🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
اینه ی راز ها
📚 داستان عادی

اینه ی راز ها

📖 1 قسمت
👁️ 16 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (1 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

نیکا، سارا، شِلی شاید بگید چقدر بی مفهوم! نه تازه قراره با اغاز داستان اشنا بشید اما!!!! فکر نکنید از این دوستای معمولی که بعد از پایان مدارس حتی جواب زنگای هم رو نمیدن یا حتی بخاطر یه نمره منفی تو مدرسه خودشون رو لو میدن نه ما از اون دوستا نیستیم ما تا همیشه پشت هم هستیم و میمونیم، اوههههه حالا ولش کن بریم سراصل مطلب امروز نیکا رفتاراش عجیب شده بود، خیلی عجیب هرچقدر هم میپرسیدیم چی شده نمی‌گفت من و سارا هم سعی داریم متوجه بشیم چه اتفاقی برای نیکا افتاده پس امروز تعقیبش میکنیم!بله، درست شنیدید ما قراره دوستمون رو تعقیب کنیم میدونم میدونم که الان قضاوت میکنید و میگید دوستای واقعی همدیگه رو تعقیب نمیکنند اما گاهی اوقات دوستا مجبورن حتی دوستاشون هم تعقیب کنند بگذریم بریم پس تو دل خطر و ماجراجویی....
وقتی مدرسه تموم شد سریع زدیم دل رو به دریا و به دنبال نیکا رفتیم متوجه شدیم که نرفتش خونه ی خودشون و رفت خونه ی مامان بزرگش اما بنظرتون ما باید دست از کنجکاوی برداریم؟ نه معلومه که نه میدونی میخوایم چیکار کنیم؟ درست فکر کردی قراره بریم داخل خونه، خیلی یواشکی رفتیم داخل حیاط اما و از پنجره داخل خونه رو نگاه کردیم بنظرتون با چه صحنه ای مواجه شدیم؟دیدیم که نیکا داره با اینه صحبت میکنه و از مادر بزرگ نیکا اصلا خبری نیست، من و سارا خیلی تعجب کردیم فکر کردیم نیکا دیوونه شده سریع رفتیم در رو زدیم و وقتی در باز شد با یک صحنه ی خیلی عجیب مواجه شدیم!
مادر بزرگ نیکا، بله مادر بزرگ نیکا در رو باز کرد، راستش رو بخواید من خیلی متعجب و ترسیده بودم رفتیم داخل و وقتی به مادر بزرگ نیکا گفتیم نیکا کجاست اون گفت که نیکا خیلی وقته مرده من و سارا به هم زل زده بودیم و سارا دستاش داشت میلرزید، پس بنظرتون برای نیکا چه اتفاقی افتاده؟
اما!!!! یه اتفاق عجیب رخ میدهد،من و سارا منتظر نشسته بودیم تا مادر بزرگ نیکا برایمان کوکی بپزد اما سارا ناگهان بهم نگاهی کرد و گفت سمت چپت رو نگاه کن و وقتی سمت چپم رو نگاه کردم با چاقویی پر از خون مواجه شدم هردومون بسیار ترسیده بودیم، سارا گفت که بیا بریم اما من گفتم بیا مطمئن بشیم که چه اتفاقی برای سارا افتاده پس وقتی مادر بزرگ حواسش پرت بود دنبال سارا میگشتیم اما سارایی نبود، واقعا باورم نمیشد چون همین چند دقیقه پیش سارا رو جلوی آینه دیدیم یعنی چه اتفاقی افتاده من و سارا هنوز از ترس نمی‌تونستیم درست حرف بزنیم.

نگاهم هنوز روی جای خالیِ نیکا بود؛ همون جایی که چند دقیقه پیش جلوی آینه ایستاده بود و بعد… ناپدید شد.

قلبم تند تند می‌زد و انگار صدای تپش قلبم توی سکوت خانه‌ی مادربزرگ نیکا، چند برابر بلندتر شنیده می‌شد.مادربزرگ با لبخندی خیلی سرد، اون کوکی‌ها رو از فر توی ظرف گذاشت و گفت:

— «بخورید عزیزم… از صبح هیچی نخوردید.»

ولی من دیگه نمی‌تونستم بهش اعتماد کنم.

نه من، نه سارا که کنارم ایستاده بود و دستاش یخ کرده بود.

چشمم افتاد به سمت راهرو.

اونجا، کنار دیوار، یه قاب عکس قدیمی بود که تا اون لحظه بهش دقت نکرده بودم.

رفتم جلوتر.

داخل قاب، عکس نیکا بود… اما نه مثل عکس‌های معمولی.
نیکا توی عکس خیلی رنگ‌پریده بود و پشت سرش، توی آینه‌ی کوچیکی که کنار دیوار بود، یه سایه‌ی تیره دیده می‌شد.

سارا آروم گفت:

— «این عادی نیست…»

خواستم جواب بدم که چشمم به گوشه‌ی میز افتاد.

اونجا یه دفترچه‌ی چرمی قدیمی بود که از زیر چند تا پارچه بیرون زده بود.

دستم رو دراز کردم و برداشتمش.

روی جلدش با خطی لرزون نوشته شده بود:

«اگر چیزی برای نیکا اتفاق افتاد، اینو باز کنید.»

من و سارا همدیگه رو نگاه کردیم.

همزمان دفترچه رو باز کردیم.

داخلش چند صفحه نوشته‌ی عجیب بود.توی یکی از صفحه‌ها نوشته شده بود:

**«نیکا نباید روبه‌روی آینه بایسته.

اگه صداش از داخل آینه اومد، نباید جواب بده.

اگه کسی گفت نیکا مرده، اول به چشم‌هاتون شک کنید، نه به حرفش.»**

سارا با وحشت گفت:

— «یعنی چی؟»

نفس عمیقی کشیدم و صفحه‌ی بعد رو خوندم.

اونجا با جوهر قرمز نوشته شده بود:

**«مادربزرگ نباید تنها بمونه.

اون همه‌چیز رو از اول می‌دونه.»**

در همون لحظه، یه چیز دیگه هم پیدا کردیم.

زیر یکی از گلدون‌های قدیمی، تکه‌ای از لباس نیکا بود؛ لباس مدرسه‌اش.ولی عجیب‌تر از اون… روی آستینش لکه‌ای تیره بود که شبیه خون خشک‌شده به نظر می‌رسید.

من و سارا خشکمون زده بود.

این شد دو مدرک:

یکی دفترچه، یکی لباسِ خونی.

سارا با صدای لرزون گفت:

— «باید به پلیس زنگ بزنیم.»

سرم رو تکون دادم.

دستام می‌لرزید اما گوشی رو از جیبم درآوردم.

شماره‌ی پلیس رو گرفتم…

اما قبل از اینکه تماس وصل بشه، صدای درِ حیاط اومد.

تق! تق! تق!

هر دو با ترس برگشتیم.

مادربزرگ هم یک‌دفعه ساکت شد.انگار خودش هم منتظر کسی نبود.

صدای یه دختر از پشت در اومد:

— «نیکا اینجاست؟ من باید باهاش حرف بزنم!»

من و سارا به هم نگاه کردیم.

اون صدا آشنا بود.

در رو که باز کردیم، هلال بود؛ یکی از دوست‌های دیگه‌ی نیکا.چهره‌اش پریده بود و نفس‌نفس می‌زد، انگار از جایی فرار کرده بود.

سارا سریع گفت:

— «هلال! تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

هلال با چشم‌های ترسیده داخل رو نگاه کرد و گفت:

— «من… من دیشب یه خواب دیدم. اومدم چون حس کردم باید بهتون بگم. چون… چون فکر می‌کنم نیکا هنوز تموم نشده.»

من یخ کردم.سارا با عجله پرسید:

— «چه خوابی؟»

هلال چند قدم جلو اومد، آب دهنش رو قورت داد و گفت:

— «دیشب خواب دیدم توی یه خونه‌ی خیلی قدیمی بودم…

همون خونه‌ای که توی خواب، همه‌ی دیوارهاش آینه داشتن.

وسط اتاق، نیکا ایستاده بود… ولی صورتش رو نمی‌دیدم.

فقط صدای خودش بود که می‌گفت:

“اگه منو پیدا کردید، به مادربزرگ اعتماد نکنید…اون منو نکشت، اون فقط در رو باز کرد.”»

سارا با وحشت عقب رفت و زمزمه کرد:

— «در رو باز کرد؟»

هلال ادامه داد:

— «بعد توی خواب دیدم یه سایه‌ی خیلی بلند پشت سر نیکا وایساده بود.

سایه خم شد و توی گوش نیکا چیزی گفت.

بعد نیکا به من نگاه کرد و گفت:

“فردا اگه رفتید خونه‌ی مادربزرگ، به چاقو نگاه نکنید… چون چاقو دنبال شماست.”»

همه‌مون ساکت شدیم.

من ناخودآگاه به یاد چاقوی خونی افتادم که چند دقیقه پیش دیده بودیم.سردم شد.

هلال دستش رو روی دهانش گذاشت و با صدای لرزون اضافه کرد:

— «و یه چیز دیگه هم بود…

نیکا توی خواب گفت:

“سارا اولین نفر نیست که ناپدید می‌شه.”»

سارا با چشم‌های گرد شده بهم نگاه کرد.

من همون لحظه فهمیدم…

این ماجرا خیلی بزرگ‌تر از یه ناپدید شدن ساده‌ست.

و درست همون لحظه، از داخل خونه، صدای آرام و کش‌دارِ مادربزرگ اومد:

— «هلال… تو هم اومدی؟»
هممون به مامان بزرگ با ترس و شک نگاه کردیم هلال جواب داد:بَبَبَ بله، مادر بزرگ لبخندی زد و گفت خوبه بیا بالا کوکی درست کردم، نه ممنون من باید برم، سارا نگاهی به هلال کرد و گفت نخیر تو نباید بری ما برای نجات دوستمون هممون باید اینجا باشیم، ولی... ولی نداریم ما دوست نیکا هستیم باید اون رو نجات بدیم فهمیدی؟باشه، خوبه اما برای اینکه مامان بزرگ الان شک نکنه هممون باید بریم بالا و خیلی عادی رفتار کنیم، اره موافقم.
همگی رفتیم بالا مامان بزرگ کوکی هارو جلومون گذاشت و گفت بخوریم، هر سه تامون با ترس به هم نگاه کردیم و من اولین داوطلب شدم برای خوردن کوکی ها، طعمش عادی بود،مامان بزرگ گفت من میرم تا براتون میوه بیارم، چند دقیقه بعد احساس کردم یه حسِ عجیب توی بدنم می‌پیچه؛

نه مثل ترس، نه مثل هیجانِ معمولیِ کشف یک راز، بلکه چیزی شبیه بیدار شدن بعد از یک خواب طولانی.

انگار همه‌ی خستگی‌ها، همه‌ی تردیدها، همه‌ی لرزش‌هایی که از اولِ این ماجرا توی دلم جمع شده بود، آرام‌آرام از تنم بیرون می‌رفتند.

اول فکر کردم فقط به‌خاطر نفس راحتی بود که بعد از آن همه اضطراب کشیده بودم.

اما نه…

این حس، عمیق‌تر از یک آرامش ساده بود.

مثل وقتی که هوا بعد از باران بوی زمین تازه می‌گیرد.

مثل لحظه‌ای که پنجره را باز می‌کنی و می‌فهمی دنیا هنوز نفس می‌کشد.

نگاهم افتاد به دستانم.

برای چند ثانیه مطمئن بودم که چیزی در نوک انگشت‌هایم برق زد؛

نه نور، نه جادو، نه هیچ چیز نمایشی…

فقط یک گرمای زنده، نرم و روشن، که از کف دستم شروع می‌شد و آرام بالا می‌آمد.

سارا که روبه‌رویم نشسته بود، زل زده بود به صورتم.

— «شِلی… رنگت عوض شده.»

هلال هم کمی جلو آمد.

چهره‌اش دیگر آن‌قدر ترسیده نبود؛ بیشتر شبیه کسی بود که دارد سعی می‌کند چیزی را بفهمد که به‌وضوح فراتر از منطق معمول است.

من آهسته گفتم:

— «یه حسی دارم… انگار… انگار یه چیزی توی من روشن شده.»

سارا با تردید پرسید:از اون کوکی‌هاست؟»

لبخند کم‌رنگی زدم، اما ته دلم می‌دانستم جواب ساده‌تر و عجیب‌تر از این حرف‌هاست.

نه، این فقط یک کوکی نبود.

طعمش عادی بود، شیرین، گرم، با بوی کره و دارچین.

اما چیزی در آن بود که نمی‌شد با زبان فهمید.

چیزی که باید با دل حسش می‌کردی.

همان لحظه نگاهم به میز افتاد.

ظرف کوکی‌ها هنوز آنجا بود.

یکی از آن‌ها نصفه خورده شده بود و بقیه با نظم عجیبی کنار هم چیده شده بودند، انگار کسی با دقت خاصی آن‌ها را ساخته باشد.

از خودم پرسیدم:

نیکا این‌ها را برای چه درست کرده بود؟

سارا آهسته گفت:اون دفترچه… اون لباس… و حالا این کوکی‌ها…

نیکا واقعاً داشته چیزی رو از قبل آماده می‌کرده.»

هلال سر تکان داد و با صدایی آرام اما محکم گفت:

— «شاید می‌دونسته یه روزی ما میایم.»

همه ساکت شدیم.

این جمله از آن جمله‌هایی بود که ساده‌اند، اما وقتی در هوا می‌نشینند، همه‌چیز را تغییر می‌دهند.

چون ناگهان دیگر ما فقط سه دوست کنجکاو نبودیم که وارد خانه‌ی مادربزرگ شده‌ایم.

ما تبدیل شده بودیم به بخشی از چیزی که قبل از آمدنمان شروع شده بود.

قصه‌ای که نه از امروز، بلکه شاید از مدت‌ها قبل، از همان لحظه‌ای که نیکا تصمیم گرفت سکوت کند، آغاز شده بود.

من دستم را روی سینه‌ام گذاشتم.تپش قلبم منظم‌تر شده بود.

عجیب بود…

هر بار که نفس می‌کشیدم، حس می‌کردم فضا روشن‌تر می‌شود.

نه اینکه واقعاً نور عوض شود؛

بلکه انگار از درون، توانِ دیدنِ چیزهایی که قبلاً پنهان بودند، در من زیاد شده بود.

به سارا نگاه کردم و آهسته گفتم:

— «حس می‌کنم… می‌تونم چیزایی رو بفهمم که قبلش نمی‌فهمیدم.»

سارا اخم کرد.

— «مثلاً چی؟»

قبل از جواب دادن، نگاه من ناخودآگاه به سمت راهرو کشیده شد؛

همان‌جا که آینه‌ی قدیِ قدیمی تکیه داده شده بود.

و در همان لحظه فهمیدم که چیزی در آن آینه تغییرکرده است.

نه تصویر من…

نه تصویر هلال…

بلکه سایه‌ی پشت سرمان.

سایه‌ای بود که با ما حرکت نمی‌کرد.

نفسم را آهسته بیرون دادم.

قلبم هنوز می‌زد، اما این‌بار از ترس نبود.

از فهمیدن بود.

آرام گفتم:

— «شما هم دیدین؟»

سارا و هلال همزمان برگشتند.

هلال یک‌دفعه گفت:

— «صبر کن… اون… اون داره از سمت ما جدا می‌شه؟»

سایه، درست پشت آینه، انگار از بدنمان کنده می‌شد و به شکل دیگری می‌ایستاد.نه شبح بود، نه موجودی ترسناک.

بیشتر شبیه یک یادآوری بود.

شبیه بخشی از حقیقت که بالاخره جرئت کرده بود خودش را نشان بدهد.

بعد ناگهان صدای پای آرامی از آشپزخانه آمد.

مادربزرگ برگشت.

این‌بار سینی میوه در دست داشت، اما صورتش مثل قبل نبود.

انگار او هم فهمیده بود چیزی عوض شده.

چشمانش اول روی من ایستاد، بعد روی سارا، بعد روی هلال.

و وقتی نگاهش به من رسید، برای یک لحظه خیلی کوتاه، فقط یک لحظه،

چیزی شبیه تعجب واقعی در صورتش نشست.

— «کوکی‌ها رو خوردی…»

من با احتیاط گفتم:آره.»

مادربزرگ آهسته سینی را روی میز گذاشت.

لبخندش آرام بود، اما آن‌قدر محکم که معلوم می‌کرد پشتش سال‌ها راز ایستاده‌اند.

— «پس نیکا درست حدس زده بود.»

سارا سریع پرسید:

— «نیکا؟ یعنی… اینا رو نیکا درست کرده؟»

مادربزرگ نگاهش را از من برنداشت.

— «نه برای خوردنِ معمولی.

برای بیدار شدن.»

هلال با ناباوری گفت:

— «بیدار شدن از چی؟»

مادربزرگ به آینه نگاه کرد.

بعد خیلی آهسته گفت:

— «از فراموشیِ خودتان.»این جمله در اتاق ماند.

ساکت، سنگین، و عمیق.

من حس کردم انگار زمین زیر پاهایم یک‌لحظه تکان خورد.

فراموشیِ خودمان؟

یعنی چه؟

در آن لحظه، یک تصویر خیلی کوتاه جلوی چشمم برق زد:

من، نیکا، سارا، و هلال…

در جایی روشن، زیر درختی قدیمی، کنار یک جوی آب…

و نیکا که با خنده می‌گفت:

«اگه یه روزی من نتونستم حرف بزنم، شما یادتون می‌مونه، نه؟»

نفسم بند آمد.

خودم را از آن تصویر بیرون کشیدم و با صدایی که ازته دل می‌آمد گفتم:

— «یعنی ما… قبلاً هم یه چیزایی می‌دونستیم؟»

مادربزرگ چیزی نگفت.

فقط سرش را کمی پایین انداخت؛

همان جور که آدم وقتی می‌فهمد بعضی حقیقت‌ها دیر رسیده‌اند، سکوت می‌کند.

سارا آهسته گفت:

— «پس نیکا زنده‌ست؟»

مادربزرگ این‌بار به‌جای پاسخ دادن، میوه‌ها را یکی‌یکی از سینی برداشت و روی میز گذاشت، انگار دارد زمان می‌خرد.

بعد گفت:

— «نیکا همیشه زنده‌تر از چیزی بود که شما فکر می‌کردید.»

هلال با حیرت به من نگاه کرد.

من اما بیشتر از هرچیز، حس می‌کردم نیرویی که ازکوکی‌ها گرفته بودم، دارد مثل یک چراغ کوچک درونم روشن‌تر می‌شود.

انگار می‌توانستم حضور نیکا را حس کنم.

نه صدایش را، نه صورتش را…

فقط ردّی از او را.

مثل بوی کتابی که مدت‌ها بسته بوده اما هنوز نفسِ نویسنده‌اش را نگه داشته باشد.

آرام از جا بلند شدم.

— «اون کوکی‌ها… نیکا اون‌ها رو برای ما گذاشته، نه؟»

مادربزرگ آهی کشید.

— «برای تو.»

همه به من نگاه کردند.

من ماتم برد.

— «برای من؟»

مادربزرگ ادامه داد:نیکا گفت یکی از شما زودتر از بقیه باید بیدار بشه.

یکی باید صداها رو بشنوه.

یکی باید راه رو پیدا کنه.»

هلال زیر لب گفت:

— «پس اون خواب من…»

مادربزرگ سر تکان داد.

— «خواب تو هم بخشی از همان راه بود.»

سکوت دوباره نشست.

حالا دیگر ما فقط سه نفر نبودیم که دور یک میز نشسته‌ایم.

ما انگار وسط یک نقشه‌ی قدیمی بودیم، نقشه‌ای که با دستِ خودِ نیکا کشیده شده بود؛

نقشه‌ای برای رسیدن به چیزی که هنوز نامش را نمی‌دانستیم.

من دوباره به آینه نگاه کردم.این‌بار تصویر خودم واضح‌تر بود.

اما پشت شانه‌ام، درست در عمق شیشه،

برای یک آن کوتاه،

نیکا را دیدم.

نه کامل.

نه واضح.

فقط لبخندش.

همان لبخند آشنا، همان نگاهی که همیشه قبل از گفتن یک راز روی لبش می‌نشست.

سرم را به عقب برگرداندم، اما کسی آنجا نبود.

وقتی دوباره به آینه نگاه کردم، فقط خودم بودم و هلال و سارا.

اما حالا یقین داشتم که نیکا نزدیک است.

خیلی نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردیم.

سارا که انگار نفسش را تازه پیدا کرده بود، گفت:«باید بفهمیم این نیرو چیه… و چرا فقط به شِلی رسیده.»

مادربزرگ آرام جواب داد:

— «چون بعضی آدم‌ها، وقتی از دیگران بیشتر دوست دارند، بیشتر هم توانِ نگه داشتنِ راز را پیدا می‌کنند.»

این حرف را که زد، یک گرمای عجیب توی سینه‌ام پیچید.

من نمی‌دانستم این نیرو دقیقاً چیست؛

اما می‌دانستم که دیگر مثل قبل نیستم.

نه شجاع‌تر شده بودم، نه قوی‌تر به معنای معمول.

فقط…

به چیزی وصل شده بودم.

به رشته‌ای نامرئی که از من تا نیکا کشیده شده بود.

رشته‌ای که نه با فاصله پاره می‌شد، نه با سکوت.هلال آهسته جلو آمد و گفت:

— «پس حالا باید چی کار کنیم؟»

من به آینه نگاه کردم.

بعد به دفترچه.

بعد به کوکی نیمه‌خورده.

و با صدایی که حالا مطمئن‌تر از قبل بود، گفتم:

— «اول باید بفهمیم نیکا از ما چی خواسته…

بعد باید بریم دنبالش.»

مادربزرگ برای اولین بار واقعاً لبخند زد.

نه لبخند ترسناک، نه پنهان‌کار.

فقط لبخندی که انگار مدت‌ها منتظر شنیدنش بود.

— «دقیقاً همین.»

و درست در همان لحظه، از داخل آینه،صدای خیلی آرامی آمد:

«بالاخره…»صدایی که از دل آینه‌ی غول‌پیکر برخاست، نه صدای نیکا بود، نه صدای مادربزرگ. صدایی بود که انگار از اعماق زمان می‌آمد؛ از لابه‌لای گرد و غبار فراموشی، از میان خاطراتی که عمداً دفن شده بودند. این صدا، پر از اندوه بود، اما در عین حال، حاکی از یک رهایی.

من، شِلی، که نیروی تازه‌یافته‌ام درونم مثل جرقه‌ای داغ می‌سوخت، به آینه خیره شدم. تصویر خودم در آن موج می‌زد، اما عمق شیشه، چیزی فراتر از انعکاس را نشان می‌داد. انگار هر ترک، هر خراش روی آینه، داستانی را فریاد می‌زد.

«اون‌ها سعی کردن حقیقت رو دفن کنن.» صدا دوباره تکرار شد، این‌بار با کمی وضوح بیشتر. «حقیقتِ یه عشق… یه فداکاری… و یه دروغ بزرگ.»

مادربزرگ، که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، آهسته گفت: «هر آینه، پنجره‌ای به سوی گذشته است. این آینه… پنجره‌ی خیلی بزرگیه.»سارا با اضطراب پرسید: «منظورت چیه؟ چه حقیقتی؟»

صدای آینه که انگار منتظر همین سؤال بود، کمی قوی‌تر شد. «مادربزرگ، اون زنِ امروز… اون مادرِ نیکا نیست. اون زنیه که سال‌ها پیش، عشقش رو از دست داد. عشقی که شبیه خودش نبود. عشقی که از دنیای دیگری اومده بود.»

نفسی از سر تعجب کشیدم. این حرف‌ها دیگر در حیطه داستان‌های معمولی نبود. این‌ها تار و پودِ یک واقعیتِ تلخ بودند که حالا داشتند برملا می‌شدند.

«مادربزرگ…» صدای من لرزید. «یعنی… نیکا…»

«نیکا، بازتابِ همون عشق گمشده بود.» صدای آینه این‌بار، رنگی از غم داشت. «مادری که نتونست عشقش رو حفظ کنه، مادری که حقیقت رو پنهان کرد… سال‌ها بعد، وقتی نیکا به دنیا اومد، انگار همون روح، همون آرزو، در وجود نیکا دمیده شد. نیکا… وارثِ اون عشقی بود که گم شده بود.»هلال با چشمانی گرد شده گفت: «پس… نیکا ناپدید نشده؟»

«نیکا اونجاست که باید باشه.» صدا دوباره ضعیف شد. «جایی که حقیقت، از دروغ جدا می‌شه. جایی که عشق، پایانی نداره.»

ناگهان، در آینه، تصویری مبهم شکل گرفت. تصویری از یک زن جوان، با موهای بلند و تیره، که در نور کم یک اتاق ایستاده بود. او داشت با آینه‌ای شبیه همین حرف می‌زد. چهره‌اش پر از اندوه بود، اما نگاهش… نگاهش پر از عشقی بود که انگار هرگز خاموش نمی‌شد.

«اون زن… اون مادربزرگِ اوله؟» سارا با صدایی لرزان پرسید.

«اون زن، مادرِ عشقی بود که نیکا ازش اومده بود.» صدای آینه آهسته تکرار کرد. «و وقتی حقیقتِ عشقش فاش شد، مجبور شد همه چیز رو پنهان کنه. خودش رو، دخترش رو، و خاطراتی رو که نباید فراموش می‌شدن.»

مادربزرگِ فعلی، که کنار آینه ایستاده بود، به آرامیگفت: «من فقط… سعی کردم از نیکا محافظت کنم. از حقیقتِ تلخِ اینکه چه کسی بود و از کجا اومده بود.»

«ولی تو حقیقت رو پنهان کردی.» صدای آینه، این‌بار کمی تند شد. «تو نذاشتی کسی بفهمه. تو نذاشتی عشق، راه خودش رو پیدا کنه.»

ناگهان، نوری خیره‌کننده از دل آینه بیرون زد. نوری که نه گرم بود و نه سرد، بلکه فقط… خالص بود. و در میان آن نور، تصویری از نیکا ظاهر شد. اما نه تصویری که منتظرش بودیم. تصویری از نیکا، که در حال خداحافظی بود. لبخندی غمگین بر لب داشت.

«من دیگه نمی‌تونم بمونم.» صدای نیکا، این‌بار واضح و آرام، در اتاق پیچید. «اینجا دیگه جای من نیست. جایی که حقیقت گم شده، جایی که عشق فراموش شده…»اشک در چشمانم حلقه زد. «نیکا… کجا می‌ری؟»

«جایی که دوباره پیدا بشم.» نیکا در آینه گفت. «جایی که دوباره عشق پیدا بشه. شِلی… تو قدرت رو پیدا کردی. قدرتِ دیدن. قدرتِ شنیدن. از این قدرت استفاده کن. حقیقت رو فراموش نکن. عشق رو رها نکن.»

نور شدیدتر شد و تصویر نیکا شروع به محو شدن کرد.

«نیکا! صبر کن!» هلال فریاد زد.

«این پایان نیست.» صدای نیکا، حالا فقط یک نجوا بود که از دور می‌آمد. «فقط… شروعِ پیدا شدنه.»

و بعد، آینه دوباره تاریک شد. نور رفت. و همه چیز به حالت اول برگشت. جز ما. جز من.

دیگر نیروی تازه‌ای درونم نبود. انگار آن قدرت، فقط برای همین لحظه، برای همین مکاشفه، به من داده شده بود. انگار کوکی‌های نیکا، نه برای بیدار کردن من، بلکه برای رساندن پیامی بوده‌اند. پیامی از عشق، فداکاری، و رازی که باید فاش می‌شد.

مادربزرگِ فعلی، با چهره‌ای خسته و غمگین، رو به ما کرد. «نیکا… همیشه می‌دونست که چطور حقیقت رو پیدا کنه. حتی اگه لازم باشه، خودش رو فدا کنه.»

اشک‌هایم روی گونه‌هایم می‌لغزیدند. حالا می‌فهمیدم. نیکا ناپدید نشده بود. او رفته بود. رفته بود تا شاید حقیقتی را که در این خانه دفن شده بود، دوباره زنده کند. رفته بود تا عشقی را که فراموش شده بود، دوباره پیدا کند.

نگاهی به سارا و هلال انداختم. آن‌ها هم غمگین بودند، اما انگار چیزی را فهمیده بودند. فهمیده بودند که گاهی، رفتن، آخرین راهِ رسیدن است.

داستان ما اینجا تمام نمی‌شد، اما پایانِ این فصل، غمگین بود. پایانِ نیکا، غمگین بود. اما در دل این غم، امیدی بود. امیدی به پیدا شدن. امیدی به یافتنِ حقیقت. و من، که دیگر آن شِلیِ سابق نبودم، می‌دانستم که این تازه آغازِ راه است. راهی که نیکا برایمان باز کرده بود. راهی پر از عشق، پر از رازی که باید کشف می‌شد، و پر از خاطره‌ی دختری که رفت تا حقیقت را زنده کند.و من، که حالا طعم تلخِ حقیقتِ فاش شده را بر زبان داشتم، فهمیدم که گاهی، عمیق‌ترین عشق‌ها، در سکوتِ ناپدید شدن‌ها، و در اشک‌هایی که برای همیشه در آینه‌ی زمان منعکس می‌شوند، جاودانه می‌گردند.
پایان.

ارتمیس مشکی

نویسنده
داستان های کوتاه و بلند و رمان💅💖
3
داستان
47
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!