🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
سرنوشت در انتظار من است
📚 داستان عادی

سرنوشت در انتظار من است

📖 2 قسمت
👁️ 97 بازدید
🔖 1 ذخیره
4.9 (9 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 2

دست‌های بی‌قرار

صبح زود بود. آفتاب تازه از پشت کوه‌ها سرک کشیده بود. سارا پشت پنجره اتاق کوچکش ایستاده بود و به خیابان خلوت نگاه می‌کرد. دست‌هایش را توی جیبش فرو کرد. بیست و چهار سال داشت و هنوز نمی‌دانست قرار است چه کاره شود.

همسایه‌ها می‌گفتند دست‌های طلا داری دختر. اما سارا خودش باور نداشت. هر کاری دست می‌زد، انگار بخت با او یار نبود.
یک سال قبل، شش ماه تمام رفت پیش عمه اش تعمیرات یاد گرفت. عمه اش می‌گفت سارا دستت سبک است. اما وقتی اولین دستگاه را خواست تنهایی تعمیر کند، بختک زد زیر دستش. دستگاه را که باز کرد، دیگر نتوانست سرهمش کند. صاحب دستگاه کلی داد و بیداد کرد. سارا همان روز گفت این کاره نیستم.
بعد از آن رفت سراغ نقاشی ساختمان. فکر می‌کرد کار ساده‌ای است. اما روز اول که رفت روی داربست، سرگیجه گرفت و نزدیک بود بیفتد پایین. دستش پیچ خورد و دو ماه خانه‌نشین شد.
دست که خوب شد، گفت برم برنامه‌نویسی یاد بگیرم. پول جمع کرد و یک لپ تاپ دست دوم خرید. سه ماه رفت کلاس. اما هر خط کد که می‌نوشت، ارور می‌گرفت. استادش می‌گفت صبر کن سارا، برنامه‌نویسی صبر می‌خواهد. اما سارا خسته شد.

رفته بود سراغ خیاطی. دو هفته رفت و برگشت اما سوزن که دست می‌گرفت، می‌افتاد زمین. یک بار هم سوزن رفت توی انگشتش و کلی خونریزی کرد.
نجاری را امتحان کرد. استادش گفته بود تو اهل این کار نیستی دختر. چوب که می‌بینی، دلت می‌خواهد با آن حرف بزنی نه اینکه ببری و بدوزی.
آشپزی را امتحان کرد. رفت توی یک رستوران کار کند. اما روز اول ظرفی که دستش بود شکست. روز دوم سوپ را شور کرد. روز سوم هم رفت و دیگر برنگشت.
گلسازی را امتحان کرد. گلی که درست کرد، شکل قوری شد. همه خندیدند.
حتی رفته بود سراغ دست‌فروشی. اما روز اول که بساط کرد، مامورها آمدند و همه چیز را بردند.
مادرش هر شب برایش چای می‌آورد و می‌گفت دخترم ناامید نشو. روزی راه خودت را پیدا می‌کنی. سارا اما سرش را می‌انداخت پایین و چیزی نمی‌گفت.

یک شب پدرش کنارش نشست. پدر پیرمرد ساده‌ای بود. تا به حال از سارا ایراد نگرفته بود. آن شب گفت دخترم، من عمرم را در این شهر کردم. یک چیز فهمیدم. هر کسی یک جایی برای خودش دارد. یک کاری که فقط او می‌تواند انجامش دهد. تو هنوز آن کار را پیدا نکردی. اما پیدا خواهی کرد.

سارا گفت بابا من همه کار را امتحان کردم. هیچ کدام نشد.
پدر خندید و گفت نه دخترم. همه کار را امتحان نکردی. یک کار مانده.
سارا پرسید کدام کار.
پدر جواب نداد. فقط بلند شد و رفت.

مهناز اکبری

نویسنده
این نویسنده تاکنون بیوگرافی خود را وارد نکرده است.
1
داستان
110
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 1

ص
صدف جعفری
2026/03/04 - 19:16
واقعا پدر اگه اطمینان داشته باشه به دخترش دخترش هر کاری میکنه