🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
سایه‌های پشت پنجره
📚 داستان عادی

سایه‌های پشت پنجره

📖 3 قسمت
👁️ 5 بازدید
🔖 0 ذخیره
0 (0 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 3

روزی که آسمان فرو ریخت

سارا سی و هشت ساله بود که زندگی‌اش مثل یک ساختمان کج و کوفته فرو ریخت. نه با صدای بمب، نه با سیل و نه با زلزله. با یک تلفن.

ساعت ۳:۱۳ بعد از ظهر یک چهارشنبه سرد پاییزی بود. باد برگ‌های زرد درخت چنار جلوی مغازه خشکشویی را جارو می‌کرد. سارا داشت لباس‌های مشتری را یکی یکی با اتوی صنعتی صاف می‌کرد که گوشی همراه قدیمی‌اش روی پیشخوان لرزید. شماره نبود. فقط یک کد بیمارستان.

«خانم صادقی؟ لطفاً هرچه سریعتر بیایید بیمارستان امام علی. همسرتان... تصادف شدید.»

چهار کلمه بود: تصادف. شدید. هرچه سریعتر. بیایید.
سارا بدون اینکه حتی فکر کند اتو را زمین گذاشت. بدون اینکه فکر کند پیشخوان را قفل کرد. بدون اینکه فکر کند کی قرار است لباس‌های ناتمام مشتری‌ها را تحویل بگیرد. فقط دوید.
۵۰۰ متر آن طرف خیابان، کیوسک روزنامه‌فروشی پیرمرد رضاقلی بود. دیدش که با همان روسری همیشگی، بدون کیف، بدون کفش مناسب، دوید. بعداً گفت: «انگار فرشتهٔ مرگ گرفته بودش زیر بغل.»
بیمارستان بوی الکل و ضدعفونی می‌داد. بویی که سارا از آن متنفر بود. چون هر بار این بو را حس کرده بود، یک نفر از زندگیش رفته بود. اول مادرش، سیزده سال پیش. بعد برادرش، هفت سال پیش. حالا نوبت کی بود؟
پشت میز پذیرش، یک خانم جوان با چشمانی که به حرف زدن عادت داشتند ولی به خبر دادن نه، برگه‌ای را بالا گرفت.
«همسر شما آقای رضا صادقی؟»

«بله.»

«متأسفم... تلاش زیادی کردیم. ولی شدت جراحات وارده... کابین ماشین به طور کامل له شده بوده. ایشان در دم فوت کرده‌اند.»

در دم فوت کرده بود. یعنی شاید حتی فرصت نکرده بود آخرین بار به فکرشان باشد. به فکر سارا. به فکر علی، پانزده ساله. به فکر سانا، نه ساله.

سارا تعجب کرد که چرا گریه نمی‌کند. چشمانش خشک بود، سوزش داشت، ولی اشکی نریخت. در عوض، یک چیز عجیب درونش اتفاق افتاد: یک سکوت بزرگ. یک خلأ. مثل این که یک نفر همهٔ صداهای دنیا را یکجا خاموش کرده باشد.
تنها چیزی که می‌شنید صدای قلب خودش بود که می‌گفت: «حالا چی؟ حالا چی؟ حالا چی؟»
علی اولین نفری بود که خبر را فهمید. چون وقتی سارا به خانه برگشت (با تاکسی، چون ماشین را رضا داشت)، علی پشت پنجره نشسته بود و منتظر بود پدرش با ماشین سفیدش بیاید توی پارکینگ.
به جای ماشین، مادرش را دید که پیاده می‌آید. با کاپشنی که دکمه‌هایش قفل درست نبود. با قدم‌هایی که سنگین‌تر از همیشه بود.
علی نیاز نداشت بشنود. دید. از نوع راه رفتن مادرش فهمید. همان طور که یک قایق‌ساز از نحوهٔ ورود قایق به بندر می‌فهمد که طوفانی در راه است.
سارا وارد شد. سانا داشت روی مبل مشق می‌نوشت. مدادش را گاز می‌زد و پایش را آویزان می‌کرد.
سارا کفش‌هایش را درآورد. یک دقیقه سکوت. بعد گفت: «بچه‌ها... پدرتون تصادف کرده.»
علی ایستاد. «چطوره؟ کجاست؟»
سارا نفس عمیقی کشید. نگاهش به فرش بود. به لکهٔ قهوه‌ای که رضا سه سال پیش روی فرش ریخته بود و هیچ‌وقت درست پاک نشده بود. «نیست، علی. پدرتون دیگه نیست.»
سانا مداد را رها کرد. «نیست یعنی کجاست؟ رفته مسافرت؟»
علی صورتش را برگرداند به سمت پنجره. شانه‌هایش لرزید.
سانا شروع کرد به گریه کردن. نه گریهٔ معمولی بچه‌ها، یک گریهٔ سردرگم و هراسناک. «بابا کجاست؟ مامان بابا کجاست؟!»

سارا سانا را بغل کرد. اما حس نمی‌کرد دارد کسی را بغل می‌کند. دست‌هایش بی‌جان بودند. انگار خودش هم همان جا داشت تبدیل به یک روح می‌شد.

سه روز بعد، مراسم ختم در حسینیهٔ محله برگزار شد. مردها به دستهٔ زنان سر نمی‌زدند. زنها زیر لب فاتحه می‌خواندند و به سارا نگاه می‌کردند. نگاه‌هایی از جنس ترحم، از جنس «خدا صبر بده»، از جنس «خودم جای تو بودم نمی‌تونستم نفس بکشم».
سارا اما نفس می‌کشید. اجباری. مثل یک ربات.
عمه مرضیه (خواهر شوهرش) آمد کنارش نشست. زنی بود پنجاه و چند ساله با چشمانی همیشه نگران و موهای جوگندمی که ته رنگ سفید گرفته بود. دست سارا را گرفت.

«سارا جون، هر کمکی بخوای، ما هستیم. پول، خونه، هر چی.»
سارا تشکر کرد. اما عمیقاً می‌دانست که کمک آنها محدود است. عمه مرضیه سه تا بچه داشت و شوهرش کارگر ساده بود. بابا جان هم (پدر رضا) بازنشسته و بیمار. در این اوضاع اقتصادی، کسی نمی‌توانست بار یک خانوادهٔ سه نفره را به دوش بکشد.

باید خودش می‌ایستاد. این جمله شب اول بعد از ختم، نیمه‌شب، در حالی که بچه‌ها خواب بودند و او زیر پتو زل زده بود به سقف، درون مغزش پیچید.
باید. خودش. می‌ایستاد.

دو ماه بعد: خشکشویی «سانا و علی»
رضا مغازهٔ خشکشویی را هفت سال پیش با وام خریده بود. یک مغازهٔ کوچک ۳۰ متری در خیابان انقلاب، با دو ماشین لباسشویی صنعتی و یک اتوی غول‌پیکر که گاهی جوش می‌آورد. رضا خشکشویی را بلد نبود. شغلش رانندگی کامیون بود. مغازه را سرمایه‌گذاری خریده بود برای روز مبادا.
روز مبادا فرا رسیده بود.

سارا پیش از این فقط گاهی به رضا کمک می‌کرد. لبه‌ی شلوارها را اتو می‌زد. لباس‌ها را دسته‌بندی می‌کرد. پول خُرد را حساب می‌کرد. اما حالا باید مدیر، تکنسین، حسابدار، نظافت‌چی، منشی و مادر همزمان می‌شد.
اولین روزی که مغازه را باز کرد (بعد از دو ماه تعطیلی، که به سختی اجاره را پرداخت کرده بود با قرض از عمه مرضیه)، مغازه بوی کپک و رطوبت می‌داد. چند تکه لباس مشتری از سه ماه پیش هنوز آویزان بود. خشک و چروک و بی‌صاحب.
سارا آستین‌ها را بالا زد. کیسه‌های زباله را بیرون ریخت. کف را شست. لباس‌های قدیمی را هر کدام جداگانه اتو زد و در کیسه‌های نایلون گذاشت و برچسب زد: «بدون صاحب - آماده تحویل». بعد شروع کرد به یادآوری نحوهٔ کار با ماشین‌ها.

ظهر علی از مدرسه آمد. کیفش را گوشه مغازه گذاشت.
«مامان، من کمک می‌کنم.»
«درس داری، علی.»
«درس مال عشاست. الان تو به کمک من احتیاج داری.»
سارا خواست بگوید نه. خواست بگوید تو باید روی نیمکت بنشینی و کتاب بخوانی و نوجوانی کنی. اما نگاه علی را دید. نگاه پسری که خیلی زود مرد شده بود. قبول کرد.

از آن روز، هر روز بعد از مدرسه، علی سه ساعت در مغازه می‌ماند. لباس‌ها را از ماشین بیرون می‌آورد، لکه‌برها را مرتب می‌کرد، پشت پیشخوان می‌نشست و با مشتری‌هایی که گاهی بی‌ادب بودند، مدارا می‌کرد.
سانا هم روزهای پنجشنبه می‌آمد. نمی‌توانست کار زیادی بکند، ولی گوشهٔ مغازه می‌نشست و برای عروسک‌هایش لباس می‌دوخت. یک بار به سارا گفت: «مامان، وقتی بزرگ شدم یه خیاطی خیلی بزرگ باز می‌کنم که بتونی همه لباسات رو به من بدی و نگران نباشی.»
سارا آن شب در حمام گریه کرد. با صدای بلند. طوری که آب حمام صدایش را خورد.
شش ماه بعد: سقوط و صعود
کسب و کار خشکشویی بد نبود، اما خوب هم نبود. رضا مشتری‌های ثابت خودش را داشت: چند هتل کوچک اطراف، چند رستوران، و چند خانوادهٔ متمول که ملحفه‌های سفیدشان را حتماً باید به دست سارا می‌رساندند.
اما درآمد برای سه نفر کافی نبود.

سارا مجبور شد تصمیمات سختی بگیرد. اول: خانه را اجاره داد و به یک آپارتمان ۵۰ متری در طبقهٔ دوم یک ساختمان قدیمی در حاشیه شهر نقل مکان کرد. اجاره‌اش نصف قبلی بود. بچه‌ها هر کدام اتاق خودشان را از دست دادند و در یک اتاق دو نفره خوابیدند. سانا گریه کرد. علی چیزی نگفت. فقط یک شب تا صبح بیدار ماند و به سقف خیره شد.

دوم: سارا به فکر افتاد وام بگیرد برای خرید دو دستگاه خشکشویی جدید و یک جعبه اتوی صنعتی پیشرفته‌تر. وام بانکی نیاز به ضامن داشت. همهٔ آشنایان یا ضامن نمی‌شدند یا نمی‌توانستند. عمه مرضیه قبول کرد، اما سقف وام کم بود. سارا مجبور شد از یک صندوق قرض‌الحسنه محلی با بهرهٔ بالا بگیرد.

مدیر بانک به او گفت: «خانم صادقی، شما ضمانت ندارید. کسب و کار این منطقه هم رونق نداره. راستش ریسک بالاییه.»
سارا گفت: «آقای مهندس، من دو تا بچه دارم که شبها گرسنه نمی‌خوابند فقط به خاطر این که مادرشان نمی‌گذارد. ریسک واقعی اینه که آدم تلاش نکنه.»
پای ثابت حرف‌هایش به زمین خورد. هیچ‌کس در آن بانک قبلاً از یک زن چهل ساله با چشمان خسته و دست‌های ترک خورده چنین حرفی نشنیده بود. وام را دادند.
ماه هفتم، سارا متوجه شد سانا در مدرسه افت تحصیلی شدید دارد. معلم ریاضی تماس گرفت: «سانا خیلی در خودش فرو رفته. توی کلاس حرف نمی‌زنه. دوستانش رو از دست داده.»

سارا آن شب با سانا حرف زد. سانا در آغوشش گریه کرد و گفت: «بچه‌ها مسخره‌م می‌کنن. می‌گن پدرت فوت کرده، خونه ندارین، مادرت خشک‌شوییه. یه دختره گفت تو بردهٔ خشک‌شویی هستی.»
دل سارا خرد شد. اما صورتش را محکم گرفت. سانا را نشاند و به چشم‌هایش نگاه کرد و گفت: «سانا جان، مامان برده نیست. مامان یک کارآفرینه. و تو هم قرار نیست برده باشی. تو قراره بزرگترین خیاط زن این شهر بشی. بذار حرف مردم پشت در بمونه، تو از در خودت رد شو.»

سانا ساکت شد. بعد از آن شب، یک مداد شمعی برداشت و روی دیوار اتاقش کشید: یک مغازه بزرگ با نور زرد، با یک خانم ایستاده پشت پیشخوان که لبخند می‌زد. روی پنجره نوشته بود: «خیاطی سانا».
سارا وقتی آن نقاشی را دید، برای چند دقیقه نفس‌هایش را حبس کرد. بعد اشک ریخت. اشک شوق. اولین اشک شوق بعد از مرگ رضا.
یک سال تمام شده بود. روز سالگرد فوت رضا، سارا مغازه را نیمه‌روز تعطیل کرد و به همراه بچه‌ها به بهشت زهرا رفت. مزار رضا ساده بود: یک سنگ سفید با نام و تاریخ. کمی علف هرز دورش رشد کرده بود.
سارا قرآن خواند. فاتحه. اخلاص. بعد مدتی سکوت. علی کنار قبر نشست و دست کشید روی سنگ. سانا یک شاخه گل نرگس گذاشت که از مدرسه خریده بود با پول توجیبی‌اش.
هوا سرد بود. کلاغی روی درخت خشک قبرستان نشسته بود و نگاه می‌کرد.
سارا با خودش فکر کرد: «رضا، یک ساله رفتی. من هنوز نمی‌دونم دارم درست زندگی می‌کنم یا نه. علی دیگر حرف نمی‌زنه، فقط کار می‌کنه. سانا هنوز شبها کابوس می‌بینه. من هر شب خسته می‌خوابم و صبح با ترس بیدار می‌شم. ولی رضا... ما زنده‌ایم. هنوز زنده‌ایم. شاید این بزرگترین پیروزی باشه.»
بعد از قبرستان، سارا بچه‌ها را به یک رستوران ساده برد. برای اولین بار در یک سال گذشته، سفارش پیتزا داد. علی اول نپذیرفت. گفت پیتزا گران است. سارا گفت: «علی جان، ما یک سال زحمت کشیدیم. یک شب هم می‌تونیم پول پس‌انداز رو خرج خوشحالی کنیم.»
آن شب سانا چنان پیتزا خورد که شکمش باد کرد. علی هم بالاخره لبخند زد. یک لبخند کوچک، کوتاه، گذرا. ولی بود.
سارا موقع برگشتن به خانه، از پنجره ماشین به آسمان نگاه کرد. یک سال پیش در چنین شبی، باران می‌بارید و نمی‌دانست فردایش کجا بیدار می‌شود. حالا می‌دانست. فردا صبح، ساعت ۷، مغازه را باز می‌کند. لباس مشتری شماره ۴۳ را تحویل می‌دهد. فیلتر ماشین لباسشویی را تمیز می‌کند. ظهر برای علی غذا می‌برد. عصر با سانا تکالیفش را مرور می‌کند.
«شاید زندگی قهرمانانه نباشد،» با خودش گفت. «اما زندگی است. و مال ماست.»

جواد کریمیان

نویسنده
نویسنده ادیان الهی
1
داستان
5
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!