🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
سه زن، یک راز
📚 داستان عادی

سه زن، یک راز

📖 1 قسمت
👁️ 21 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (3 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

امروز صبح وقتی داشتم به مدرسه می‌رفتم، همسایه را دیدم. زنی مهربان با چشمانی که ته‌شان همیشه نوری بود، مثل شمعی که باد نمی‌بردش. سلام کردم. ایستاد و با همان لبخند آشنا نگاهم کرد، زیپ کیفش را باز کرد و شکلاتی به دستم داد. ازش تشکر کردم و سوار اتوبوس شدم. نمی‌دانم چرا مادرم نمی‌گذارد با خانم همسایه رفت و آمد داشته باشیم. او آدم خوبی است. اما مادرم همیشه می‌گوید دورش بمان. می‌گوید آدم خطرناکی است.من هیچ‌وقت نفهمیدم یعنی چه. مگر یک زن پیر با چشمان مهربان چه خطری می‌تواند داشته باشد؟ اتوبوس نگه داشت. دوان‌دوان رفتم سمت مدرسه. خداراشکر صف بود و دیر نکرده بودم. زنگ اول دینی داشتیم. زنگ دوم فلسفه. زنگ سوم ورزش. همه داشتند گرم می‌کردند و می‌خندیدند، اما من بی‌حوصله بودم. دوستم نیامده بود. معلم سوت‌زنان به سمت ما آمد و گفت وسط طناب بازی کنیم.همه جای خود ایستادیم. من وسط بودم. بازی می‌کردیم تا اینکه پای همکلاسی‌ام به پای من گیر کرد. زمین خوردم. سرم به سنگ برخورد کرد. راستش را بخواهید زیاد یادم نمی‌آید. فقط می‌دانم که در آن لحظه نصف همکلاسی‌هایم دورم جمع شده بودند. وقتی چشم‌هایم را باز کردم، پیرزن همسایه را دیدم که بالای سرم ایستاده بود. با همان لبخند. چشمانش می‌خندید. لبخندش عجیب بود. انگار نه فقط من، که تمام دنیا را در آغوش گرفته باشد. در آن لحظه، با آن سردرد وحشتناک و گیجی، لبخند او تنها چیزی بود که حس امنیت می‌داد. من هم لبخند زدم. گفت: «دختر قشنگم، استراحت کن.» و رفت. چند دقیقه بعد مادرم آمد. همیشه در این موقع‌ها بیش از حد نگران می‌شود و این استرس من را بیشتر می‌کند. اما چه‌کار کنم؟ او مادر من است. حق دارد نگران باشد. همین که مرا دید،سریع رفت سمت پیرزن همسایه. صدایش لرزید: «چیکار کردی باهاش؟» چرا؟ چرا مادرم با او عصبانی است؟ مگر این زن چه‌کارش کرده؟ من باید بفهمم. پیرزن پیش من آمد. گفت: «دخترم، حالت خوب است؟ اگر خوب هستی می‌توانم مرخصت کنم.» با خودم فکر کردم. باید بفهمم چرا مادرم با او دشمن است. پس گفتم: «حس نمی‌کنم حالم خوب باشد. کمی سرم درد می‌کند و هرازگاهی گیج می‌رود.»گفت: «باشه دخترم. پس امشب همین جا می‌مانی.» گفتم: «باشه. خیلی ممنون. فقط یک سوال دارم.» گفت: «بله دخترم؟» گفتم: «شما امشب اینجا هستید یا می‌روید؟» گفت: «نه، دخترم. من هستم. چطور؟» گفتم: «هیچی. همین‌طوری پرسیدم.» پیرزن لبخند زد و رفت. فکرم مشغول بود. چطور بفهمم مشکل مادرم با این زن چیست؟ شب شده بود. تصمیم گرفتم بخوابم. چشم‌هایم را بسته بودم که پیرزن آمد و کنارم نشست. خودم را به خواب زدم، اما چشم‌هایم را نیمه‌باز نگه داشته بودم. پیرزن عکسی در دست داشت. عکسی خانوادگی. وقتی به آن نگاه می‌کرد، اشک از چشمانش جاری می‌شد. تا چندین ساعت به آن عکس نگاه می‌کرد و بالای سرم بود. خسته شدم. دست از وانمود کردن برداشتم و طوری رفتار کردم که انگار از خواب بیدار شده‌ام. پیرزن سریع عکس را کنار میز گذاشت و گفت: «اوه! بیدار شدی دخترم؟» گفتم: «آره.» گفت: «خوبه، خوبه. مادرت خوراکی برات آورده. می‌خوای بیارم بخوری؟ حتماً گرسنه‌ای.» گفتم: «بله، گرسنه‌ام. ممنون می‌شم.» گفت: «باشه، الان برات میارم.» گفتم: «ممنون.» گفت: «خواهش می‌کنم.» پیرزن عکس را جا گذاشت. من عکس را از روی میز برداشتم و نگاه کردم. همان‌طور که غرق در عکس بودم، پیرزن رسید و سریع عکس را از دستم گرفت. گفتم: «ببخشید. عصبانیتون کردم؟» با دست‌پاچگی گفت: «نه، نه. مشکلی نیست. ببخشید اگر ترسوندمت.» گفتم: «نه، نترسیدم. می‌تونم بپرسم این عکس چه‌کسی هست؟» گفت: «عکس من و نوه‌ام هست.» گفتم: «اوه، شما نوه داشتید؟ نمی‌دونستم!» گفت: «آره دخترم. نوه داشتم. اما متأسفانه چندین سال هست که ندیدمش.» گفتم: «براش چه اتفاقی افتاده؟» آهی کشید. آهی که سنگینی یک عمر را داشت. گفت: «نمی‌دونم. گم شده. کسی نمی‌دونه چه اتفاقی براش افتاده. خیلی دلتنگش هستم.»گفتم: «اوه... متأسفم که ناراحتتون کردم.» گفت: «نه، نه. مشکلی نیست.» لبخندی زد و رفت. اما این بار لبخندش غمگین بود. امروز صبح قرار بود مرخص شوم. اما هنوز کنجکاو بودم. احساس می‌کردم آن عکس یک معنایی دارد. رفتم عکس را برداشتم و سریع به سمت تخت برگشتم. مادرم آمد دنبالم. رفتیم سمت خانه. توی راه فکرم خیلی مشغول بود. به همه‌چیز شک داشتم. رسیدیم خانه. روی میز یک دارو دیدم. گفتم: «مامان، این داروی تو هست؟» مادر با عجله دارو را برداشت و گفت: «نه دخترم. دیروز خالت اومد خونمون. این داروی خالت هست.» گفتم: «آها... مامان، خاله سرطان داره؟» مادر با استرس جواب داد:«عه... چقدر سوال می‌پرسی دختر! بعدش تو از کجا می‌دونی این دارو برای چی مصرف می‌شه؟» گفتم: «خب، وقتی حوصلم سر می‌ره می‌رم دستورعمل داروها رو می‌خونم.» گفت: «اوف... چقدر تو باهوشی دختر قشنگم.» گفتم: «آره دیگه. ما اینیم.» خندیدم. اما ته دلم آشوب بود. صبح روز بعد صدای مادرم گرفته شده بود. تا چندین هفته صدایش گرفته ماند و زیاد نمی‌توانست حرف بزند. چندین سال گذشت. حال مادرم روزبه‌روز بدتر می‌شد. بله. مادرم سرطان داشت. مامان مهربونم... مامان قشنگم... چرا؟ چرا این بلا باید سر تو می‌آمد؟ تقریباً شش سال گذشته است. مامان، امروز آمدم سر خاکت. چرا به من نگفتی که آن خانم، مادربزرگم بود؟ هوم؟ شاید نمی‌خواستی بفهمم که مادرت من را نخواسته. می‌خواهی بدانی چطور فهمیدم؟ امروز آن خانمی که بهش می‌گفتم همسایه... آن خانم مهربان... فهمیدم راست می‌گفتی. او خطرناک بود. نه برای من. برای خودش. برای وجدانش. چند سال پیش، وقتی تو و بابا با هم آشنا شدید، مادربزرگ و پدربزرگ مخالف این ازدواج بودند. پدربزرگ آنقدر حرص خورد که مرد. اما مادربزرگ... وقتی بابا مُرد و تو رفتی پیشش زندگی کنی، گفت من را بگذار بهزیستی. تو نگذاشتی. پس من را به اجبار فروخت. چند سال بعد، تو دوباره من را پیدا کردی و آوردی پیش خودت. و آن سال‌ها، مادربزرگ عذاب وجدان گرفته بود. گفته بود بیای پیشش زندگی کنی. تو رفتی. اما نمی‌گذاشتی با او ارتباط بگیرم. راستی مامان... مادربزرگ همه این‌ها را وقتی نزدیک مرگش بود برایم تعریف کرد. اینجا، کنار قبر تو، تنها چیزی که می‌فهمم این است که بعضی از مادرها برای نجات بچه‌هایشان حاضر می‌شوند خودشان تبدیل به هیولا بشوند در چشم آنها. تو من را از مادربزرگ گرفتی، نه از سر نفرت. از سر عشق. چون می‌ترسیدی دوباره من را از دست بدهی. و مادربزرگ... در آخرین روزهای زندگی‌اش، آنقدر شجاع بود که همه‌چیز را به من بگوید. نه برای تبرئه خودش. برای اینکه من بدانم تو چقدر دوستم داشتی. عشق گاهی آدم را به کارهایی می‌کشاند که شبیه نفرت اند. یک گلوله برف را تصور کن. از بالای کوه شروع می‌شود، کوچک و بی‌آزار. هرچه پایین‌تر می‌آید، بزرگ‌تر می‌شود، سنگین‌تر. تا جایی که می‌تواند یک روستا را با خود ببرد. دروغ‌های کوچک برای محافظت، یک روز به کوهی از سکوت تبدیل می‌شوند که زیرش همه چیز دفن می‌شود. و من؟ من حالا مانده‌ام با عکسی که هیچ‌کدامتان در آن نیستید. با خاطراتی که مال خودم نیستند. با عشقی که هر دو برایم داشتید، اما هیچ‌کدام نتوانستید به زبان بیاورید. کنار قبر تو که می‌ایستم، باد موهایم را به هم می‌ریزد. همانطور که آن روز توی حیاط مدرسه، وقتی افتادم و پیرزن بالای سرم ایستاده بود. همان باد. همان دنیا. اما من دیگر دخترکی نیستم که شکلات از دست غریبه‌ها بگیرم. حالا می‌دانم که مهربان‌ترین آدم‌ها گاهی کسانی‌اند که بیشترین رنج را کشیده‌اند و انتخاب کرده‌اند که تلخ نشوند. خدانگهدار مامان. فردا می‌روم سر خاک مادربزرگ. بعدش، شاید برای اولین بار، بتوانم به عکس قاب‌شده‌ای که آن شب روی میز بود نگاه کنم و لبخند بزنم. چون تو و او، هر دو، یک کار را کردید: من را دوست داشتید. فقط فرق داشت... زبان عشق هر کدامتان را بلد نبودم.

ارتمیس مشکی

نویسنده
داستان های کوتاه و بلند و رمان💅💖
3
داستان
46
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!