🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
داستان حضرت سلیمان علیه السلام
📖 داستان واقعی

داستان حضرت سلیمان علیه السلام

📖 1 قسمت
👁️ 97 بازدید
🔖 1 ذخیره
4.9 (9 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

پادشاهی که باد و دیو و پرنده از او اطاعت می‌کردند

روایتی از شگفت‌انگیزترین قدرت‌های الهی و پندهایی برای حاکمان و انسان‌های امروز

پیش‌گفتار: چه کسی می‌تواند باد را فرمان دهد؟
تصور کنید انسانی که:

باد را در قبضه خود دارد و می‌تواند با یک اشاره، طوفانی به راه اندازد یا نسیمی ملایم بوزاند.

دیوها در برابر او زانو می‌زنند و بزرگ‌ترین سازندگان جهان زیر فرمان او کار می‌کنند.

زبان پرندگان را می‌فهمد و یک هدهد برای او خبر از سرزمین‌های دور می‌آورد.

مورچه‌ای از دور او را می‌بیند و به مورچگان دیگر هشدار می‌دهد که «زیر پای سلیمان له نشوید!».
-به یک تخت فرماندهی عظیم دسترسی دارد که دیوها آن را همانند برق و باد از جایی به جای دیگر می‌برند.

اینها افسانه نیست. اینها روایت حضرت سلیمان بن داود است، پادشاهی که خداوند «مُلکی لا ینبغی لاحد من بعده» (پادشاهی‌ای که پس از او سزاوار هیچ کس نیست) به او عطا کرد.

اما این داستان فقط قدرت نیست. سلیمان با وجود همه این نیروها، هرگز فرمانروای مغروری نبود. لحظه‌ای از یاد خدا غافل نمی‌شد و آخر نیز عبرتی بزرگ برای همه صاحبان قدرت شد: هیچ ملکی پایدار نیست، اگر از مسیر عدالت خارج شود.

در ادامه چند روایت از شگفت‌انگیزترین اتفاقات زندگی او را با هم می‌خوانیم.

پرده اول: تاج‌گذاری یک نابغه
وارث داود، پادشاه و پیامبر
سلیمان فرزند داود (David) نبی بود، همان داودی که جالوت (Goliath) را با سنگ و فلاخن از پا درآورد و بعدها پادشاه بنی‌اسرائیل شد. اما داود تنها یک جنگاور نبود؛ او تاجر و معمار و شاعری چیره‌دست نیز بود.

سلیمان، این میراث را به ارث برد، اما خود نیز توانایی‌هایی داشت که از مرزهای عادی جهان فراتر می‌رفت.

قرآن کریم از قول سلیمان می‌گوید:

«رَبِّ اغْفِرْ لی وَ هَبْ لی مُلْکًا لا یَنْبَغی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ»
«پروردگارا، مرا ببخش و پادشاهی‌ای به من عطا کن که پس از من هیچ کس را نسزد، که تو بسیار بخشنده‌ای.» (سوره ص، آیه ۳۵)

و خداوند دعای او را پذیرفت. سلیمان بر همه آنچه زیر آسمان بود، به نوعی که هیچ انسانی پیش یا پس از او به آن دست نیافت، تسلط یافت .

اما بیایید از ابتدای این شگفتی‌ها شروع کنیم.

پرده دوم: دستور شماره یک - ادب در برابر مورچه
آن روز که یک مورچه، پادشاه را از راه به در کرد
شاید باورنکردنی‌ترین داستان سلیمان، داستان مورچه‌ها باشد. اما نه به این دلیل که مورچه‌ها حرف می‌زنند، بلکه به سبب ادب و فروتنی شگفت‌انگیز سلیمان در برابر این حشره کوچک.

روزی سلیمان با لشکریان عظیم‌الجثه خود - که از انس و جن و پرندگان تشکیل شده بود - به سوی سرزمین «وادی النمل» (دره مورچگان) حرکت می‌کردند. سپاهیان آنچنان زمین را می‌لرزاندند که گرد و غبار تا آسمان بلند می‌شد.

ناگهان، سلیمان صدای نازکی شنید:

«یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لَا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ»

«ای مورچگان! به لانه‌های خود بروید تا مبادا سلیمان و لشکریانش شما را پایمال کنند، در حالی که متوجه نشوند.» (سوره نمل، آیه ۱۸)

این یک مورچه بود که به دیگر مورچگان هشدار می‌داد. او سلیمان را به نام صدا زده بود، اما با این حال، نگران بود که پادشاه عظیم‌الشأن از روی ناآگاهی، پای بر مورچگان بگذارد.

واکنش سلیمان به شنیدن این سخن چه بود؟

«فَتَبَسَّمَ ضَاحِکًا مِنْ قَوْلِهَا»
«سلیمان از سخن آن مورچه [به شگفتی و شادی] تبسمی کرد.»

اما همین‌طور تبسم نکرد. او بی‌درنگ به درگاه خداوند روی کرد و گفت:

«رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلَی وَالِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَ أَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ»
«پروردگارا، مرا توفیق ده تا شکر نعمتی را که بر من و بر پدر و مادرم ارزانی داشته‌ای به جای آورم و کار شایسته‌ای که تو از آن خشنود باشی انجام دهم و به رحمت خود مرا در زمره بندگان شایسته‌ات درآور.»

حالا این داستان را با خود مرور کنید: پادشاه جهان، آن که دیوها در برابرش زانو می‌زنند، آن که باد را فرمان می‌دهد، آن که پرندگان سخنگوی او هستند... هنگام عبور از دره مورچگان، مکث می‌کند، به سخن یک مورچه گوش می‌دهد، از هوشمندی او لبخند می‌زند و بلافاصله به شکر خدا می‌پردازد.

اینجا اولین درس بزرگ سلیمان است: قدرت حقیقی، قدرت فروتنی است. مردان بزرگ هرگز از کوچک‌ترین مخلوقات غافل نمی‌شوند.

پرده سوم: هدهد که خبر آورد و ملکه‌ای که به خورشید سجده می‌کرد
از دست دادن هدهد، و مأموریت سری
سلیمان روزی لشکریان پرندگانش را مرور کرد. پرندگان زیادی در صف ایستاده بودند: شاهین، عقاب، جغد، لک‌لک، و... اما هدهد (Hoopoe) در میان آنها نبود .

سلیمان خشمگین شد. او که به نظم دقیق در فرماندهی معروف بود، گفت:

«مَا لِیَ لَا أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِینَ»
«چرا هدهد را نمی‌بینم؟ آیا از غایبان است؟»

آنگاه تهدید کرد:

«لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِیدًا أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ»
«حتماً او را عذابی سخت خواهم کرد، یا سرش را خواهم برید، مگر آنکه دلیل روشنی برایم بیاورد.» (سوره نمل، آیه ۲۰-۲۱)

اما هدهد دیر نکرد. برگشت. و خبری آورد که سلیمان را متحیر کرد؛ خیری که سرنوشت یک ملت را تغییر داد.

خبر از سرزمین سبأ
هدهد که به سلیمان نزدیک شد، با احترام گفت:

«أَحَطْتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ»
«به چیزی آگاه شده‌ام که تو از آن آگاه نشده‌ای و از سرزمین سبأ خبری قطعی برایت آورده‌ام.»

و ادامه داد:

«إِنِّی وَجَدْتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ»
«من زنی را یافتم که بر آنها پادشاهی می‌کند و از هر چیز [نعمتی] به او داده شده و تخت بزرگی دارد.»

اما مهم‌ترین خبر این بود:

«وَجَدْتُّهَا وَ قَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ»
«او و قومش را دیدم که به جای خدا، برای خورشید سجده می‌کنند.»

آنگاه هدهد نتیجه‌گیری کرد:

«وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ»
«شیطان اعمالشان را در نظرشان آراسته و آنها را از راه راست بازداشته است.» (سوره نمل، آیات ۲۲-۲۴)

نامه سلیمان به ملکه بلقیس
سلیمان که از این خبر بهت‌زده شده بود، دستور داد نامه‌ای بنویسند و آن را به هدهد سپرد تا به سرزمین سبأ (منطقه‌ای در یمن امروزی) ببرد.

متن نامه این بود:

«إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمَانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ (۳۰) أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ»
«این نامه از سوی سلیمان است و به نام خداوند رحمان و رحیم. بر من برتری مجویید و تسلیم‌شده به درگاه من آیید.» (سوره نمل، آیات ۳۰-۳۱)

ملکه سبأ که بلقیس (Bilqis) نام داشت، این نامه را دریافت کرد و سخت برآشفت. او که حاکمی باهوش و مدبر بود، با مشاوران خود به شور نشست.

«قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مَا کُنْتُ قَاطِعَةً أَمْرًا حَتَّی تَشْهَدُونِ»
«ای اشراف! در کارم به من نظر دهید. من هیچ تصمیم مهمی بدون حضور شما نمی‌گیرم.» (سوره نمل، آیه ۳۲)

مشاوران که از قدرت نظامی سلیمان خبر داشتند، پاسخ دادند:

«نَحْنُ أُولُو قُوَّةٍ وَ أُولُو بَأْسٍ شَدِیدٍ وَ الْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانْظُرِی مَاذَا تَأْمُرِینَ»
«ما صاحبان قدرت و سختی در جنگ هستیم، اما اختیار با توست. ببین چه فرمان می‌دهی.»

اما بلقیس که نمی‌خواست جنگ آغاز کند، طرحی ریخت:

«وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ»
«من به سوی آنان هدیه‌ای می‌فرستم و می‌بینم که فرستادگان من با چه پاسخی بازمی‌گردند.» (سوره نمل، آیه ۳۵)

رد هدیه - پاسخی که نشانه قدرت بود
فرستادگان بلقیس با هدیه‌ای گرانبها (طلا، جواهر، عود و ...) به نزد سلیمان آمدند. اما سلیمان که نه تشنه طلا بود و نه فریب هدیه را می‌خورد، با قاطعیت پاسخ داد:

«أَ تُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِیَ اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتَاکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ»
«آیا می‌خواهید با مال و ثروت به من کمک کنید؟ آنچه خدا به من داده بهتر است از آنچه به شما داده. بلکه شما به هدیه‌هایتان شاد می‌شوید.» (سوره نمل، آیه ۳۶)

آنگاه سلیمان به فرستادگان بلقیس اعلام کرد:

«ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لَا قِبَلَ لَهُمْ بِهَا وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهَا أَذِلَّةً وَ هُمْ صَاغِرُونَ»
«به سوی آنان بازگردید. سوگند که با لشکری به سویشان خواهیم آمد که تاب مقاومت در برابر آن را ندارند و آنان را از آن سرزمین به خواری و ذلت بیرون خواهیم راند.» (سوره نمل، آیه ۳۷)

پرده چهارم: معجزه تخت بلقیس - سریع‌تر از چشم به هم زدن
رقابت دیوها و انسان‌های دانا
بلقیس که از پاسخ قاطع سلیمان شگفت‌زده شده بود، تصمیم گرفت خود به دیدار او برود. سلیمان نیز پیش از ورود او، گفت:

«یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ»
«ای اشراف! کدامیک از شما تخت او را پیش از آنکه تسلیم شده به نزد من آیند، برایم می‌آورد؟» (سوره نمل، آیه ۳۸)

در اینجا رقابتی شگفت‌انگیز میان یک دیو قدرتمند و یک انسان عالم (که در روایات نامش آصف بن برخیا، وزیر و جانشین سلیمان ذکر شده) در گرفت:

دیو سخنگو (که از قوی‌ترین دیوها بود) جلو آمد و گفت:

«أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِکَ وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ»
«من آن را پیش از آنکه از جای خود برخیزی برایت می‌آورم و من بر این کار توانا و امین هستم.» (سوره نمل، آیه ۳۹)

اما آصف بن برخیا که از علم الهی بهره‌ای داشت، جلو آمد و گفت:

«أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ»
«من آن را پیش از آنکه چشم بر هم زنی، برایت می‌آورم.»

واقعاً چه اتفاقی افتاد؟

خبر بعدی این بود:

«فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ»
«هنگامی که سلیمان تخت را نزد خود مستقر دید، گفت: این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا شکر می‌گزارم یا کفران می‌کنم.» (سوره نمل، آیه ۴۰)

تصور کنید: بلقیس در سرزمین خود (یمن امروزی) تخت عظیمش را گذاشته بود. سلیمان در اورشلیم (بیت‌المقدس) بود. فاصله حدود ۲۰۰۰ کیلومتر. اما پیش از آنکه چشم سلیمان پلک بزند، آن تخت اکنون در برابر او ایستاده بود.

ورود بلقیس: آنجا که پای عقل به قدرت رسید
بلقیس، که از تختش خبر نداشت، به کاخ سلیمان وارد شد. از دور، نیم‌نگاهی به جایی انداخت که تختش را تشخیص داد. سلیمان برای آزمایش او پرسید:

«آیا تخت تو همینگونه است؟»

بلقیس که شوکه شده بود، پاسخ هوشمندانه‌ای داد:

«کَأَنَّهُ هُوَ»
«گویا که همان است.» (سوره نمل، آیه ۴۲)

سپس سلیمان او را به [صحن مجلل] کاخش دعوت کرد. اما روایت قرآن از اینجا شگفت‌انگیزتر می‌شود:

«قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ سَاقَیْهَا»
«به او گفته شد: داخل صحن شو. هنگامی که آن را دید، پنداشت که آب عمیقی است و [برای عبور] دامن به پاهایش زد.»

اما آنچه بلقیس می‌دید، آب نبود! بلکه صحنی از شیشه بلورین بود که با مهارت دیوها ساخته شده بود و بر روی حوض آب قرار داشت. انعکاس آب آنقدر طبیعی بود که ملکه باهوش سبأ فریب خورد .

در اینجا سلیمان با مهربانی فرمود:

«إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوَارِیرَ»
«این صحنی است از شیشه صاف و صیقلی.»

بلقیس که هم با قدرت سلیمان و هم با علم و حکمتش روبرو شده بود، بی‌درنگ ایمان آورد:

«رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ»
«پروردگارا، من به خود ستم کرده‌ام و اکنون همراه سلیمان، تسلیم خداوند، پروردگار جهانیان شدم.» (سوره نمل، آیه ۴۴)

پرده پنجم: سد سلیمان و زندان دیوها
دیوهای سرکش و سد یأجوج و مأجوج
اما قدرت سلیمان فقط به معجزه و شکوه نبود. او از دیوها به عنوان کارگران ماهر استفاده می‌کرد. برخی از دیوها برای او ساختمان‌های عظیم می‌ساختند. قرآن می‌گوید:

«یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِنْ مَحَارِیبَ وَ تَمَاثِیلَ وَ جِفَانٍ کَالْجَوَابِ وَ قُدُورٍ رَاسِیَاتٍ»
«آنها برای سلیمان هر چه می‌خواست می‌ساختند: معبدها، مجسمه‌ها، کاسه‌هایی بزرگ به اندازه حوض‌ها و دیگ‌های عظیم ثابت.» (سوره سبأ، آیه ۱۳)

اما برخی دیوها سرکش بودند. سلیمان آنها را به زنجیر می‌کشید و مجازات می‌کرد. یک بار گروهی از دیوهای نافرمان، سعی کردند کتاب سلیمان را بدزدند، اما سلیمان آن‌ها را دستگیر کرد و به زندان انداخت.

مهم‌تر از همه، سلیمان دیوها را مجبور کرد سد عظیمی (كه برخی آن را با سد اسکندر مقدونی یکی می‌دانند) بسازند تا قوم‌های بربر یأجوج و مأجوج (Gog and Magog) نتوانند به سرزمین‌های آباد حمله کنند.

پرده ششم: مرگ سلیمان - بزرگ‌ترین درس زندگی
ساعتی که دیوها متوجه نشدند سلیمان مرده است
سلیمان سال‌های سال با قدرت و عزت زندگی کرد. اما هیچ چیز، حتی پادشاهی بر باد و دیو و پرنده، نمی‌تواند مرگ را از کسی دور کند.

داستان مرگ سلیمان یکی از عجیب‌ترین داستان‌های جهان است. قرآن می‌گوید:

«فَلَمَّا قَضَیْنَا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَی مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ»
*«هنگامی که مرگ را بر سلیمان مقرر داشتیم، چیزی آنان (دیوها) را از مرگ او آگاه نساخت مگر موریانه‌ای که عصایش را می‌خورد.»

سلیمان در حالی که به عصای خود تکیه داده بود و بر آن ایستاده بود، [جان به جان آفرین تسلیم کرد] اما پیکرش برپا ایستاده بود و دیوها به دلیل ترس از او، نزدیک نمی‌شدند.

دیوها همچنان به کار خود ادامه می‌دادند: ساختمان می‌ساختند، مجسمه می‌تراشیدند، دیگ‌ها را به جوشش می‌آوردند... اما سلیمان دیگر در میانشان نبود.

مدت‌ها گذشت، تا اینکه موریانه‌ای به عصای سلیمان افتاد و آن را خورد. عصا شکست و جسد سلیمان بر زمین افتاد.

آنگاه دیوها فهمیدند که سلیمان مرده است.

قرآن می‌گوید:

«فَلَمَّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مَا لَبِثُوا فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ»
«هنگامی که [سلیمان] بر زمین افتاد، جنّیان فهمیدند که اگر غیب می‌دانستند، در آن عذاب خوارکننده باقی نمی‌ماندند.» (سوره سبأ، آیه ۱۴)

یعنی دیوها فکر می‌کردند سلیمان زنده است و از ترس، حتی پس از مرگ او هم کار می‌کردند. اگر علم غیب داشتند، می‌دانستند سلیمان مرده و آزاد می‌شدند.

آموزه‌های داستان سلیمان برای انسان امروز
۱. قدرت وسیله است، نه هدف
سلیمان با همه قدرتش، هرگز مغرور نشد. پس از دیدن معجزه آوردن تخت بلقیس، بلافاصله گفت: «این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید.» هیچ حاکمی در تاریخ، در اوج قدرت اینگونه فروتن نبوده است.

۲. عدالت بردار قدرت را حمل می‌کند
سلیمان اگر باد را فرمان می‌داد، این فرمان برای عدالت بود، نه ستم. اگر دیوها را به کار می‌گرفت، برای آبادانی بود، نه تجمل‌پرستی.

۳. شنیدن صدای ضعیفان نشانه بزرگی است
آن مورچه، آن هدهد، زنی که در یمن بر تخت نشسته بود... سلیمان صدای همه را می‌شنید. قدرت حقیقت، این نیست که همه صدای تو را بشنوند، بلکه این است که تو صدای همه را بشنوی.

۴. ایمان، نه از روی اجبار، که از روی ادراک
بلقیس با دیدن معجزه ایمان نیاورد. او ابتدا عقلش را به کار انداخت: سلیمان هدیه را رد کرد (نشان عدم حرص)، تختش را در کاخش حاضر کرد (نشان قدرت الهی) و صحن شیشه‌ای او را شگفت‌زده کرد (نشان نبوغ و حکمت). آن گاه خود به خود ایمان آورد.

۵. حتی پادشاه جهان هم می‌میرد
مرگ سلیمان، تلخ‌ترین و عبرت‌آموزترین بخش داستان است. آن مردی که دیوها و بادها و پرندگان را فرمان می‌داد، وقتی درگذشت، جسمش آنقدر ضعیف بود که موریانه‌ای عصایش را خورد و او بر زمین افتاد. یادمان باشد: «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ» (هر که بر زمین است، فناپذیر است).

اپیلوگ: آیا ما نیز می‌توانیم باد را فرمان دهیم؟
نه، ما نمی‌توانیم باد را فرمان دهیم. حداقل نه به آن شکل که سلیمان می‌توانست.

اما ما می‌توانیم «بر باد سوار شویم» اگر از ابزارهای زمانه خود هوشمندانه استفاده کنیم. ما می‌توانیم دیوهای درون (خشم، حرص، حسد، کبر) را رام کنیم و آنها را به کار گیریم. ما می‌توانیم زبان پرندگان را بفهمیم اگر به صدای کوچک‌ترین انسان‌های جامعه گوش دهیم.

و در نهایت، مرگ سلیمان به ما می‌گوید: هیچ قدرتی جاودانه نیست. آنچه می‌ماند، کارهایی است که با آن قدرت انجام داده‌ایم: داد و ستدی که برقرار کرده‌ایم، ستمی که دفع کرده‌ایم، یا سرزمینی که آباد کرده‌ایم.

منابع این روایت
قرآن کریم، سوره‌های نمل، سبأ، ص، انبیاء

کتاب مقدس عبری (عهد عتیق)، کتاب اول پادشاهان، ابواب ۱-۱۱

تفاسیر اسلامی (طبری، ابن کثیر، روح‌البیان)

داستان‌های پیامبران (قصص الانبیاء)

جواد کریمیان

نویسنده
نویسنده ادیان الهی
5
داستان
15
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 1

ص
صدف جعفری
2026/03/04 - 19:16
واقعا پدر اگه اطمینان داشته باشه به دخترش دخترش هر کاری میکنه