🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
آبشار
📚 داستان عادی

آبشار

📖 4 قسمت
👁️ 81 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.6 (5 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 4

قسمت اول: طلوع در سایه‌ی کوهستان

در دل رشته‌کوه‌های سرکش البرز، روستای کوچکی به نام «آبشار» آرمیده بود. خانه‌های کاهگلی، پلکانی بر دامنه کوه، گویی با کوه پیوندی ابدی داشتند. در یکی از این خانه‌ها، دختری چشم به جهان گشود که نامش را «آوا» گذاشتند. تولدش با باران بهاری همراه بود و مادربزرگش گفته بود: «صدایش مثل آوای آبشار خواهد بود.» پدرش، کاوه، مردی بلندقامت و خاموش بود. دست‌هایش گواه سال‌ها کار در زمین و دامداری بود؛ دست‌هایی که هم می‌توانستند با لطافت، گوسفند زخمی را درمان کنند و هم با قدرتی خشن، سنگ‌های بزرگ را از زمین بردارند. مادرش، لاله، زنی بود با چشمانی به رنگ عسل و صدایی که هنگام لالایی خواندن، تمام خانه را گرم می‌کرد. زندگی ساده و بی‌آلایش بود. آوا در آغوش این عشق و در آستانه طبیعت بکر رشد می‌کرد. صبح‌ها با صدای خروس از خواب بیدار می‌شد و شب‌ها زیر نور ستارگان بی‌شمار، به قصه‌های مادرش درباره دیوها و پریان کوهستان گوش می‌سپرد. او یاد گرفت که چگونه نان تازه در تنور بپزد، چگونه گیاهان دارویی را بشناسد و چگونه به گوسفندان علوفه بدهد. دنیایش محدود بود به تپه‌های پشت خانه، جنگل‌های دور دست و آسمان بی‌انتهای بالای سرش. اما در این محدودیت، عمیقی بی‌کران وجود داشت.

اما ابرهای سیاه، آرام و بی‌صدا به آسمان آبی زندگی آنها نزدیک می‌شد. وقتی آوا هشت ساله بود، مادرش شروع به سرفه‌های خشک و طولانی کرد. ابتدا فکر کردند سرماخوردگی ساده‌ای است. اما سرفه‌ها قطع نمی‌شد. لاله کمکم وزن از دست داد و آن گونه‌های گلگونش، رنگ پریدگی به خود گرفت. کاوه او را به درمانگاه کوچک شهر مجاور برد. دکتر گفت: «چیز مهمی نیست، عفونت ریوی است.» اما داروها اثری نداشتند. کاوه تمام پس‌انداز اندک خانواده را خرج دکترهای مختلف و داروهای عجیب و غریب کرد. او گاهی تا شهرهای دور سفر می‌کرد تا داروی گیاهی خاصی بیاورد. آوا در کنار تخت مادرش می‌نشست و پیشانی عرق‌کرده‌اش را با دستمال خنک پاک می‌کرد. لاله، حتی در رنج بیماری، برایش قصه می‌گفت و دستان کوچک آوا را در دستان نحیف خود می‌فشرد. آوا یاد گرفت که چای گیاهی دم کند، سوپ بپزد و خانه را مرتب نگه دارد. او از بازی با همسالانش بازماند، اما در کنار مادرش، درس‌های بزرگتری از زندگی می‌آموخت: درس صبر، درس مراقبت و درس عشق بی‌قید و شرط.

بیماری، اما بی‌رحم بود. دو سال گذشت و حال لاله روز به روز بدتر شد. دیگر نمی‌توانست از تخت بلند شود. یک شب پاییزی، وقتی باد تندی از کوه می‌وزید و شاخه‌های درختان کهن روستا را می‌لرزاند، لاله آوا را صدا زد. نفسش به شماره افتاده بود. با نگاهی مهربان و پر از اندوه به چشمان آوا نگاه کرد و گفت: «دخترم، قوی باش. مثل کوه باش که طوفان‌ها تکانش نمی‌دهند.» سپس نگاهش به کاوه دوخت و گفت: «مواظب گلم باش.» و بعد، در سکوت، چشمانش بسته شد. آوا در آن لحظه، گرمای دست مادرش را احساس کرد که کم‌کم سرد شد. غم، مانند مهی سنگین و خفه‌کننده، تمام وجود آوا و پدرش را فراگرفت. تشییع جنازه ساده‌ای در گورستان کوچک روستا برگزار شد. آوا کنار قبر تازه مادرش ایستاد و با خود عهد بست که هرگز فراموش نکند. باد، برگ‌های پاییزی را بر روی خاک می‌ریخت و گویی طبیعت نیز در سوگ لاله می‌گریست. زندگی بدون لاله، برای خانه‌ای که روزی پر از خنده و عطر نان بود، بسیار سخت و خالی بود. کاوه در سکوت فرو رفته بود و آوا، با وجود سن کم، می‌دانست که باید قوی باشد. او حالا نه تنها دختر خانه بود، بلکه سعی می‌کرد جای خالی مادر را نیز تا حدی پر کند. اما این فقط آغاز راه پرپیچ‌وخم زندگی بود.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
7
داستان
70
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!