🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
اصل عدم قطعیت انسانی
📚 داستان عادی

اصل عدم قطعیت انسانی

📖 2 قسمت
👁️ 5 بازدید
🔖 0 ذخیره
0 (0 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 2

ورود موجودی به نام کِی

همه‌چیز از یک بی‌حوصلگی ساده شروع شد. نه یک فاجعه کیهانی، نه یک توطئه بین‌بعدی، نه حتی یک حملهٔ موجودات لیمویی شکل که بخواهند با اسیدی کردن جو زمین، چای خود را مزه‌دار کنند. فقط بی‌حوصلگی.
ریک سال‌ها بود که دیگر برای نجات جهان انگیزه نداشت. او جهان‌ها را دیده بود که مثل حباب صابون می‌ترکیدند، دیده بود که کهکشان‌ها در چشم به هم زدنی به خاطر یک اشتباه محاسباتی در فرمول چای‌سازش منفجر می‌شوند. دیگر «نجات» برایش کسالت‌آور بود. چیزی که به آن نیاز داشت، یک «مشکل خوب» بود.
مورتی، نوهٔ همیشه وحشت‌زده‌اش، روی مبل آزمایشگاه افتاده بود و مشغول خوردن نوعی اسنک بود که بسته‌بندی آن مدعی بود «از واقعیت موازی با طعم مرغ کبابی» است. مورتی داشت به صفحهٔ هولوگرافی خیره می‌شد که یک شکارچی سیاره‌ای باستانی به نام «زلارگ» را نشان می‌داد.
«ریک، می‌دونی، زلارگ اینقدرها هم که می‌گن ترسناک نیست. شبیه یه مورچه‌ی غول‌پیکره که عینک ته‌استکانی زده.»
«مورتی، اون \"عینک ته‌استکانی\" در واقع عدسی‌های تمرکز دهندهٔ امواج گاما هستند،» ریک بدون اینکه از روی میکروسکوپ کوانتومی بلند شود، گفت. «اگر یک ذره از جرم زلارگ از سیاه‌چالهٔ مرکز کهکشانش بگذرد، کل منظومه شمسی ما در عرض ۰.۰۰۳ ثانیه به یک سوپ خنثی از نوترون‌های بی‌خاصیت تبدیل می‌شه. اما نه، تو فکر می‌کنی فقط یه مورچه است که باید براش کفش بافت.»
ناگهان، صفحهٔ هولوگرافی شروع به لرزیدن کرد. مورتی از روی مبل بلند شد و اسنک از دستش افتاد.
«ریک؟ چرا زلارگ داره... می‌رقصد؟»
صدایی از پشت آنها پیچید. نه از بلندگوها، نه از درگاه ورودی، بلکه از درون جمجمه‌شان. صدا خش خش می‌زد، مثل یک رادیوی قدیمی که کسی روی موج AM دنبال ایستگاه می‌گردد.
«نه، نه، نه. من رقصنده نیستم. من کی‌ام.»
آنها چرخیدند. آنجا، درست وسط آزمایشگاه، موجودی ایستاده بود که قوانین فیزیک و هنرهای تجسمی را همزمان نقض می‌کرد. به شکل یک انسان بود، اما هر زاویه‌ای که به او نگاه می‌کردی، نیم رخ متفاوتی نشان می‌داد. یک دم اسبی مو براق داشت و لباس‌های عجیبی شبیه به لباس یکی از شخصیت‌های بازی‌های دهه ۸۰ میلادی پوشیده بود. ولی چشم‌هایش... چشم‌هایش کدهای کامپیوتری به رنگ فیروزه‌ای روی زمینه مشکی بود.
مورتی با صدایی که می‌لرزید پرسید: «ک... کی؟»
موجود با لبخندی که خیلی گسترده بود، جواب داد: «دقیقاً. من کی هستم؟ کی ایستاده؟ کی تو رو صدا می‌زنه؟ اسم من دقیقاً همون پرسشِ توئه. من \"کی\" هستم.»
ریک بدون اینکه حتی یک لحظه تکان بخورد، از میکروسکوپ بلند شد و مستقیم رفت سمت قفسهٔ تفنگ‌های پورتال.
«مورتی، آماده باش برای یک حرف تکراری ولی همیشه طلایی: \"ما داریم می‌ریم بیرون\". این یکی از اون موجودات \"پارادوکس-وار\" هست. هرچه بیشتر باهاش حرف بزنی، بیشتر توی تار خودش گرفتار می‌شی.»
«وای، وااای، وااای!» کی دست‌هایش را بالا برد. «ریک سانچز، مردی که به بیست و سه بعد از واقعیت سفر کرده و در هر کدوم حداقل سه تا ماشین حساب شخصی رها کرده. شتاب‌زده قضاوت نکن. من اومدم کمکت کنم.»
ریک تفنگ پورتال را برداشت و به سوی کی نشانه رفت. «من یک ربات کوچولو از آیندهٔ دور می‌شناسم که می‌گفت \"اومدم کمکت کنم\" و آخرش کل کهکشان رو تبدیل کرد به یک کپی از بازی مونوپولی. هفته‌ی بدی بود. حرف بزن ببینم کی هستی وگرنه الان می‌فرستم‌ات به بعدی که در اون هیچ‌چیز طعم آدامس بابل‌گام نداره.»
کی آهی کشید. «خب، بذار ساده بگم: من یک \"احتمالِ پرسه‌زن\" هستم. من محصول نهاییِ یک خطای محاسباتی در کدِ پایهٔ جهان هستم. جایی که شما دو تا نتیجه محتمل می‌بینی، من اون یکی نتیجه‌ای را زندگی می‌کنم که تو گزینه‌ها نیست. اصل عدم قطعیت رو می‌دونی؟ من همون ناحیه‌ی خاکستریِ بین \"بله\" و \"نه\" هستم. جایی که اگه بمونم، کل بافت علیّت از هم می‌پاشه. و اگه برم، جهان محکوم میشه به یک نهایتِ خطی و کسل‌کننده بدون هیچ مغایرتی. انتخاب با توئه، ریک.»
مورتی که تا حالا یک کلمه از این حرف‌ها را نفهمیده بود، دستش را بالا برد. «ببخشید، من سوالم ساده‌ست: کی این وسط شام می‌خوریم؟»
کی با صدای بلند خندید. «عاشقشم، ریک. نوه‌ات ذاتِ \"جهلِ امن\" رو در خودش حفظ کرده. برعکس تو که همه‌چیز رو می‌دونی و دقیقاً به همین خاطر هیچ‌چیز برات معنا نداره.»
ریک تفنگ را پایین آورد، نه از روی اعتماد، بلکه از سرِ یک کنجکاوی نفرت‌انگیز.

قسمت دوم: سفر به بطن پارادوکس
چهار ساعت بعد، آنها درون یک سیاه‌چالهٔ کوچکِ قابل حمل به نام «نافِ نوترون» نشسته بودند. مورتی با پاهای جمع کرده درون یک حباب ضد جاذبه شناور بود و سعی می‌کرد تهوع خودش را کنترل کند.
«ریک، من باورت نمی‌شه که اینو گفتی ولی این یکی از معدود دفعاتیه که دلم می‌خواد خونه بودم و بابام داشت بهم می‌گفت تکالیفم رو انجام بدم. اون حداقل قابل درک بود.»
«خفه شو مورتی،» ریک داشت توی صفحه‌ای که از تابش هاوکینگ درست کرده بود، داده‌ها را رصد می‌کرد. «کی به ما گفت که مرکز پارادوکس توی قلب این سیاه‌چاله است. هر ثانیه که اینجاییم، مغز ما ۰.۰۰۰۱ درصد از توانایی تمایز بین واقعیت و خیال رو از دست می‌ده. اگه طول بکشه، همهٔ ما باور می‌کنیم که مورتی رئیس جمهور عالمه.»
«که من می‌تونم باشم!» مورتی با اعتراض گفت. «من یه بار تو اون واقعیت موازی که همه ساندویچ‌ها انسان بودن و انسان‌ها ساندویچ، رئیس فدراسیون برگرها شدم.»
«اون رو فقط خودت به خاطر میاری، مورتی، چون تو اون واقعیت مغزت سه تا بعد اضافه داشت. بیا برگردیم به بحث اصلی.»
کی در حالی که بدون هیچ وسیله‌ای در خلا شناور بود و لباسش مثل همیشه بدون لک و بی‌نقص می‌درخشید، جلو آمد. «ریک، ما تونستیم فرمول پارادوکس رو محاسبه کنی؟»
ریک زد زیر خنده. «آسون بود. معلوم می‌شه که کل این آشغال‌ها از یک \"اشتباه چای‌سازی\" شروع شده. یه تمدن فرابعدی که تصمیم گرفتن یک فنجون چای درست کنن ولی به اشتباه به جای قند، \"احتمال غیرمحتمل\" ریختن توش. نتیجه: تو. یک پارادوکس زنده. یک خطا در واقعیت که نمی‌تونه نادیده گرفته بشه و نمی‌تونه حذف بشه چون حذفش یعنی حذفِ قانون علیّت.»
مورتی ناگهان از حبابش بیرون پرید. «یعنی کی یه اشتباه ساده است؟ مثل وقتی که من به جای نمک، پودر ظرفشویی توی ماکارونی می‌ریزم؟»
کی سری تکان داد. «دقیقاً، مورتی. با این تفاوت که ماکارونی‌های تمدن‌های بی‌شمار اکنون حسابی کف کرده‌ان و هیچ راه برگشتی هم ندارن.»
سیاه‌چاله شروع به لرزیدن کرد. آن‌ها دیگر در خلاء نبودند. ناگهان در میان هزاران هزار راهروی مارپیچی از جنس نور بنفش قرار گرفتند. هر راهرو به یک نقطهٔ متفاوت در زمان و مکان ختم می‌شد: یکی به زمین در دوران دایناسورها، یکی به پایان جهان در ۱۰۰ میلیارد سال بعد، یکی به یک حمام عمومی در سیاره‌ای که تمام ساکنانش برهنه و صورتی بودند.
ریک هیجان‌زده شد. «ما به \"لانهٔ گزینه‌های حذف شده\" رسیدیم. اینجا جاییه که همهٔ احتمالاتی که از فرمول اصلی جهان حذف شدن، زندگی می‌کنن. کی، تو اینجا زندگی می‌کردی، درست است؟»
کی به زمین نگاه کرد. چهره‌اش برای اولین بار جدی و بدون آن لبخند مسخره شد. «بله. ولی یه روز دیدم که وجود من در این لانه باعث می‌شه که جهان بیرون به سمت \"انفعال قطعی\" حرکت کنه. همه چیز از قبل تعیین شده بود. هیچ انتخاب واقعی وجود نداشت. من فرار کردم تا حداقل شانس ایجاد یک انتخاب واقعی رو به جهان برگردونم.»
مورتی در حالی که به یک راهرو که به خانهٔ خودشان در حومهٔ شهر ختم می‌شد خیره بود، گفت: «پس تو فراری هستی؟ مثل ریک؟»
ریک سریع پاسخ داد: «هیچکس مثل من نیست، مورتی. من فرار نمی‌کنم. من مقصد رو با خودم حمل می‌کنم.»
در آن لحظه، صدایی مهیب و چندبعدی تمام راهروها را لرزاند. صدا می‌گفت: «واقعیتِ مرجع، اعلام خطر می‌کند. پارادوکس زنده شناسایی شد. دستور حذف فوری. آغاز عملیات \"پاک‌سازیِ حتمی\".»
چشم‌های کی دوباره کد فیروزه‌ای شدند، اما این بار کدها با سرعت میلیاردها بار در ثانیه تغییر می‌کردند. «خیلی دیر شده. واقعیتِ مرجع ما رو پیدا کرده. اگه الان از اینجا نریم، همهٔ ما به یک \"خطای حافظه\" تبدیل می‌شیم که هیچکس حتی یادش نمیاد وجود داشتیم.»
ریک با سرعت برق، دستگاهی را که در طول سفر ساخته بود از جیب بین‌بعدی‌اش درآورد. شبیه یک ریموت کنترل تلویزیون بود، ولی ۴۷ دکمه و یک جوی استیک داشت.
«نگران نباش، بچه‌ها. من به تک تک این واقعیت‌ها یه مین کوچک چسبوندم. اگه واقعیت مرجع بخواد ما رو پاک کنه، من کل لانه رو منفجر می‌کنم. ببینیم اونوقت کی به کی می‌خنده.»

قسمت سوم: انتخاب غیرممکن
انفجارها یکی پس از دیگری آغاز شدند. هر راهرو که منفجر می‌شد، یک تمدن یا یک دورهٔ زمانی برای همیشه از بافت هستی حذف می‌شد. مورتی جیغ می‌زد. کی با چشمانی پر از کدهای درهم‌ریخته فریاد زد: «ریک، این کار را نکن! اینها نه تنها احتمالاتِ حذف شده‌اند، بلکه بافرِ امنیت جهان هم هستند. با نابودی لانه، تو واقعیت مرجع را هم نابود می‌کنی. هیچ چیز باقی نمی‌ماند ماجرای یک بیگ‌بنگ دیگر تا ابد!»
ریک انگشتش روی دکمه قرمز بود. «کی، بذار چیزی رو برات روشن کنم. من هر روز هزاران جهان رو نابود می‌کنم فقط برای اینکه صبحانه‌ام درست از آب دربیاد. تو فکر می‌کنی یه لانهٔ احمقانه از احتمالات می‌تونه من رو تهدید کنه؟»
مورتی ناگهان دست ریک را گرفت. این بار صدایش نمی‌لرزید. «ریک، بس است. من نمی‌دونم کی کیه، نمی‌دونم لانهٔ احتمالات چیه، ولی یه چیزی رو خوب می‌دونم: تو داری این کار رو نمی‌کنی برای نجات، داری انجامش می‌دی برای فرار. فرار از این که قبول کنی بعضی چیزها راه حل فوری ندارن.»
دست ریک روی دکمه قرمز لرزید.
کی به آرامی گفت: «به حرفش گوش کن، ریک. من شاید یک خطا باشم، شاید یک اشتباه محاسباتی در چایِ یک تمدن بین‌بعدی. ولی تو هم خطایی. تو مردی که هوش‌ات به اندازهٔ کل کهکشان‌هاست، ولی اراده‌ات به اندازهٔ یک مورچه. تو خلق می‌کنی تا نابود کنی، سفر می‌کنی تا فرار کنی، حرف می‌زنی تا حقیقت رو پنهون کنی.»
ریک دکمه را رها کرد. برای اولین بار در سال‌ها، نگاهش خالی از کنایه و طعنه بود.
«باشه،» ریک با صدای گرفته گفت. «پس راه حل چیه، کی؟ چطور می‌تونیم یک پارادوکس زنده رو بدون نابودی کل بافت هستی حل کنیم؟»
کی لبخند واقعی‌ای زد. «کاری که تو ازش متنفری: اعتماد. باید من رو برگردونی به قلب واقعیت مرجع و توی اون قلب، یه انتخاب واقعی بهم بدی. بذار خودم تصمیم بگیرم که می‌خوام به لانه برگردم یا در جهان بیرون بمانم. هر چی باشه، دیگه یک پارادوکسِ تحمیل شده نیستم. تبدیل می‌شم به یک احتمالِ آگاه.»
مورتی با تعجب گفت: «یعنی فقط کافیه بهش اعتماد کنیم؟ این که خیلی آسونه.»
ریک خندید، اما این خنده تلخ و آشنا بود. «آسون؟ مورتی، اعتماد یعنی باور کردن به چیزی که هیچ مدرکی دال بر درستی‌ش نداری. برای من که همیشه مدارک رو دیده‌ام قبل از این که باور کنم، این سخت‌ترین کار عالم است.»
دست ریک ریموت را کنار گذاشت. او درگاه پورتالی باز کرد که مستقیم به «قلب واقعیت مرجع» می‌رفت؛ جایی که تمام قوانین فیزیک، ریاضی و منطق از یک نقطهٔ نورانیِ کوچک به نام «نقطهٔ صفرِ قطعیت» نشات می‌گرفتند.
کی نفس عمیقی کشید. «وقت رفتن است.»
مورتی فریاد زد: «نه، کی! اگه بری، دیگه می‌تونیم ببینیم‌ات؟»
کی نگاهش را به مورتی دوخت. «هر وقت صدات زدی و جواب نشنیدی، بدون که دارم به یک احتمال دیگه فکر می‌کنم. خداحافظ، مورتی. و ریک... از اینکه انتخاب کردی اعتماد کنی، ممنونم. اینکاره نبودی.»
و کی از درگاه عبور کرد. درست لحظه‌ای که وارد نقطهٔ صفر شد، نورش با تمام شدت درخشید و سپس محو شد. درگاه بسته شد. لانهٔ احتمالات نیز به آرامی شروع به ترمیم خود کرد.
مورتی به ریک نگاه کرد. «پس چی شد؟ کی چی کار کرد؟»
ریک به صفحهٔ کوچکی که از جیبش درآورد نگاه کرد. روی آن نوشته شده بود: «احتمال کی: همچنان ناشناخته. وضعیت پارادوکس: معلق.»
ریک صفحه را قایم کرد. «یعنی باید صبر کنیم ببینیم کی به کدوم سمتِ انتخابش رفت. بریم خونه، مورتی. یک عالمه پارادوکس دیگه هست که باید روشون کار کنم. از جمله خودم.»
آن‌ها از درگاه پورتال به داخل گاراژ برگشتند. مامان و جری داشتند سر شام سر اینکه چه کسی ماشین را در جای اشتباه پارک کرده بحث می‌کردند. سامر داشت با تلفنش حرف می‌زد.
همه چیز عادی بود. اما یک چیز تغییر کرده بود. روی میز آزمایشگاه ریک، یک فنجان چای بود. هنوز داغ بود. و کنارش یک تکه کاغذ که روی آن نوشته شده بود: «ممنون برای اعتماد. انتخاب کردم. یه روز می‌فهمی. - کی»
مورتی با خوشحالی کاغذ را برداشت. «ریک، نگاه کن! به ما پیام داده!»
ریک فنجان چای را برداشت و یک جرعه نوشید. «آه. همون طعم آدامس بابل‌گام. لعنتی، کی، تو همیشه یک شوخ‌طبعی عجیب داری.»
و بعد، برای اولین بار در یک هفته، ریک چای را بدون هیچ حاشیه‌ای نوشید و لبخندی زد. شاید کوچک، شاید گذرا، ولی واقعی.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
7
داستان
72
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!