🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
تناسخ یک راننده
📚 داستان عادی

تناسخ یک راننده

📖 6 قسمت
👁️ 152 بازدید
🔖 2 ذخیره
4.8 (16 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 6

تصادف - شب آخر

ساعت از یازده شب گذشته بود و خیابان‌های تهران خلوت شده بود.

بهنام پشت فرمان پراید مدل ۹۲ نشسته بود و چراغ گوشی رو نگاه می‌کرد. ده دقیقه بود که هیچ درخواستی نیومده بود. خمیازه کشید و شیشه رو یه ذره پایین داد. هوای سرد زمستون خورد تو صورتش و یه کم خواب از سرش پرید.

سی و دو سالش بود. پنج سالی می‌شد که اسنپ کار می‌کرد. قبلش تو یه شرکت خصوصی بود، اما ورشکست شدن و بیکار موند. ازدواج نکرده بود. خونش رو هم اجاره کرده بود تو یه محله پایین شهر. زندگی ساده ای داشت. نه خوشحال بود، نه ناراحت. فقط بود.

گوشی زنگ خورد. درخواست جدید.

مبدا: خیابان آزادی، نرسیده به میدان انقلاب. مقصد: کرج، فلکه اول گوهردشت.

بهنام نگاه کرد به مسافت. یکی دو ساعت راه بود. پولش خوب بود. قبول کرد.

چهارده دقیقه بعد رسید خیابان آزادی. یه دختر جوون کنار خیابون وایساده بود. بیست و سه چهار ساله. چادر سرش نبود، روسری رو موهاش رو پوشونده بود. یه چمدون کوچیک دستش بود.

بهنام شیشه رو پایین داد. \"خانوم اسنپ؟\"

دختر سری تکون داد و سوار شد. چمدون رو گذاشت صندوق عقب و نشست صندلی عقب.

بهنام راه افتاد. از توی آینه نگاه کرد به دختر. صورتش خسته بود. چشماش پف کرده بود. انگار گریه کرده بود.

بهنام چیزی نگفت. آدم خصوصی بود. مسافراش هر کی بودن، کاری به کارشون نداشت.

دخترم حرف نزد. فقط زل زد به بیرون.

نیم ساعتی رفتن. رسیدن به اتوبان کرج. ماشین ها کم بودن. جاده تاریک بود.

ناگهان یه نور شدید اومد از رو به رو.

بهنام چشماش رو بست. صدا نشنید. فقط نور. نور سفیدی که همه جا رو پوشوند.

و بعد هیچی.

فصل دوم: بیداری در سرزمین دیگر

بهنام چشماش رو باز کرد.

سقف سفید بالای سرش بود. فکر کرد بیمارستانه. ولی بوی بیمارستان نمی‌داد. بوی علف تازه می‌داد. بوی گل.

بلند شد نشست. دور و برش رو نگاه کرد.

تو یه تخت خوابیده بود. ولی تخت معمولی نبود. از چوب درست شده بود، با برگ و شاخه های نرم. دور تا دورش پر بود از گل های رنگی. بالای سرش سقف نبود، آسمون بود. آسمون آبی با ابرهای سفید.

بهنام چشماش رو مالید. فکر کرد خواب می‌بینه.

یه دفعه یه صدا اومد: \"بیدار شدی؟\"

بهنام برگشت. یه دختر جوون کنارش وایساده بود. موهاش بلند و قهوه ای بود. چشماش درشت و سبز. یه لباس سفید بلند پوشیده بود که تا پاهاش می‌اومد.

بهنام پرسید: \"شما کی هستین؟ من کجام؟\"

دختر لبخند زد. \"اسم من لیدیه. تو سرزمین آرالیا هستی. تصادف کردی و به اینجا اومدی.\"

بهنام گیج شده بود. \"تصادف... آره، یادم میاد. یه نور اومد. بعدش هیچی.\"

لیدیه گفت: \"اون نور دروازه بود. دروازه بین دنیای تو و دنیای ما. هر چند سال یه بار باز می‌شه. تو تصادف کردی و از اون دروازه عبور کردی.\"

بهنام بلند شد. پاش رو زمین گذاشت. زمین نرم بود، انگار رو خزه راه می‌ری.

\"یعنی من مردم؟\"

لیدیه سر تکون داد. \"نه. نمردی. منتقل شدی. به دنیای جادو.\"

بهنام خندید. خنده عصبی. \"دنیای جادو؟ مثل فیلما؟\"

لیدیه جدی بود. \"آره. مثل فیلما. ولی واقعیه. بیا باهات قدم بزنم.\"

بهنام رفت دنبالش. هر چی می‌دید، باورش نمی‌شد. درخت های بلند با برگ های نقره ای. گل هایی که نور می‌دادن. پرنده های رنگی که تو آسمون پرواز می‌کردن.

رسیدن به یه شهر. دیوارهای بلند سنگی. برج های قشنگ. آدم هایی با لباس های عجیب. بعضی هاشون پرواز می‌کردن. بعضی هاشون آتیش تو دستشون بود.

بهنام وایساد. \"این چیه؟\"

لیدیه گفت: \"این شهر الف‌هاست. الف‌های نور. اینجا امن ترین جای دنیاست.\"

بهنام چشماش گرد شده بود. \"الف... الف واقعی؟\"

یه مرد بلند قد با موهای سفید اومد سمتشون. لباس بلند سفید پوشیده بود. چشماش آبی آسمونی بود.

لیدیه گفت: \"این آلفرد است. رهبر الف‌ها.\"

آلفرد به بهنام نگاه کرد. نگاهش عمیق بود. \"خوش اومدی ای مسافر. می‌دونم گیج شدی. بیا تا کمکت کنیم.\"

بهنام رو بردند توی یه اتاق بزرگ. دور تا دورش کتابخونه بود. کتابهایی با جلد چرمی. تو مرکز اتاق یه کریستال بزرگ بود که نور می‌داد.

آلفرد گفت: \"این کریستال قدرت رو نشون می‌ده. بیا دستت رو بذار روش.\"

بهنام دستش رو گذاشت رو کریستال.

کریستال یه کم نور داد. نور ضعیف. مثل چراغ قوه ای که باتریش تموم شده باشه.

آلفرد اخم کرد. \"قدرت جابجایی اجسام. ولی خیلی ضعیف.\"

بهنام پرسید: \"یعنی چی؟\"

آلفرد گفت: \"یعنی می‌تونی اجسام رو با فکرت حرکت بدی. ولی خیلی کوچیک. مثلا یه لیوان آب. یا یه سنگ ریزه.\"

بهنام نگاه کرد به دستش. \"همینه؟ فقط اینو دارم؟\"

آلفرد سری تکون داد. \"متاسفم. بعضی از مسافرها قدرت کمی دارن. نمی‌تونن اینجا بمونن.\"

لیدیه گفت: \"آلفرد، نمی‌شه یه راهی باشه؟\"

آلفرد سر تکون داد، نه. \"قانون شهر اینه. فقط اونایی که قدرت بالایی دارن می‌تونن بمونن. وگرنه تعادل شهر به هم می‌خوره.\"

بهنام ناامید شد. \"پس من باید برم کجا؟\"

آلفرد گفت: \"جنگل تاریکی. اونجا همه میان. اونایی که قدرت ندارن. اونایی که از شهر رانده شدن.\"

لیدیه نگاه ناراحتی به بهنام کرد. ولی کاری نمی‌تونست بکنه.

فصل سوم: تبعید به جنگل تاریکی

همون روز، بهنام رو بردن نزدیک جنگل.

جنگل تاریک بود. درختا سیاه بودن. آسمون بالاش همیشه ابری بود. نور خورشید نمی‌اومد تو.

آلفرد گفت: \"اینجا مرز شهر نور و جنگل تاریکیه. از این به بعد، تنهایی.\"

بهنام نگاه کرد به جنگل. باد می‌اومد و درختا صدا می‌دادن. صدای عجیبی. مثل جیغ.

برگشت بگه چیزی، ولی آلفرد و بقیه رفته بودن.

تنها موند.

نفس عمیقی کشید و رفت تو جنگل.

اولش چیزی نبود. فقط درخت و تاریکی. پاش رو که می‌ذاشت رو زمین، برگ های خشک صدا می‌دادن.

یه ساعت رفت. دو ساعت. خسته شد. نشست زیر یه درخت.

یهو صدا شنید. صدای پا. ولی سنگین. مثل پاهای یه چیز بزرگ.

بهنام بلند شد. دور و برش رو نگاه کرد. هیچی نبود. صدا قطع شد.

دوباره نشست. دوباره صدا. این بار نزدیک تر.

چهار تا چشم تو تاریکی روشن شدن. چشم های قرمز.

بهنام جیغ کشید و دوید.

هر چی می‌دوید، صداها بیشتر می‌شد. چند تا موجود سیاه از پشت درختا اومدن بیرون. بدنشون مثل سگ بود، ولی بزرگ تر. سه تا چشم داشتن. دهنشون پر از دندونای تیز.

بهنام دوید. نفسش بند اومده بود. زمین خورد. موجودا رسیدن.

یه موجود پرید سمتش. بهنام چشماش رو بست. یهو یه فکر کرد: \"کاش اینو بندازم عقب.\"

همون لحظه، موجود پرت شد عقب. رفت خورد به یه درخت.

بهنام نگاه کرد به دستش. قدرت جابجایی. کار کرد.

موجودای دیگه ترسیدن. چند ثانیه وایسادن. بعد دوباره حمله کردن.

بهنام دوید. هر بار که یکی نزدیک می‌شد، فکر می‌کرد بندازش عقب. گاهی کار می‌کرد، گاهی نه.

دو ساعت دوید تا رسید به یه جای امن. یه غار کوچیک. پرید تو و نفس نفس زد.

موجودا دیگه نیومدن.

بهنام نشست و به این فکر کرد که چی کار کنه. تو این جنگل وحشتناک گیر افتاده بود. هیچی نداشت. نه آب، نه غذا. فقط یه قدرت کوچیک که همیشه هم کار نمی‌کرد.

فصل چهارم: روزهای سخت

روزها می‌گذشت. بهنام تو جنگل زندگی می‌کرد.

یاد گرفت چطور زنده بمونه. آب از چشمه ها پیدا می‌کرد. میوه های جنگلی رو امتحان می‌کرد تا ببینه کدوم سمی نیست. بعضی وقتا مجبور می‌شد با موجودا بجنگه.

هر روز قدرت جابجایی رو تمرین می‌کرد. اولش فقط می‌تونست سنگ های کوچیک رو حرکت بده. بعد کم کم سنگ های بزرگ تر. بعد شاخه درختا.

روز چهل و پنجم، یه اتفاق افتاد.

داشت از کنار یه رودخونه رد می‌شد که صدا شنید. صدای کمک.

دوید سمت صدا. دید یه دختر بچه تو رودخونه افتاده. آب داشت می‌بردش.

بهنام نپرید تو آب. می‌دونست شنا بلد نیست. در عوض، چشماش رو بست و فکر کرد: \"بندازش بیرون.\"

دخترک پرید بیرون از آب. افتاد روی زمین.

بهنام دوید سمتش. دخترک نفس نفس می‌زد. هشت نه سالش بود. موهاش قرمز بود. چشماش بنفش.

دخترک گفت: \"تو منو نجات دادی؟\"

بهنام سری تکون داد. \"آره. خوبی؟\"

دخترک نگاه عجیبی بهش کرد. \"چطور تونستی؟ اون آب سنگین بود. من صد کیلو وزن داشتم تو آب.\"

بهنام نگاه کرد به دستش. راست می‌گفت. یه دختر بچه رو پرت کرده بود بیرون از آب. قبلاً نمی‌تونست این کارو بکنه.

دخترک گفت: \"اسم من مایا هست. تو کی هستی؟\"

بهنام گفت: \"بهنام. از دنیای دیگه اومدم.\"

مایا چشماش گرد شد. \"از اون دنیا؟ وای! پس حتما قدرت خاصی داری.\"

بهنام خندید. \"نه. قدرت من خیلی کوچیکه.\"

مایا سر تکون داد. \"نه. تو منو نجات دادی. یعنی قدرتت داره بزرگ می‌شه.\"

برای اولین بار بعد از چهل و پنج روز، بهنام یه کم امیدوار شد.

مدیر

نویسنده
مدیریت سایت شوپر
3
داستان
331
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 3

ص
صدف جعفری
2026/03/04 - 19:16
خیلی باحال بود منم دلم خواست برم اسنپ کار کنم 😃
س
سپیده
2026/03/14 - 13:49
داستان جالبی بود انگار داشتم مانگا میخوندم 😅
م
مهدی صارمی
2026/03/28 - 11:59
دلم میخواست با راننده اسنپ باشم