🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
سایه‌ای به رنگ سرخ
📚 داستان عادی

سایه‌ای به رنگ سرخ

📖 1 قسمت
👁️ 84 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.7 (6 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

باران شبانهٔ نیویورک از آسمانی تیره می‌بارید و چراغ‌های نئون روی خیابان‌های خیس منعکس می‌شدند. صدای آژیر ماشین‌های پلیس در دوردست و موسیقی جَز از بارهای تاریک شهر در هم می‌آمیخت. در دل این شهر همیشه بیدار، زندگی «آدریان سالواتوره» با شبی شروع شد که همه‌چیز را برای همیشه تغییر داد.

۱
آدریان، وارث مخفی خاندان سالواتوره، از کودکی در سایه بزرگ‌ترین اتحادیه‌های مافیایی شرق آمریکا رشد کرده بود. پدرش، «وینچنزو سالواتوره»، سال‌ها سلطان تجارت سیاه شهر بود، اما آدریان هرگز علاقه‌ای به ادامه مسیر خانوادگی نداشت. او تحصیل‌کرده، آرام و همیشه در تلاش برای قطع رابطه با گذشته شوم خانواده بود. ولی سرنوشت، هیچ‌وقت با خواسته‌های او همراه نبود.

در همان شب بارانی، آدریان وارد بار قدیمی «Red Lantern» شد؛ جایی که همیشه کوچک‌ترین گوشه‌اش را انتخاب می‌کرد تا از هیاهوی دنیا کمی فاصله بگیرد. اما آن شب، گوشه‌ای از بار سکوت نداشت؛ صدایی لطیف و نافذ، صدای زنی که پشت پیانو مشغول اجرا بود، سکوت را شکست.

نامش «الیزا مورگان» بود.

موهای خرمایی و بلندش روی شانه‌هایش ریخته بود و نگاهش—نگاهی که انگار رازهای نابه‌گفتهٔ زیادی داشت—به کل فضا روح تازه‌ای می‌دمید. آدریان برای اولین بار بعد از سال‌ها احساس کرد چیزی درونش تکان می‌خورد.

او نمی‌دانست که الیزا هم رازهای خودش را دارد… و این رازها قرار است زندگی هر دو را به سمت مسیری غیرقابل بازگشت بکشاند.

۲
چند شب بعد، آدریان بعد از اجرای الیزا، ناگهان خودش را جلوی صحنه دید.

«صدات… مثل بارون امشب آرومم کرد.»

الیزا لبخند زد، اما لبخندی کوتاه، محتاط و همراه با نوعی غم پنهان.

«همه دنبال آرامشن… تو چی؟ دنبال چی می‌گردی، آدریان؟»

اسمش را از کسی نشنیده بود. برای لحظه‌ای ذهنش قفل شد.

«تو… از کجا—؟»

«آدریان سالواتوره رو تو این شهر کی نمی‌شناسه؟»

این‌بار لبخندش تلخ‌تر شد.

آدریان فهمید نمی‌تواند از گذشته بگریزد، حتی اگر تمام دنیا را بگردد.

اما چیزی در نگاه الیزا بود که نمی‌گذاشت از او فاصله بگیرد. بی‌آن‌که خودش بخواهد، نزدیک‌تر شد.

«من اون چیزی نیستم که مردم فکر می‌کنن.»

الیزا نگاهش را دزدید.

«هیچ‌کدوممون نیستیم.»

همان شب، آن‌ها تا سحر با هم حرف زدند. از کودکی، ترس‌ها، خواسته‌ها… و آن لحظه‌ای که آسمان روشن شد، هیچ‌کدام نمی‌دانستند که تنها چند ساعت بعد، شهر نیویورک خانه‌اش را برای همیشه از دست خواهد داد.

۳
سه روز بعد، الیزا ناپدید شد.

بار بسته بود، پیانو خاموش و مدیر بار فقط یک جمله گفت:

«دو مرد کت‌وشلواری دنبالش بودن. گفتن فقط چند دقیقه می‌خوان باهاش حرف بزنن… بعدش دیگه برنگشت.»

آدریان قلبش فرو ریخت. نام خانوادگی سالواتوره باعث شده بود همه فکر کنند او خطرناک است، اما حقیقت این بود که الیزا از دنیایی حتی تاریک‌تر آمده بود.

با کمک یکی از دوستان قدیمی‌اش، «لوکاس وِرگارا»، ردیابی کوتاهی انجام دادند. الیزا در انبارهای متروکه اسکله دیده شده بود؛ جایی که گروه مافیایی «Raven Syndicate» فعالیت داشتند. گروهی که به‌سرعت در حال گسترش بود و به‌خاطر قاچاق انسان شهرت مخوفی داشت.

آدریان ابتدا نمی‌خواست وارد بازی خونین مافیایی شود. اما حالا، موضوع فقط الیزا بود.

دو مرد با گذشته‌ای تاریک و آینده‌ای نامطمئن، اما صبح همان روز، آدریان با چشمانی پر از آتش گفت:

«اگه لازم باشه کل شهر رو به آتیش می‌کشم، اما پیداش می‌کنم.»

۴
اسکله سرد و تاریک بود. صدای برخورد امواج با فلز کشتی‌های پوسیده مثل طبل مرگ می‌پیچید. آدریان و لوکاس پشت قفسه‌های زنگ‌زده پنهان شدند و با دوربین دید در شب محیط را بررسی کردند. چند مرد مسلح نگهبانی می‌دادند.

در یکی از کانتینرها، الیزا دیده شد؛ دست‌بسته، اما زنده.

آدریان زیر لب گفت:

«به خدا قسم نمی‌ذارم دستشون بهش بخوره.»

لوکاس اسلحه‌اش را آماده کرد.

«تا وارد نشیم، از دلیلی که گروگانش گرفتن خبر نداریم. آماده‌ای که جواب هرچیزی رو بشنوی؟»

آدریان حتی به او نگاه نکرد.

«اگه اون تو باشه، من آماده‌م.»

آن شب، خون زیادی روی زمین اسکله ریخت. بین درگیری و نور کم‌سو، آدریان وارد کانتینر شد و الیزا را دید.

وقتی طناب‌ها را باز کرد، الیزا با چشمانی اشک‌آلود گفت:

«نمی‌خواستم پات به این دنیا باز بشه… نباید منو پیدا می‌کردی.»

«دیگه هیچ‌وقت تنها نمیمونی.»

اما قبل از این‌که به سمت خروج بروند، صدای کسی فضای فلزی کانتینر را لرزاند.

«فکر نمی‌کردم وارث سالواتوره خودش بیاد.»

مردی بلندقد و با چهره‌ای سرد وارد شد. اسمش «مارکوس کاوالری» بود؛ رهبر Raven Syndicate و کسی که سال‌ها پیش پدر الیزا را به قتل رسانده و خانواده‌اش را نابود کرده بود.

الیزا لرزید.

آدریان فهمید چرا او همیشه نگاه غمگین داشت.

فهمید چرا همیشه آماده فرار بود.

مارکوس نگاه سنگینی به الیزا انداخت.

«دختر تو… بدهی سنگینی به من داره.»

آدریان بین او و الیزا ایستاد.

«اگه مشکلی هست… طرفت منم.»

مارکوس آرام خندید.

«این دقیقاً چیزیه که می‌خواستم.»

۵
چند روز بعد در شهری دورتر از نیویورک—شیکاگو—الیزا در آپارتمان کوچکی پناه گرفته بود. آدریان و لوکاس آنجا را امن کرده بودند، اما سایه مارکوس همه‌جا دنبالشان بود.

الیزا ساکت بود. همیشه در گوشه‌ای می‌نشست و پیانو کوچکش را با ملودی‌های غم‌انگیز پر می‌کرد.

یک شب آدریان کنار او نشست.

«من باید حقیقت رو بدونم.»

نت‌ها متوقف شدند.

الیزا به آرامی گفت:

«مارکوس تنها کسی نبود که به خانواده‌ام صدمه زد… اون روزها، پدر تو و پدر من با هم کار می‌کردن. وینچنزو سالواتوره بعد از خیانتی که پدرم نکرده بود، قراردادش رو شکست… و مارکوس انتقام گرفت.»

آدریان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شد.

«پدرم باعث…؟»

«نه، آدریان.» الیزا نگاهش کرد. نگاهش پر از درد و مهربانی بود. «تو پدر اون نیستی.»

آدریان دستش را گرفت.

«از اون دنیا فرار کردی… پس با من بیا بیرون. یه جای دیگه زندگی کنیم. هرجا که بخوای.»

الیزا لبخند زد. برای اولین بار، آرام و واقعی.

«دوست دارم… اما نمی‌تونم فرار کنم. نه وقتی مارکوس هنوز آزاده.»

۶
آدریان تصمیم گرفت این‌بار خودش نه‌تنها برای الیزا، بلکه برای خودش و آزادی هر دو بجنگد. او باید کار مارکوس را برای همیشه تمام می‌کرد.

با برنامه‌ریزی دقیق لوکاس، آن‌ها عملیات خطرناکی را آماده کردند: نفوذ به مقر اصلی Raven Syndicate در شیکاگو.

در شب عملیات، الیزا قبل از رفتن آدریان دستش را گرفت.

«قول بده برمی‌گردی.»

«قول میدم.»

اما نگاه الیزا نشان می‌داد که دلش باور نمی‌کند.

۷
درگیری نهایی یکی از خونین‌ترین صحنه‌هایی بود که آدریان دیده بود. لوکاس زخمی شد، اما همچنان جنگید. آدریان در میان دود و صدای گلوله‌ها بالاخره به مارکوس رسید.

مارکوس لبخندی آرام داشت.

«یادت باشه… دنیای ما هیچ‌وقت اجازه نمی‌ده عاشق بشیم بدون بها دادن.»

آدریان با قهر سال‌ها شلیک کرد. مارکوس افتاد. برای همیشه.

اما درست وقتی نفس راحت کشید، صدایی آشنا فضا را شکافت.

«آدریان!»

الیزا، برخلاف حرفش، او را دنبال کرده بود.

لحظه‌ای بعد صدای انفجار، سالن اصلی مقر را لرزاند. سقف در حال فرو ریختن بود.

آدریان فریاد زد:

«از اینجا برو!»

«نمی‌رم بدون تو!»

ساختمان در شعله‌ها فرو می‌رفت. لوکاس تلاش می‌کرد آدریان را بکشد بیرون. در نهایت آخرین تکه سقف فروریخت، و سه نفر درست قبل از سقوط کامل، از میان دود و آتش بیرون پریدند.

۸
سه هفته بعد در ساحل مونتری در کالیفرنیا، آدریان و الیزا در خانه‌ای کوچک زندگی تازه‌ای آغاز کردند. خبری از جنگ، تعقیب یا سایه‌های تاریک گذشته نبود.

الیزا دوباره موسیقی‌اش را شروع کرد. آدریان کاری کوچک ولی صادقانه پیدا کرد. شام‌ها کنار ساحل قدم می‌زدند و هر روز بیشتر عاشق می‌شدند.

یک شب، آدریان گفت:

«دیگه هیچ‌چیزی نمی‌تونه ما رو برگردونه به اون دنیای تاریک.»

الیزا سرش را روی شانه او گذاشت.

«ما از جهنم گذشتیم… و باهم برگشتیم. همین کافی‌ه.»

اما در تاریکی دوردست، ماشینی پارک کرده بود. مردی از پشت دوربین دوچشمی نگاهشان می‌کرد. بی‌صدا تلفنش را برداشت.

«آره… اونا رو پیدا کردم.»

زندگی آرام تازه شروع شده بود… و هنوز ماجراهای زیادی در پیش بود.

Hannachills

نویسنده
نور نیست. صدا نیست. فقط تو و من و یه داستان.
6
داستان
201
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!