🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
عنوان: سایه‌های موازی
📚 داستان عادی

عنوان: سایه‌های موازی

📖 1 قسمت
👁️ 8 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (3 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

صندلی کنار پنجره

هر روز صبح، ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه، سارا سوار اتوبوس خط ۴۲۳ می‌شد. صندلی کنار پنجره، ردیف سوم از عقب، مال او بود. کیف چرمی قهوه‌ای‌اش را روی پاهایش می‌گذاشت، موهای مشکی‌اش را از صورتش کنار می‌زد و گوشی را درمی‌آورد. اما نگاهش به صفحه نبود؛ نگاهش به آینه بغل بود.
چون سه ایستگاه بعدتر، او سوار می‌شد.
مرد جوانی با کت خاکستری همیشگی، کیفی به دست و چشمانی خسته اما مهربان. هر روز همان صندلی خالی روبروی در را انتخاب می‌کرد، طوری که رو به سارا نبود اما پشت سرش هم نبود. جایی در خط دید محیطی او.
آنها هیچ‌وقت با هم حرف نزدند.
اولین بار چهار ماه پیش بود. باران می‌آمد و سارا چترش را در اتوبوس جا گذاشته بود. همان مرد جوان، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، چتر مشکی تا شده‌ای را روی صندلی کنارش گذاشت و موقع پیاده شدن، فقط سری به سمت سارا تکان داد. سارا خواست بگوید «متشکرم»، اما در اتوبوس بسته شد و او در میان جمعیت ایستگاه گم شد.
فردا، سارا چتر را آورده بود تا پس بدهد. اما مرد جوان فقط لبخندی زد و گفت: «برای تو بماند.» آنقدر آرام که سارا مطمئن نبود واقعاً این را شنیده یا در ذهنش ساخته.
از آن روز، سکوت آنها شکل دیگری پیدا کرد. نه فقط سکوت دو غریبه در اتوبوس، بلکه نوعی مکالمه بی‌واژه. یک بار سارا دید که مرد جوان دارد کتاب می‌خواند، «صد سال تنهایی». روز بعد، سارا جلد همان کتاب را از کتابخانۀ دانشگاه امانت گرفت. یک هفته بعد، مرد جوان کتاب دیگری داشت، «بوف کور». سارا لبخند زد و کتاب را هم قرض گرفت.
این بازی ادامه داشت. او می‌خواند، او هم می‌خواند. او نگاه می‌کرد، او وانمود می‌کرد نمی‌بیند. او صبح‌ها یک فنجان قهوه از کافه آن طرف خیابان می‌خرید، سارا هم بعد از چند روز شروع کرد به خرید چای سبز از همان کافه.
تا یک روز، سارا دیگر نیامد.
سه روز، چهار روز، یک هفته. صندلی ردیف سوم از عقب خالی بود. مرد جوان هر روز نگاهش را به در اتوبوس دوخته بود، انگار اگر تمرکز کند، سارا را از میان شیشه خواهد دید که با عجله از پیاده‌رو رد می‌شود و موهایش باد می‌زند.
اما نیامد.
روز دهم، مرد جوان از راننده پرسید: «ببخشید، اون دختر که همیشه سوار می‌شد، اتفاقی براش افتاده؟»
راننده شانه بالا انداخت. «نمیدونم. شاید دانشگاهش تموم شده. شاید جابه‌جا شده.»
مرد جوان از اتوبوس پیاده شد، یک ایستگاه زودتر از همیشه. در پیاده‌رو ایستاد، کیفش را محکم گرفت و به ساختمان روبرو نگاه کرد. همان کافه‌ای که قهوه می‌خرید. همان خیابانی که سارا از آن رد می‌شد.

هیچ کس نمی‌دانست، اما مرد جوان نام سارا را شنیده بود. یک بار، وقتی یکی از مسافران با او تماس گرفت و گفت «سارا جان، کجایی؟» و سارا جواب داده بود «توی اتوبوسم، میام». فقط همین. بقیه چیزها را نگاه‌هایش ساخته بود: اینکه سارا دانشجوی ادبیات است، اینکه دست چپش انگشتر نقره دارد، اینکه وقتی خوابش می‌آید، آرام زیر لب آواز می‌خواند.
سارا هم درباره او چیزهایی حدس می‌زد: اینکه مهندس است یا معمار، اینکه صبح‌ها بی‌حوصله است اما وقتی کتاب می‌خواند، چین بین ابروهایش باز می‌شود، اینکه حتماً تنهاست چون هیچ‌وقت با کسی حرف نزد.
یک ماه بعد، مرد جوان در حالی که از ایستگاه مترو بیرون می‌آمد، سارا را دید. نه در اتوبوس، نه با آن موهای همیشه شل. سارا روی نیمکتی نشسته بود، با موهایی کوتاه‌تر و چهره‌ای رنگ‌پریده. یک عصا کنارش بود و پای چپش از زانو به پایین گچ داشت.
مرد جوان ایستاد. سارا نگاهش کرد. نفسش بند آمد.
«تو... تو همانی که...» سارا نتوانست جمله را تمام کند.
مرد جوان به سمتش رفت و کنارش نشست. چند ثانیه فقط به چشمانش نگاه کرد، همان چشمانی که ماه‌ها بود از فاصله دور می‌دید.
«تصادف کردم،» سارا گفت و خندید، خنده‌ای که تهش گریه بود. «سه هفته بیمارستان بودم. فکر می‌کردم وقتی برگردم، تو نیستی. فکر می‌کردم حوصله‌ات سر رفته.»
مرد جوان گفت: «من هر روز رفتم. صندلی خالی تو را دیدم. برایت قهوه خریدم، بعد یادم آمد که تو چای سبز دوست داری.»
سارا اشک‌هایش را پاک کرد. «چطور می‌دانی من چای سبز دوست دارم؟»
مرد جوان لبخند زد. همان لبخند آرامی که سارا ماه‌ها بود از دور می‌دید. «همان طور که تو می‌دانی من قهوه سیاه دوست دارم. همان طور که می‌دانی صبح‌ها بی‌حوصله‌ام و وقتی کتاب می‌خوانم، چین بین ابروهایم باز می‌شود. همان طور که نمی‌دانستی نام من چیست، اما هر روز منتظرم بودی.»
سارا گریه کرد. نه از غم، از سنگینی تمام روزهایی که نگاهش کرده بود بی‌آنکه جرئت کند حرف بزند.
«اسم من امیر است،» مرد جوان گفت و دستش را دراز کرد. «دوست داری با هم از اول شروع کنیم؟ نه از دور، نه با نگاه. از اول، با حرف زدن.»
سارا دستش را گرفت. «سارا. و بله، خیلی دوست دارم.»
امیر نگاهش را به پای گچ‌گرفته‌ی سارا انداخت و گفت: «می‌دانی، من همین چند روز پیش به این نتیجه رسیده بودم که اگر یک بار دیگر تو را ببینم، حتماً حرف می‌زنم. حتی شده که اتوبوس را از حرکت بازدارم.»
سارا خندید. «من هم همین فکر را کردم. روز قبل از تصادف، توی دلم گفتم: فردا حتماً سلام می‌کنم. فقط یک سلام. بعد دیدم که فردا هیچ وقت برای بعضی آدمها نمی‌آید.»
امیر گفت: «اما آمد. شاید چند هفته دیرتر، اما آمد.»
هوا داشت کمکم به سردی می‌رفت. برگ‌های چنار خیابان شروع کرده بودند به ریختن. امیر ژاکتش را درآورد و روی شانه‌های سارا انداخت.
«بیا بریم یه جای گرم،» گفت. «به شرطی که به من اجازه بدی کمکت کنم راه بروی.»
سارا عصا را برداشت. با دست دیگر، دست امیر را گرفت. برای اولین بار بعد از ماه‌ها، انگشت‌هایشان در هم قفل شد.
«نکته‌ی عجیب اینجاست،» سارا گفت در حالی که آرام گام برمی‌داشت، «ما ماه‌ها هر روز کنار هم بودیم، اما هیچ‌وقت حرف نزدیم. انگار قرار بود فقط از راه دور عاشق هم شویم تا وقتی نزدیک شدیم، بفهمیم چقدر چیزها هست که نمی‌دانیم.»
امیر ایستاد و برگرداندش به سمت خودش.
«مثلاً همین که حالا می‌فهمم چشمانت وقتی گریه می‌کنی، سبز می‌شوند. از پشت شیشه اتوبوس که معلوم نبود.»
سارا گفت: «و من می‌فهمم دست‌هایت چقدر گرم هستند. فکر می‌کردم سردند، چون همیشه دست‌هایت را توی جیب‌های کت خاکستری قایم می‌کردی.»
ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه بود. اتوبوس خط ۴۲۳ از کنارشان گذشت، خالی، بی‌آنکه توقفی کند. انگار می‌دانست سارا و امیر دیگر به آن نیاز ندارند.
آن‌ها کنار خیابان ایستاده بودند، درست همان جایی که ماه‌ها فقط از فاصله‌ی مطمئن «دور» هم را دیده بودند. و برای اولین بار، درست در همان نقطه، قصه‌ی عجیبشان تازه شروع می‌شد.
اما نه به عنوان دو غریبه در اتوبوس، بلکه به عنوان دو آدمی که مدت‌ها پیش، درست قبل از آن که خیلی دیر شود، سرانجام جرئت کرده بودند به جای نگاه کردن، ببینند.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
4
داستان
47
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!