🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
دایان سانچز: اعوجاج خلأ
📚 داستان عادی

دایان سانچز: اعوجاج خلأ

📖 1 قسمت
👁️ 5 بازدید
🔖 0 ذخیره
0 (0 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

معماری سکوت

چهار سال از آخرین باری که ریک سانچز اسم همسرش را به زبان آورد می‌گذشت. نه اینکه فراموشش کرده باشد – برعکس، دقیقاً به خاطر همین «به یاد آوردنِ همیشگی» بود که هرگز نامش را نمی‌برد. «دایان» برای ریک تبدیل به یک تابع ممنوعه شده بود: هرچه بیشتر به آن فکر می‌کرد، جهان اطرافش بی‌معنا‌تر می‌شد.
اما آن شب، چیزی تغییر کرد.
ریک در اعماق زیرزمین مخفی‌اش (که حتی مورتی هم از آن خبر نداشت) مشغول مونتاژ دستگاهی بود که سه سال بود روی آن کار می‌کرد. ظاهراً شبیه یک هم‌افزاگر تشدید کوانتومی بود، اما در واقعیت، چیزی بسیار خطرناک‌تر و شخصی‌تر بود: پل زننده‌ی وُلد (Vold Bridge) – دستگاهی که می‌توانست سیگنال‌های آگاهی را از «خلأ ناب» بازیابی کند.
«خلاق ناب» جایی نیست. مکان نیست. بعد نیست. چیزی نیست. اما طبق آخرین نظریه‌های ریک (که حتی خودش هم از اثباتشان می‌ترسید)، وقتی یک موجود آگاه می‌میرد، الگوی عصبی-هوشیار او به طور کامل نابود نمی‌شود. به جای آن، به «نویز زمینهٔ کیهانیِ خلأ» تبدیل می‌شود. مثل یک صفحه‌گرامافون شکسته که شیارهایش هنوز صدا را در خود دارند، اما هیچ سوزنی برای پخش کردنشان نیست.
ریک می‌خواست سوزن را بسازد.
مورتی که بدون اطلاع ریک او را دنبال کرده بود، از پله‌های پایین‌زمین بیرون پرید. «ریک، سه ساعته دنبالت می‌گردم. مامان گفت اگه بازم بری بیرون و... وای.» چشم‌های مورتی به دستگاه خیره شد. «این چیه که سه سال روش کار می‌کردی؟ شبیه همون دستگاهی که توی قسمت چهارم فصل سوم با اون سه تا کهکشان رو به پاستیل تبدیل کردی، فقط... غمگین‌تر به نظر میاد.»
ریک بدون اینکه برگردد، پیچ گوشتی کوانتومی را روی میز گذاشت. «مورتی، اینجا جای تو نیست. برو بالا و به مامانت بگو داری بازی می‌کنی با... نمی‌دونم، یه اسباب‌بازی که من برات درست کردم که شکلک می‌ندازه.»
«چه شکلی؟»
«همونی که الان دارم بهت می‌دم.» ریک یک توپ کوچک آبی به سمت مورتی پرتاب کرد. توپ در هوا منفجر شد و یک صورتک زرد غول‌پیکر را هولوگرام کرد که زبانش را درآورده بود.
مورتی ناامید شد. «باز هم همین شوخی رو کردی، ریک. این رو سه بار بهم دادی.»
«چهار بار، مورتی. ولی کی داره میشماره؟ حالا برو.»
مورتی نرفت. در عوض، روی یک جعبهٔ مهمات قدیمی نشست و گفت: «ریک، من می‌دونم اون دستگاه برای چیه.»
ریک برای یک ثانیه یخ کرد. «چی می‌گی، پسرک؟»
«یه شب، سه سال پیش، وقتی فکر می‌کردی خوابم، دیدم توی دفترچه‌ات نوشتی: \"پروژه دایان – فاز صفر\". خونه که برگشتم، گوگل کردم. دایان... اسم زنته، مادر بث، درسته؟»
ریک آرام آرام برگشت. چهره‌اش نه خشمگین بود، نه شوکه، نه حتی ناراحت. خالی بود. یک خلأ صورت‌دار. «مورتی، اگه یک کلمه از این حرفا پیش مامانت یا سامر یا جری باز کنی، من طوری ترتیبت می‌دم که تا ابد توی یه واقعیت موازی زندگی کنی که در اون تنها موجود زنده، یه حلزون بی‌مهره است با یه بیماری لثه. فهمیدی؟»
مورتی رنگ پرید. ولی برنگشت. «ریک، اگه می‌تونی دوباه دایان رو ببینی، من کمکت می‌کنم. فقط بذار بمونم.»
ریک ده ثانیه به مورتی خیره شد. بعد ناگهان خندید. نه خندهٔ طعنه‌آمیز همیشگی، بلکه خنده‌ای کوتاه و خشک و شکسته. «باشه، بمون. ولی اگه چیزی که می‌بینی باعث شد سه هفته تو کمدت قایم شی، حق نداری بگی بهت نگفته بودم.»

قسمت دوم: اولین سیگنال
دستگاه وُلد بریج از سه بخش اصلی تشکیل شده بود:
۱. گیرندهٔ نویز خلأ (شبیه یک سهمی غول‌پیکر معکوس که به جای امواج رادیویی، «نبودِ امواج» را دریافت می‌کرد)
۲. مبدل الگوی عصبی به هولوگرام (یک کرهٔ شیشه‌ای پر از مایع بنفش که مدام می‌جوشید)
۳. حافظهٔ مرجع (تنها چیزی که از دایان باقی مانده بود: یک گیره‌ی موی قدیمی که بث در سال ۲۰۰۵ از اتاق مادرش پیدا کرده بود و مخفیانه به ریک داده بود)
ریک گیره را درون مبدل قرار داد. مایع بنفش شروع به چرخش سریع‌تری کرد. صفحه‌های نوسان‌سنج دیوانه‌وار بالا و پایین می‌پریدند.
«الان چی کار می‌کنی، ریک؟» مورتی با احتیاط پرسید.
«دارم الگوی عصبی دایان را از این گیره استخراج می‌کنم. هر چیزی که یه انسان لمس می‌کنه، ردپای آگاهی خودش رو روش می‌ذاره. این گیره آخرین باری که دایان باهاش موهاش رو بست، به طور تصادفی یک \"امضای عصبی ضعیف\" رو توی خودش ضبط کرده. کافی نیست برای بازسازی، ولی کافی هست که به گیرندهٔ خلأ بگه دنبال چه فرکانسی بگرده.»
مورتی مکثی کرد. «یعنی داری از یه گیره مو استفاده می‌کنی تا با زن مرده‌ات حرف بزنی؟»
«وقتی جوری بگی، کثیف به نظر میاد. ولی آره، دقیقاً.»
ناگهان، گیرندهٔ نویز خلأ صدایی شبیه به ضبط‌شدهٔ قدیمی پخش کرد. صدایی زنانه. مبهم. پر از پارازیت. انگار کسی در ته یک چاه عمیق و پر از آب زمزمه می‌کند.
«...ری...ک...؟»
مورتی از روی جعبه افتاد پایین. «خدای من، ریک! صداش کرد!»
ریک اما تکان نخورد. دستانش روی صفحه کلید ترمودینامیکی می‌چرخیدند و بهرهٔ سیگنال را تنظیم می‌کردند. «پایدارش کن، پایدارش کن... بیا بچه، بیا...»
صدای زنانه واضح‌تر شد: «ریک، اگه این تویی... لطفاً قطعش کن.»
دست ریک روی دکمه قفل شد. صورتش سفیدتر از همیشه شد. «دایان؟»
«ریک، تو داری به جایی دسترسی پیدا می‌کنی که نباید. خلأ ناب برای زنده‌ها ساخته نشده. هر ثانیه که این دستگاه روشن باشه، یک ذره از واقعیت تو به خلأ مکیده می‌شه. اول خاطرات، بعد احساسات، بعد خودِ تو.»
ریک با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد ولی می‌لرزید گفت: «من به تو اهمیت نمی‌دم، دایان. من دویست تا راه برای درست کردن واقعیت پاره پاره بلدم. فقط می‌خوام... صورتت رو ببینم.»
سیلک یک ثانیه سکوت. بعد: «باشه. ولی فقط یک دقیقه. بعدش فوراً دستگاه رو خاموش کن. قول بده.»
«قول می‌دم.»
مبدل شروع به درخشیدن کرد. مایع بنفش سفت شد و تبدیل به یک صفحهٔ هولوگرافی شفاف شد. و در میان آن، صورت دایان سانچز پدیدار شد.
موهای قهوه‌ای بلند، چشمان سبز، خال کوچک بالای لب راست، همان لبخندی که ریک هزاران سال نوری و صدها واقعیت دورتر بود اما هرگز از یادش نبرده بود. او همان طور که ریک به یاد داشت بود: چهل ساله، آرام، باهوش، با آن نگاه «می‌دونم چه فکر می‌کنی، خیلی هم مسخره‌ست».
مورتی با دهان باز گفت: «وای. این... این دایانه؟»
ریک پاسخی نداد. داشت فقط نگاه می‌کرد. چشمانش که همیشه نیمه‌باز و بی‌اعتنا بودند، حالا کاملاً باز و خیس بودند.
دایان با لبخند گفت: «هی، پیرمرد. موهات رو کوتاه کردی؟»
ریک با صدایی که شکست: «نه، دارن می‌ریزن.»
«همیشه هم می‌ریخت. فقط قبلاً پنهان می‌کردی.»
لحظه‌ای سکوت سنگین. بعد ریک ناگهان گفت: «دایان، من می‌تونم تو رو برگردونم.»
لبخند دایان محو شد. «نه، نمی‌تونی.»
«می‌تونم. این دستگاه فقط اولشه. می‌تونم یه پل بزنم بین خلأ و واقعیت، یه بدن مصنوعی از نانیت‌های خودتکثیر شونده بسازم، آگاهیت رو منتقل کنم...»
«ریک، گوش کن به حرفم. تو داری چیزی که عاشقشی رو به چیزی که ازش متنفری تبدیل می‌کنی: یه پروژه. من یه مسئلهٔ علمی نیستم که حل بشم. من یه زن بودم که مُردم. بذار همون طور که بودم، توی خاطراتت زندگی کنم.»
ریک مشت خود را به میز کوبید. کل پایین‌زمین لرزید. «خاطرات کافی نیست! من هر روز صدها خاطره از تو رو مرور می‌کنم، ولی هیچکدوم بوی تو رو ندارن، هیچکدوم حس پوست تو رو، هیچکدوم اون صدایی که وقتی می‌خندیدی و می‌گفتی \"ریک، تو احمقی\" رو...»
صدای ریک در گلویش خفه شد.
دایان با مهربانی گفت: «ریک، تو همیشه فکر می‌کردی می‌تونی همه چی رو درست کنی. ولی بعضی چیزها قرار نیست درست بشن. قراره یادمون بمونه و باهاش زندگی کنیم. همون طور که من باهات زندگی می‌کنم – توی همون خاطراتی که می‌گی کافی نیستن.»
مورتی که تا حالا ساکت بود، ناگهان جلو آمد. «خانم دایان، من مورتی هستم، نوه‌تون. از سمت بث.»
دایان نگاهش به مورتی نرم‌تر شد. «سلام، مورتی. بث عکس‌های تو رو وقتی بچه بودی برام فرستاده بود... قبل از اینکه... خب، قبل از اینکه نتونه بفرسته. تو به ریک کمک می‌کنی، نه؟»
مورتی نگاهی به ریک انداخت. «سعی می‌کنم. ولی خیلی سخته.»
«می‌دونم. خودش هم می‌دونه. به خاطر همین ازت تشکر می‌کنم که هنوز کنارش موندی.»
ناگهان، مبدل شروع به لرزیدن کرد. مایع بنفش دوباره به جوش آمد. تصویر دایان مصنوعی و ناپایدار شد.
دایان سریع گفت: «وقت تموم شد، ریک. خاموشش کن.»
ریک فریاد زد: «نه! نه، یک دقیقه دیگه! فقط سی ثانیه!»
«قول داده بودی، ریک سانچز. قولت رو نگه دار. برای من. برای بث. برای مورتی.»
چشمان ریک پر از اشک شد. دستش لرزان روی دکمه خاموشی رفت.
«دوستت دارم، ریک.» دایان آخرین جمله را گفت و لبخند زد.
ریک دکمه را فشرد.
تصویر محو شد. مایع بنفش به حالت اول برگشت. گیرندهٔ نویز خلأ خاموش شد. تنها صدای باقی‌مانده، صدای هق‌هق خشک و شکستهٔ ریک سانچز بود – مردی که کهکشان‌ها را فتح کرده بود، اما نتوانسته بود مرگ همسرش را بپذیرد.
مورتی دستش را روی شانه ریک گذاشت. برای اولین بار، هیچ حرف طعنه‌آمیزی نزد، هیچ شوخی نکرد، هیچ تقلایی برای درست کردن اوضاع نشان نداد. فقط آنجا ماند.
بعد از پنج دقیقه، ریک خودش را جمع کرد. صورتش را با آستین لباسش پاک کرد. بلند شد و بدون اینکه به مورتی نگاه کند، گفت:
«الان می‌فهمم چرا نمی‌خواستم این دستگاه رو کامل کنم.»
«چرا، ریک؟»
«چون دیدن دایان فقط باعث شد بیشتر دلم براش تنگ بشه. نه کمتر. این دستگاه مثل یه چاقوئه که زخم رو باز می‌کنه، نه التیامش می‌ده.»
مورتی آرام گفت: «شاید همون اولش نمی‌تونست التیام بده، ولی حالا که زخم رو باز کردی، می‌تونی درستش رو ببندی.»
ریک به مورتی نگاه کرد. یک نگاه طولانی، متفاوت. «کی بهت یاد داد اینقدر فلسفی حرف بزنی، مورتی؟»
«از تو، ریک. فقط به جای اینکه با دستگاه و الکل باهاش کنار بیای، با حرف زدن باهاش کنار اومدم.»
ریک نیمی از لبخند واقعی‌اش را زد. «شاید وقتشه دستگاه رو یه جور دیگه استفاده کنم. نه برای بازگردوندن دایان، بلکه برای... خداحافظی واقعی.»

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
7
داستان
73
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!