🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
افسانهٔ رولاند و گارگانتوا
📖 داستان واقعی

افسانهٔ رولاند و گارگانتوا

📖 8 قسمت
👁️ 81 بازدید
🔖 1 ذخیره
4.9 (7 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 8

فصل نخست: طلوع قهرمان

در سرزمین دورافتادهٔ آلپدور، جایی که کوه‌های سپید تا افق امتداد داشتند و رودخانه‌های خروشان از دل صخره‌ها می‌جوشیدند، مردمی زندگی می‌کردند که دلیریشان زبانزد بود. در میان آنان، رولاند، پسر لورنزو، از نوجوانی نشان‌های شگفتی بروز داده بود. روزی که تنها دوازده بهار از عمرش می‌گذشت، گرگی سفید و عظیم‌الجثه به گلهٔ گوسفندان روستا حمله برد. دیگران هراسان پا به فرار گذاشتند، اما رولاند با چوبدستی ساده‌ای که در دست داشت، به مقابله برخاست. سه ضربهٔ حساب شده زد: نخست بر بینی گرگ، سپس بر پاهای پیشینش، و سرانجام بر گردنش. گرگ زخمی فرار کرد و هرگز بازنگشت.

پدرش لورنزو، کهنه‌سرباز باتجربه‌ای بود، آن شب پسرش را به کنار آتش خواند. “رولاند، امروز کاری کردی که مردان بسیاری از انجامش ناتوانند. اما بدان که قدرت واقعی نه در بازو، که در خرد و شفقت نهفته است.” سپس شمشیر خانوادگی را از غلاف کهنه‌اش بیرون کشید. تیغه‌اش از فولاد تیره‌رنگ بود، اما لبه‌اش همچون آینه می‌درخشید. “این شمشیر را نیاکان ما از دل کوه آتش‌فشان بیرون کشیدند. می‌گویند از آهن شهاب‌سنگ ساخته شده. روزی که شایستگی‌ات را ثابت کنی، آن را به تو خواهم سپرد.”

سال‌ها گذشت. رولاند به جوانی رشید و بلندقامت تبدیل شد که موهایش به رنگ طلای کهنه و چشمانش سبز و ژرف چون جنگل‌های آلپدور بود. مهارت‌های رزمی را از پدر آموخت، اما همچنین خواندن و نوشتن و دانش ستارگان را از راهب سالخوردهٔ صومعهٔ کوهستان فراگرفت. او می‌آموخت که قهرمان واقعی کسی است که همزمان می‌جنگد و می‌اندیشد.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
2
داستان
39
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 1

ص
صارمی
2026/03/24 - 02:04
رنگ نوشته ها از زمینه قابل تفکیک نیست
اگر رنگ متن تغییر کنه بهتره