🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
راز جنگل
📚 داستان عادی

راز جنگل

📖 5 قسمت
👁️ 101 بازدید
🔖 2 ذخیره
4.7 (14 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 5

گم شدن در جنگل

صدای پای پدر داشت از دور می‌آمد. لیلا هشت ساله گوش هایش را تیز کرد. بله، پدر داشت برمی‌گشت. او پشت یک درخت بزرگ قایم شده بود و لبخند می‌زد. بازی قایم موشک با پدر در دل جنگل همیشه برایش هیجان انگیز بود. جنگل پشت خانه شان، برای لیلا مثل یک دنیای جادویی می‌ماند.

پدر صدایش زد: «لیلا جان! کجایی؟ بیا دیگه، وقت برگشتنه!»

لیلا دستش را جلوی دهانش گرفت تا نخندد. پدر نزدیک و نزدیک تر می‌شد. حالا فقط چند قدم با او فاصله داشت. لیلا داشت از خنده روده بر می‌شد که ناگهان یک خرگوش کوچک قهوه ای از لای بوته ها بیرون پرید و درست از جلوی پای پدر دوید. پدر جا خورد و چند قدم عقب رفت. خرگوش هم دوید و رفت توی یک بوته زار انبوه.

لیلا چشمش که به خرگوش افتاد، همه چیز را فراموش کرد. خرگوش! یک خرگوش واقعی! او عاشق خرگوش ها بود. بی صدا از پشت درخت بیرون آمد و دنبال خرگوش دوید. خرگوش تندتند می‌دوید و لیلا هم تندتر. شاخه های درخت صورتش را می‌خراشیدند، اما او اهمیت نمی‌داد. فقط می‌خواست خرگوش را بگیرد.

چند دقیقه بعد، لیلا نفس نفس زنان ایستاد. خرگوش ناپدید شده بود. لیلا به اطراف نگاه کرد. دیگر صدای پدر را نمی‌شنید. همه جا پر از درخت های بلند و عجیب بود. انگار هیچکدامشان را ندیده بود. دلش یک هوایی شد. رو به جایی که فکر می‌کرد از آنجا آمده بود، دوید، اما هر چه می‌دوید، به جای آشنا نمی‌رسید.

«بابا! بابا جان!»

صدایش در جنگل پیچید، اما فقط پرنده ها از درخت ها پریدند. خورشید کمکم داشت پایین می‌آمد و سایه ها بلندتر می‌شدند. لیلا گریه اش گرفت. روی یک کنده درخت نشست و زد زیر گریه. هوا داشت سرد می‌شد و او فقط یک بلوز نازک پوشیده بود.

ناگهان چیزی نزدیک پایش جنبید. لیلا جیغ کوچکی کشید و پایش را عقب کشید. همان خرگوش قهوه ای بود! همانی که دنبالش کرده بود. خرگوش روی دو پا نشسته بود و با چشم های ریز و درشتش به لیلا نگاه می‌کرد. انگار داشت فکر می‌کرد.

لیلا هق هق کنان گفت: «تو گمم کردی! تو رو دوست داشتم، اما حالا گم شدم!»

خرگوش یک گوشش را تکان داد، یک قدم جلوتر آمد و دوباره ایستاد. انگار داشت به لیلا می‌گفت «بیا بریم».

لیلا که دیگر چاره ای نداشت، بلند شد و پشت خرگوش راه افتاد. خرگوش چند قدم می‌دوید، بعد می‌ایستاد و نگاه می‌کرد تا لیلا برسد. اینطوری مدام پیش می‌رفتند تا اینکه به یک غار کوچک رسیدند. نه خیلی بزرگ، درست به اندازه ای که یک بچه بتواند تویش بخوابد.

خرگوش پرید توی غار و لیلا هم با تردید نگاه کرد. داخل غار خشک و تمیز بود و کفش پر از برگ های نرم. لیلا که خسته شده بود، دراز کشید. هوا تاریک تر می‌شد. ترسیده بود، اما خرگوش کنارش خوابید و گرمای بدن کوچکش کمی به لیلا آرامش داد. آن شب، با گریه و با بوییدن خز نرم خرگوش، خوابش برد.

صبح روز بعد، لیلا با صدای جیرجیرک ها بیدار شد. یک لحظه جا خورد و با خودش گفت: «خدای من! کجام؟» بعد یادش آمد. جنگل، گم شدن، بابا... و خرگوش.

خرگوش کنار ورودی غار نشسته بود و داشت با پنجه هایش صورتش را می‌شست. انگار به لیلا می‌گفت «بلند شو صبح شده».

لیلا که خیلی گرسنه بود، دلش یک چیز خوشمزه می‌خواست. نان و پنیر و مربا... اما هیچکدام نبود. با ناراحتی از غار بیرون آمد. خرگوش به سمتی دوید. لیلا هم دنبالش کرد. خرگوش او را به یک جاچوب پر از بوته های توت وحشی برد. توت های ریز قرمز و بنفش به شاخه ها آویزان بودند.

لیلا با ذوق یکی را چید و توی دهان گذاشت. مزه ترش و شیرینی داشت. خوشمزه بود. سیر خورد و به خرگوش نگاه کرد. خرگوش داشت با ولع از برگ های یک بوته دیگر می‌خورد.

لیلا با خودش گفت: «چه خرگوش باهوشی! همه جا رو بلده.»

چند روز به همین شکل گذشت. خرگوش رهبری می‌کرد و لیلا دنبالش می‌رفت. او بلد بود آب شیرین کجاست، کدام بوته ها میوه دارند، و کجا می‌شود پناه گرفت. هر شب به غار برمی‌گشتند و کنار هم می‌خوابیدند. لیلا دیگر آنقدرها هم تنها نبود. با خرگوش حرف می‌زد، برایش از خانه و مامان و بابا می‌گفت، و خرگوش هم با تکان دادن گوش هایش جوابش را می‌داد.

اما جنگل پر از خطر بود. یک روز که لیلا داشت کنار نهر آب صورتش را می‌شست، ناگهان خرگوش با تمام قدرت شروع کرد به جیغ کشیدن. صدای عجیبی بود، مثل جیرجیر بلند. لیلا سرش را بلند کرد و تا نزدیک بود قالب تهی کند. یک مار بزرگ قهوه ای روی شاخه درخت بالای سرش پیچ خورده بود و داشت به او نگاه می‌کرد. چشم هایش مثل دو دانه مهره سیاه برق می‌زدند. مار داشت آرام آرام پایین می‌آمد.

لیلا جیغ زد و خواست فرار کند، اما پایش لیز خورد و توی آب افتاد. مار از درخت پایین آمد و به سمت آب حرکت کرد. خرگوش بی وقفه جیغ می‌کشید و دور خودش می‌چرخید. لیلا که از آب بیرون آمده بود، حس کرد پاهایش خشک شده و نمی‌تواند بدود. مار داشت نزدیک می‌شد. نزدیک و نزدیک تر...

یک لحظه خرگوش مثل برق پرید و به سمت مار حمله کرد! نه اینکه گازش بگیرد، اما با یک حرکت سریع از جلویش پرید و دوید آن طرف تر. سر مار برگشت. خرگوش دوباره پرید و رفت یک طرف دیگر. حواس مار از لیلا پرت شد. لیلا فهمید خرگوش دارد مار را گول می‌زند تا او فرار کند. او جان تازه ای گرفت و تا می‌توانست دوید، دوید، دوید. وقتی برگشت، دید خرگوش هم با سرعت دارد به سمتش می‌آید و مار جا مانده است.

آن شب، وقتی به غار برگشتند، لیلا خرگوش را بغل کرد و محکم بوسید: «جان من را نجات دادی! تو بهترین دوست دنیایی!»

خرگوش فقط گوش هایش را تکان داد و به چشم هایش خیره شد.

مدیر

نویسنده
مدیریت سایت شوپر
3
داستان
331
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 1

پ
پدرام مضفری
2026/02/26 - 23:10
خشونتش بالاس 😱😂