🌐
🛒 0
Enemies to Lovers
📚 داستان عادی

Enemies to Lovers

📖 7 قسمت
👁️ 23 بازدید
🔖 0 ذخیره
★ ★ ★ ★ ★
4.7 (7 رأی)
★ ★ ★ ★ ★

📚 قسمت‌ها 1 از 7

قسمت اول

16
2.0
«رفتن، فقط یه کلمه‌ست. ولی من داشتم معنی واقعیش رو تجربه می‌کردم.»
{من اون روز رو خوب یادم میاد. آخرین روز توی تهران}
طبق معمول صبح زود بیدار شدم ولی تنها فرقی که با روز های دیگه داشت این بود که امروز اخرین روزی بود که روی تختم بیدار میشم اخرین باری بود که مامانم رو میبینم که توی اشپزخونه غذا میپزه و خیلی چیز های دیگر که ...اه افسوس که باید بخاطر اروزهایم همشون رو پشت سر بزارم . بلند شدم گوشی رو چک کردم همه ی کسانی روشون نام گذاشته بودم هیچ پیام خدافظی ننوشته بودند ...حتی بهترین دوستم البته بهتره بگم کسی که بهترین دوستم بود هم به خودش زحمت خدافظی نداد.
لباس پوشیدم و کیف ورزشی ام رو برداشتم هفته ی پیش به کمک مامان چمدون و همه ی چیز های ضروری رو برداشتم و هیچ نگرانی بابت امشب نداشتم . مثل همیشه تنها چیزی که باعث میشد اروم بشم ..باشگاه..
همون باشگاهی که سه ساله می‌رفتم. بوی عرق و چرم می‌داد. دستکش‌هام رو پوشیدم. مشکی. قدیمی. ولی مال خودم.
رفتم جلوی کیسه‌ی بوکس. ایستادم. نفس عمیق کشیدم.
و زدم.
هر مشت که می‌زدم، یه چیزی از دلم خالی می‌شد. انگار غم‌ها، ترس‌ها، دل‌تنگی‌ها — همه‌شون جمع شده بودن توی مشت‌هام و یکی‌یکی می‌کوبیدمشون به کیسه.
عرق از پیشونیم سرازیر شد. نفس‌هام تند شد. ولی ول نکردم.
با هر ضربه، سنگینی دلم کمتر می‌شد. انگار کیسه‌ی بوکس، همه‌ی اون چیزهایی بود که نمی‌تونستم به زبون بیارم. جای بغضی که توی گلوم گیر کرده بود. ترسی که از فردا داشتم.
مشت می‌زدم و خالی می‌شدم. مشت می‌زدم و سبک می‌شدم. مشت می‌زدم و برای چند دقیقه، هیچی توی سرم نبود — نه فکر رفتن، نه فکر موندن، نه فکر اون کشور غریبه. فقط من بودم و کیسه. و اون حس عجیبی که بعد از هر مشت، یه تیکه از غمم رو با خودش می‌برد.
نمی‌دونم چقدر گذشت. ولی وقتی ایستادم، دستام می‌لرزید. دلم اما... دلم سبک شده بود.
( خونه _ ساعت12 ظهر)
خسته رسیدم و رفتم دوش سرد گرفتم
اومدم بیرون..اه خدای من هنوزم بغض گلویم را محاصره کرده بود.
موهام رو خشک کردم و رفتم توی پذیرایی و شروع کردم به درست کردن ناهار مورد علاقه ی مادرم .چرا که مادرم 18 سال تمام برای من با عشق غذا درست کرد و من اخرین روز حاضر شدم اینکارو واسش انجام بدم؟!
میخواستم براش زرشک پلو درست کنم پس مرغ ها رو ابپز کردم و بعد پیاز رو خرد کردم و تفت دادم از یخچال هویچ برداشتم و رنده کردم و همراه پیاز که کامل سرخ شده بود تفت دادم .
مادرم از طبقه ی بالا نگاهی بهم انداخت و گفت
_ به به عجب بوی راه انداختی سوگند خانم
سرم رو بلند کردم و لبخندی زدم و گفتم :
_ گفتم بزار برای اخرین بار براشون از شاهکار هایی که همیشه براشون درست میکردم درست کنم
مادرم خندید و لبخند گرمی و صمیمی زد و اومد کنارم و گفت:
_ سوگند مادر، راستشو بهم بگو واقعا میخوای بری؟
از وقتی که پذیرش دانشگاه رو قبول شدم ویزام اومد و ازمون زبان دادم .مادرم هر روز بهم میگوید ( از این کارت مطمئنی ؟)
به راستی که خودم هم نمیداستم که راهی که شروع کردم درست است یا نه فقط میدانستم مهاجرت رویای بچگی من بوده و هست و پله ای به برای به دست اوردن اروزهایی دیگرم .
نمی‌دونستم اون طرف دنیا چه شکلیه. نمی‌دونستم مردمش چه جورین. نمی‌دونستم قراره با کی هم‌اتاق بشم. نمی‌دونستم... هیچی نمی‌دونستم. و همین «نمی‌دونم»ها بودن که دلم رو میلرزوندن
گریه های مادرم من را از چاله ای از فکرهایم بیرون کشیدن
هیچ‌وقت مامانم رو این‌طوری ندیده بودم. مامانم همیشه قوی بود. همیشه می‌خندید. همیشه می‌گفت «نگران نباش، درست می‌شه.» ولی الان... الان داشت می‌شکست
لبی تر کردم و دستش رو گرفتم و فشردم
_مامان، اگه گریه کنی، من هم گریه‌م می‌گیره، بعد چمدونم رو باز می‌کنم، بعد نمی‌رم، بعدش تا آخر عمرم توی خونه‌ت می‌مونم و هر روز ازت پول تو جیبی می‌گیرم. اینو می‌خوای؟
مامانم لخندید و بغلم کرد محکم تر بغلش کردم و.... بعد هر دومون باهم گفتیم
_ این دیگه چه بویی؟
جیغی کشیدم و رفتم سمت اجاق گاز و ریزش رو خاموش کردم و گفتم : _ بابا اه یه روز خواستم غذا درست کنم بازم که گ*ند زدم
مامانم خندید و مانیار در حالی که از اتاقش بیرون میومد گفت : _ غذای که درست کردی رو سگ نمیخوره..
_ مامان خانم نمیخوای به این پسر بی ادبت یکم ادب یاد بدی؟
_ سوگند عزیزم برو یکم استراحت کن من خودم یه شاهکاری واست درست میکنم .
باشه ای گفتم و راه اتاقم رو پیش گرفتم ..درو بستم و روی صندلی نشستم و ناگهان ذهنم دوباره شروع کرد به یاد اوردن خاطراتی که نباید
( گذشت_ کلاس نهم )
کیک شکلاتی وسط میز بود. موژان دستش رو دراز کرده بود سمتش. روشا داشت از یه خاطره‌ی مسخره تعریف می‌کرد و من می‌خندیدم — از اون خنده‌هایی که شکمت رو درد می‌گیره.
اتاقم بوی شمع می‌داد. چراغ‌ها رو خاموش کرده بودیم. فقط نور شمع بود که روی صورت‌ها می‌رقصید.موژان یه تیکه کیک برداشت. گاز زد. شکلاتش گوشه‌ی لبش موند.
روشا گفت: _موژان، دهنت رو پاک کن. مثل بچه‌ها شدی.
موژان خندید. ولی خنده‌ش... خنده‌ش به چشماش نرسید.
من متوجه شدم. ولی چیزی نگفتم. فکر کردم خسته‌ست. فکر کردم شاید درس‌هاش سنگینه. فکر کردم فردا حالش خوب می‌شه.
چراغ‌ها رو روشن کردیم. موسیقی پخش کردیم. روشا بلند شد و شروع کرد به رقصیدن. من هم باهاش رفتم. موژان نشست و نگاهمون کرد. لبخند می‌زد. ولی انگار از یه دنیای دیگه نگاه می‌کرد. گفتم: «موژان، پاشو برقص دیگه!
گفت: «شما برقصید. من از اینجا نگاتون می‌کنم. قشنگ‌تره.»
نزدیکای شب بود. روشا گفت باید بره. موژان هم کیفش رو برداشت. دم در، موژان من رو بغل کرد. محکم. از اون بغل‌هایی که آدم فکر می‌کنه شاید دیگه تکرار نشه.
در رو بستم. رفتم توی اتاقم. روی تخت دراز کشیدم. به سقف نگاه کردم. یه حس عجیبی توی دلم بود. نمی‌دونستم چیه. فقط می‌دونستم یه چیزی درست نیست.
و خوابیدم ....
___________
روشا رو تو مدرسه دیدم و پریدم بغلش و گفتم : دیشب که مامانت بخاطر اینکه یکم دیر رفتی گیر نداد؟
روشا لبخندی زد که چال لپاش دیده میشد _ نه اصلا .رفتم دیدم خونه خالیه
پفی کشیدم و گفتم _ من که بهت گفتم شبو بمون ولی تو انگار نه انگار رفتی..
به اطراف نگاه کردم فکر کردم میتونم موژان رو ببینم که شاید داره با یکی از بچه ها حرف میزنه ولی نه نبود
_ راستی موژان امروز نیومده؟
_ اره فک کنم نیومده دیشب انقدر کیک شکلاتی خورده صبح شاید حالش بد شده.
_ اهان .باشه رفتم خونه بهش زنگ میزنم ..
( اون روز گذشت و رفتم خونه ولی ..موژان گوشیش خاموش بود ...امکان نداشت این موژان باشه ..هیچوقت گوشیش خاموش نبود همیشه سر پنج ثانیه جواب میداد ولی امروز نداد)
(دوشنبه )

نیودمد

( سه شبنه )

نیومد

(چهارشنبه )

نیومد
__________
(چهارشنبه بعد از ظهر )
بعضی خستگی‌ها رو با خواب نمی‌شه درمان کرد. بعضی خستگی‌ها توی استخونه. توی دلت. توی اون قسمت‌هایی که هیچ‌کس نمی‌بینه.
از مدرسه که اومدم خونه، کیفم رو پرت کردم گوشه‌ی اتاق. خودم رو انداختم روی تخت. سقف نگاهم می‌کرد. من هم سقف رو نگاه می‌کردم. دوتایی ساکت.
چهار روز بود که موژان نیومده بود. چهار روز. گوشیش خاموش بود. پیام‌هام خونده نمی‌شد. زنگ‌هام بی‌جواب می‌موند.
چهار روز، آدم رو پیر می‌کنه. چهار روز، آدم رو خسته می‌کنه. از اون خستگی‌هایی که توی آینه می‌بینی. توی چشم‌های خودت. زیر پلک‌هات. توی لبخندی که دیگه نیست.
روشا هم نگران بود. ولی روشا بهتر می‌تونست پنهون کنه. می‌گفت: «شاید رفته مسافرت. شاید مریضه. شاید گوشیش خراب شده.» ولی من می‌دونستم. من می‌دونستم که این‌ها فقط حرفن. حرف‌هایی که آدم به خودش می‌گه تا آروم بشه. ولی آروم نمی‌شه. فقط ساکت می‌شه. و سکوت، بدترین نوع داد زدنه.
نشستم روی تخت. به دیوار نگاه کردم. به عکس‌هایی که از بچگی به دیوار زده بودم. عکس موژان. عکس روشا. عکس خودم. سه‌تا دختر که همیشه خندیدن. همیشه با هم.
حالا یکیشون نبود. و من نمی‌دونستم کجاست.
دلم شور می‌زد. از اون شورهایی که توی سینه‌ت سنگین می‌شه. که نمی‌ذاره نفس بکشی. که هر لحظه بهت می‌گه «یه چیزی درست نیست.» و تو گوش نمی‌دی. چون می‌ترسی. چون اگه گوش بدی، باید قبول کنی. و قبول کردن، از خودِ ترس هم سخت‌تره.
گوشیم رو برداشتم. باز هم زنگ زدم. باز هم خاموش.
به مامان گفتم: «مامان، موژان جواب نمی‌ده بازم.»
مامان گفت: «نگران نباش. حتماً سرش شلوغه . فردا زنگ می‌زنه.»
فردا. همیشه «فردا». ولی من دیگه از فردا می‌ترسیدم. چون نمی‌دونستم فردا چی داره. نمی‌دونستم فردا، موژان رو برام میاره یا... یا نه.
رفتم سراغ پنجره. به خیابون نگاه کردم. مردم می‌رفتن و می‌اومدن. زندگی جریان داشت. ولی من حس می‌کردم یه جایی از این زندگی، یه چیزی گم شده. و اون چیز، موژان بود.
اون شب، دراز کشیدم روی تخت. چشم‌هام به سقف بود. خوابم نمی‌برد. هر صدایی می‌اومد، فکر می‌کردم موژانه. هر پیامی می‌اومد، فکر می‌کردم اونه.
ولی نبود.
ساعت ۱۲ شب. گوشیم رو چک کردم. آخرین پیامم به موژان: «موژان، حالت خوبه؟ لطفاً یه چیزی بگو. نگرانم.»
هنوز «فرستاده شده». نه «خونده شده».
گوشی رو گذاشتم کنار. چشم‌هام رو بستم. یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمم اومد پایین. پاکش نکردم. گذاشتم بیاد.
با خودم گفتم: «فردا. فردا همه‌چیز خوب می‌شه.»
فردا نیومد. فردا، پنجشنبه بود. و پنجشنبه، بدترین روز زندگی من شد.
(پنجشنبه صبح)
صبح با صدای گریه بیدار شدم.
اول فکر کردم خواب می‌بینم. ولی نه، صدا واقعی بود. از حال می‌اومد. مامان بود.
بلند شدم. پاهام سرد بود. هنوز چشم‌هام خواب بود. رفتم سمت حال. مامان اونجا ایستاده بود. یه دستش گوشی بود، دست دیگه‌ش جلوی دهنش. گریه می‌کرد. آروم. از اون گریه‌هایی که سعی می‌کنی صداش رو در نیاری.
گفتم: «مامان؟»
برگشت. نگاهم کرد. و من توی چشماش چیزی دیدم که تا حالا ندیده بودم. یه جور ترس. یه جور درد. یه جور خالی بودن.
گفتم: «مامان، چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟»
گوشی رو گذاشت روی میز. دستاش می‌لرزید. اومد سمتم. دو تا دستاش رو گذاشت روی گونه‌هام. دستاش سرد بود.
گفت: «سوگند...»
فقط همین. بعد سکوت.
قلبم شروع کرد به تند زدن. یه چیزی توی گلوم گیر کرد. گفتم: «مامان، بگو. چی شده؟»
نفس عمیق کشید. اشکاش دوباره اومد. گفت: «موژان... موژان خود*کشی کردخ.»
کلمه‌ها مثل سنگ خوردن توی سرم. گوشم سوت کشید. یه لحظه هیچی نشنیدم. فقط دیدم که مامان داره گریه می‌کنه و من ایستاده‌م. خشک. مثل یه مجسمه.
گفتم: «چی؟»
گفت: «دیشب. توی اتاقش. مامانش پیدا کرده. سوگند، من... من نمی‌دونم چی بگم.»
پاهام سست شد. نشستم روی مبل. به دیوار نگاه کردم. به همچی
گفتم: «نه. نه. دروغه. مامان، دروغه. موژان... موژان که...»
مامان نشست کنارم. بغلم کرد. من خشک بودم. نمی‌تونستم گریه کنم. نمی‌تونستم حرف بزنم. فقط نگاه می‌کردم. به هیچی.
مادرم گفت: «عزیزم، من هم باور نمی‌کنم. ولی... ولی مامان موژان خودش زنگ زد. خودش گفت. موژان... موژان دیگه نیست.»
آب دهنم رو قورت دادم. گلوم درد گرفت. گفتم: «کِی؟»
گفت: «دیشب. ساعت ۳ صبح. توی اتاقش. با قرص.»
قرص. موژان با قرص خودش رو کشته بود. موژانی که از قرص متنفر بود. موژانی که حتی وقتی سرما می‌خورد، قرص نمی‌خورد. موژانی که همیشه می‌گفت «من از درد می‌میرم ولی قرص نمی‌خورم.»
حالا با قرص مرده بود.
بلند شدم. رفتم سمت اتاقم. مامان صدام زد: «سوگند، کجا می‌ری؟»
جواب ندادم. در اتاقم رو بستم. نشستم روی تخت. به عکس‌های روی دیوار نگاه کردم. عکس موژان. عکس روشا. عکس خودم.
سه‌تا دختر. همیشه با هم. همیشه خندون. ولی ....اون نبود
(یک ماه بعد)
مدرسه دیگه مدرسه نبود.
بچه‌ها بودن. صندلی‌ها بودن. معلم‌ها بودن. ولی موژان نبود. و من... من هم دیگه همون آدم قبلی نبودم.
از کنارشون که رد می‌شدم، ساکت می‌شدن. پچ‌پچ. نگاه. بعد رد شدن. مثل اینکه من یه دیوارم. مثل اینکه من یه چیزی‌ام که باید ازش فرار کرد.
روشا رو توی راهرو دیدم. ایستادم. گفتم: «روشا...»
ولی روشا راهش رو کج کرد. رفت. بدون یه کلمه. بدون یه نگاه. از اون رفتن‌هایی که می‌گه «تو دیگه هیچ‌کس نیستی.» از اون رفتن‌هایی که بیشتر از هر حرفی درد داره.
نشستم گوشه‌ی حیاط. زیر درخت چنار. همون‌جایی که سه‌تا بودیم. حالا یکی رفته. یکی دشمن شده. و یکی... یکی مونده. تنها. با یه عالمه حرف توی گلوش.
دلم سنگین بود. از اون سنگین‌هایی که با گریه هم سبک نمی‌شه. از اون سنگین‌هایی که می‌شینه روی سینه‌ت و ولت نمی‌کنه. انگار یه کوه گذاشتن روی قلبت، بعد گفتن «راه برو.»
( حال_ بعد از ظهر )
صدای مانیار منو به خودم آورد.
درو اتاقو باز کرد و گفت: «هی خواهر کوچولو... مامان می‌گه ناهار حاضره. بیا پایین.»
«باشه»ی خفه‌ای گفتم و جلوی اینه وایسادم. دوباره چشمام قرمز شده بودن. هعی گفتم و رفتم پایین.
سر میز نشستم. ولی انگار سر میز نبودم. انگار جای دیگه بودم. یه جای دور. یه جای خالی.
غذایی که مامان گذاشته بود، بوی خونه می‌داد. ولی من بوی خونه رو حس نمی‌کردم. فقط بوی رفتن می‌داد. بوی چمدون. بوی فرودگاه. بوی خداحافظی.
مانیار حرف می‌زد. مامان لبخند می‌زد. بابا ساکت بود. من هم ساکت بودم. ولی سکوتم از جنس سکوت اونا نبود. سکوت من از جنس خالی بود. از جنس «من دیگه اینجا نیستم، حتی اگه نشسته باشم.»
بعد از ناهار، رفتم اتاقم. چمدون رو بستم. دستم رو کشیدم روی در اتاقم. سرد بود. مثل خودم.
یه لحظه فکر کردم: «اگه الان نرم، چی می‌شه؟ اگه بگم نمی‌رم، چی می‌شه؟»
ولی می‌دونستم جوابش. می‌دونستم که باید برم. حتی اگه دلم هزار تیکه بشه. حتی اگه پاهام سنگین بشن.
در رو بستم..






Zeinab barzegar

نویسنده
سلام، من زینب ام . ۱۵ سالمه و توی تهران زندگی می‌کنم.
از بچگی عاشق داستان بودم — هم اون‌هایی که می‌خوندم، هم اون‌هایی که شب‌ها قبل خواب توی ذهنم می‌ساختم.الان وقتشه اون دنیا رو آزاد کنم — با کلمه‌ها.»
داستان‌هایی که می‌نویسم، یه پاش توی تاریکیه، یه پاش توی عشق. از اون داستان‌ها که تا نصفه‌شب بیدارت نگه می‌داره و می‌گی «فقط یه پارت دیگه ».
هنوز تازه‌کارم، ولی این تازه‌کاری یعنی هنوز کلی راه برای رفتن دارم. ایده‌هام تمومی ندارن، فقط منتظرن یه نفر پیداشون کنه و بنویسه.
هیچ‌وقت آموزش خاصی برای نویسندگی ندیدم. همه چیز از تجربه‌هام، از چیزایی که هر روز می‌بینم و حس می‌کنم، میاد. هر اتفاقی، هر آدمی، هر منظره‌ای،می‌تونه یه ایده باشه برای یه داستان جدید.
امیدارم از خوندن قصه هام پشیمون نشید 3>
1
داستان
0
بازدید

✨ داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 7

Z
Zeinab barzegar
2026/09/12 - 13:47
عالی
ص
صداقتی
2026/09/13 - 18:06
خب داستان عالی بود ولی آخرش در رو بستم تو کف موندم بعدش قرار چیکار کنی؟
ش
شبنم
2026/09/14 - 05:01
خیلی قشنگ بود فقط اونجایی که گفتی نم بارون رو دلم خواست
Z
Zeinab barzegar پاسخ
2026/09/17 - 17:30
عزیزممم..خیلی خوشحالم که خوشت اومد...😭🎀
Z
Zeinab barzegar
2026/09/16 - 11:23
بچع ها یک مشکلی پیش اومده که متسفانه هر پارتی که میزارم یا دو تا گذاشته میشه یا از پارت های قبلی گذاشته میشه . کسی میدونه چطوری باید پارت ها رو پاک کنم؟
م
مدیر پاسخ
2026/09/17 - 07:06
سلام نویسنده عزیز مدیریت شوپر هستمدر اسرع وقت رسیدگی میشه لطفا سوالی دارید به مدیر سایت قسمت نویسنده ها پیام بدید
م
مدیر پاسخ
2026/09/17 - 07:09
.
📱
✕
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
←
جدید!