🌐
🛒 0
شروع رمان تاسیان🎩
📚 داستان عادی

شروع رمان تاسیان🎩

📖 1 قسمت
👁️ 14 بازدید
🔖 1 ذخیره
★ ★ ★ ★ ★
5 (2 رأی)
★ ★ ★ ★ ★

📚 قسمت‌ها 1 از 1

آقای جمشید نجات دختر اش را واسه تولد اش سوپرایز میکند با یک درخت سرو

16
2.0
شروع رمان تاسیان🎩
خلاصه رمان: داستان دختری پولدار هست که دست تقدیر اون رو کنار یه چاپ چی (کار گر چاپ خانه میزاره) و آخر تاسیان میشه

تعداد پارت 23 یا شاید بیشتر

#پارت 1

به نام خدا

رمان:تاسیان🎩


جعفر جعفر بدو جعفر الان بیدار میشه ما هنوز تموم نکردیم میاد میبینه و آقا


میرسه اعصبانی میشه چون هنوز تموم نکردیم بزار نور رو بیارم نزدیکتر تا


راحت تر بتونی ببینی نمیخواد بگیر یکم انور تر کور شدم بابا کور شدم بیل بزن


بیل بزن الان آقا میرسه پوست کله مون رو از جا میکنه زینگ زینگ بدو برو درو


باز کن زن الان میزنه زنگ رو خراب میکنه در رو از جا میکنه و دخترش بیدار


میشه آقا هنوز که تموم نکردید این همه ساعت همه اش همین قدر کندید زمین


سفته آقا زمین سفته که نشد حرف تو به من میزنی بده من بیل رو خودم بیل

می زنم آقا نه من خودم میزنم برید سرو رو بیارید میتونید دیگه نکنه از پس این


هم بر نمیایید آقای نجات رو امروز یه جوری بود نه آقا ی نجات رو که میشناسی


اخلاق همیشگی اش اینه برو جعفر هواست به جلوت باشه به پا سرو رو نندازی.


#از زبان راوی: شیرین دختر آقای نجات بیدار شد و گفت:بابا عمو جعفر هستین


کجایین بابا عمو جعفر اونجا چیکار میکنید جعفر دیدی گفتم: دست دست نکن


سوپرایز خراب شد اون چیه هیچی نیست جنازه است بابا جان تو برو بخواب


(استراحت) کن با خیال راحت دختر آقای نجات دوید و زیر دست پدرش آقای


نجات در رفت و سرو رو دید گفت:وای بابا باورم نمیشه این سرو سرو آره دخترم


تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن درخت سرپاش قشنگه درخت


سرپاش قشنگه تولد تولد تولدت مبارک بیا سرو تو بوس تا صد سال زنده باشی


تولد تولد تولدت مبارک بیا سرو تو بوس کن تا صد سال زنده باشی فرداش کجا


این همه چیتان پیتان واسه امروز صبحونه یا شام مفصلی تدارک دیدم کار دارم


نه نمیتونم بمونم کار دارم واسه دانشگاه چاپ کتاب مون هم باید برم یه راست


نویسنده✍️: خودم فاطمه

#پارت 2

به نام خدا

رمان:تاسیان🎩


برم چاپ خونه تا چاپ های کتاب مریم و خودم رو تحویل بگیرم دخترم


ماشاالله خانومی شده واسه خودش آها مامان شهرام فروغ مهمونی راه انداخته


تو رستوران چاتانوا برای برگشت یا تموم شدن درس شهرام برید با عمه ات هما


لباس های خانمی بگیرید از همون جا که میرید میگیرید نه از این هیپی میپی یا


ها بابا جان چشم وایستا واسه فارغ‌ تحصیلی ات این باغ رو چراغونی کنم بیان


ببینن از ما یاد بگیرن من با یه شام تو چاتانوا سر و تهش رو هم نمیارم عشقی


دوست دارم. #از زبان راوی: چاپ خونه نمونه های چاپ شده از طرح رنگی


این رنگ آبی نیست نگا کاست آقای شاملو آبیه این تابلو آبیه اصلا این مداد آبیه


ولی این سبز چاپ شده شما عصبی هستید من چه عصبی باشم چه خوشحال


شما حق ندارید به یه بچّه سبز رو نشون بدید بگید آبیه اون تا ابد فرق آبی و سبز



رو نمی‌تونه از هم تشکیل بده من این کار رو به عشق بچّه ها میکنم فقط همین


لطفا آدرس اون چاپ خونه رو که عکس ها توش چاپ شده رو به من بدید


مجید این چه طرز رفتار با مشتریه هرچی از این به بعد مشتری گفت:شما بی


چون و چرا باید بگی چشم و کارش رو راه بندازی حالا هم کار این خانم رو راه


بنداز هر چی می‌خواهد بهشون بده خوبید آقای کیا رستمی من فیلم مسافرتون


رو خیلی دوست داشتم چاپ خونه سلام من اومدم بخاطر این عکس طرح اش


رنگ اش بجای سبز آبی شده تو موقع چاپ رنگ کمرنگ پرنگ میشه ولی اینکه


شما آبی رو سبز می‌بینید جای تعجب داره اگه زنم اینجا بود الان بهم میگفت:


شما مردا که ظا تن همتون کور رنگی دارید ازتون میخوام این طرح رو دوباره


چاپ کنید برام هزینه اش هر چقدر بشه میدم بهتون از هزینه خودم من این کار


نویسنده✍️: خودم فاطمه

#پارت:3



رمان:تاسیان🎩



به نام خدا



من این کار رو واسه بچّه ها میکنم باشه چشم حتما میدم به یکی از کارگر هامون که کارش



تو چاپ عالیه انجام بده براتون.



#از زبان راوی داستان: از لحظه ورود دخترک (دختر آقای نجات)وقتی وارد چاپ خونه شد



پسری که کارگر اونجا بود اون رو دید و رفت سراغ برگه هایی که در آنجا چاپ میشد یک



برگه که برای جلد کتاب داستان کودک آنها بود که عکس شخصیت خود داستان نور ماه



است خیلی شبیه اش هست.



دختر آقای نجات: خداحافظی کرد و رفت.



امیر:بعد رفتن او رفت تا برگه هایی رو که قرار بود چاپ کنه بگیره



صاحب کارخونه:دختر احمق آبی رو سبز می‌بینید و میگه آبیش مهربون نیست



امیر:موقع تحویل گرفتن برگه از صاحب چاپ خونه یک لبخند به لب داشت



صاحب چاپ خونه:چرا داری میخندی؟



امیر:هیچی همینطوری



امیر:شب رفت برگه ها رو گذاشت تو دستگاه چاپ تا چاپ بشن بعد چندتا چاپ از روی



برگه ها در آورد یکی شون رو نگاه کرد بعد چند دقیقه داداش اش بدون در زدن اومد داخل



امیر: هوشع چته مثل گاو سرتو انداختی میای داخل بدون در زدن و خبر دادن



داداش امیر: خوب در باز بود منم گفتم: کار داری سرت شلوغه بیام داخل



امیر:خوبه از این به بعد یادمیگیری هرجا در باز بود سرتو نندازی بیایی داخل



داداش امیر: اومد این شعر ها رو بدم چاپ کنی.



امیر: ما اینجا مفتی واسه کسی کار نمی‌کنیم انجام نمیدم راستی اون سری حرف های



شریعتی رو براتون چاپ کردم چرا پول منو ندادی؟



امیر: پول منو بیار بده



داداش امیر: باشه میارم میدم تا چند روز دیگه صبر کن.



نویسنده✍️: خودم فاطمه

فاطمه آقائی

نویسنده
نویسنده داستان کوتاه و بلند رمان و کتاب خواننده و نقاّش خبرنگار و تیزر فیلم نویس
2
داستان
0
بازدید

✨ داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
✕
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
←
جدید!