🌐
قصه‌ی باران و قیس
📚 داستان عادی

قصه‌ی باران و قیس

📖 5 قسمت
👁️ 114 بازدید
🔖 1 ذخیره
4.9 (8 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 5

پارت یکم: کودکی تا ناکجا

قصه را از سر یک باران باید آغاز کرد، از عطر نمناک خاک پس از اولین رگبار پاییزی، از آن لحظه که زمین تشنه، قطره را به آغوش می‌کشد و بوی خوش زندگی در فضا می‌پیچد. در یکی از دیارهای کهن، در حاشیه کویر، در شهری که خانه‌هایش از خشت خام و کوچه‌هایش پیچ در پیچ بود، دو کودک در یک روز بارانی به دنیا آمدند. یکی را به احترام آن نعمت آسمانی، باران نام نهادند و دیگری را قیس. گویی تقدیر از همان دم اول، نخستین گره از هزار توی عشقشان را زده بود.

خانه‌هایشان در دو سوی یک کوچه بود، آنقدر نزدیک که فریادهای کودکانه‌شان به گوش هم می‌رسید و آنقدر دور که دیوارهای بلند کاهگلی، دنیایشان را از هم جدا می‌کرد. اما کودکان که مرزها را نمی‌شناسند. قیس، پسرکی بود با چشمانی سیاه و موهای مجعد که شیطنت از نگاهش می‌بارید. باران، دخترکی لطیف با چشمانی بادامی و نگاهی عمیق که گویی راز دریاها را در خود نهفته داشت. اولین برخوردشان، نه در مجلس بزرگداشتی و نه در محفلی رسمی، که در پیله امن همان کوچه بود. باران عروسک پارچه‌ای‌اش را از دست داده بود و بر لب جوی آب، نشسته و بی‌صدا اشک می‌ریخت. قیس که با دوستانش مشغول بازی بود، او را دید. نه شیطنت کودکانه‌اش، نه فریادهای رفقایش، هیچکدام نتوانست او را از تماشای آن اندوه کوچک بازدارد. نزدیک شد. دستی به شانه‌اش زد و پرسید: «چرا گریه می‌کنی؟»

باران سر بلند کرد. نگاه قیس با آن اشک‌ها درهم آمیخت و انگار تیری از جنس نور به قلب کوچکش نشست. عروسکش را که در جوی آب افتاده بود نشان داد. قیس بی‌درنگ پاهای برهنه‌اش را در آب سرد پاییزی فرو برد و چند قدم آن طرف‌تر، عروسک خیس و گل‌آلود را گرفت و آورد و به دستان باران داد. باران لبخند زد. همان لبخند، برای قیس از تمام بازی‌های کودکانه‌اش دلچسب‌تر بود.

از آن روز، کوچه برایشان امن‌ترین پناهگاه شد. قیس هر روز به بهانه‌ای خودش را به آن جوی آب می‌رساند و باران هم با عروسکش می‌آمد. ساعتها کنار هم می‌نشستند و حرف می‌زدند. قیس از اسب‌های وحشی می‌گفت و باران از پروانه‌های شب‌تاب. او از سفرهای دور و دراز آرزویی می‌گفت و باران از قصه‌هایی که مادربزرگ شب‌ها برایش تعریف می‌کرد. دنیایشان همین کوچه بود و آسمان بالای سرشان و جوی آبی که گاهی برگ‌های زرد پاییزی را با خود می‌برد. آنها نمی‌دانستند که این برگ‌ها، روزهای خوش کودکی‌شان را هم با خود خواهند برد.

سالها به نرمی و بی‌صدا گذشت. قیس دیگر آن پسرک شیطان نبود. قامتی بلند و استوار یافته بود و چشمانش، شعری از شرافت و صلابت را روایت می‌کرد. باران نیز به نازنین‌ترین دختر محله بدل شده بود. گیسوانی بلند و سیاه و صورتی چون ماه شب‌چهارده. هنوز هم گاه و بی‌گاه در آن کوچه همدیگر را می‌دیدند، اما سلام و علیک‌هایشان رسمی‌تر و نگاه‌هایشان پنهانی‌تر شده بود. آتش کودکی، حالا به اخگری زیر خاکستر تبدیل شده بود که منتظر وزش بادی بود تا شعله‌ور شود.

تا اینکه پدر قیس، که از تجار معتبر شهر بود، تصمیم گرفت پسرش را برای تکمیل تجارت و کسب علم به سفری طولانی به دیار دور دست بفرستد. قیس که دلش در آن کوچه و در هوای آن جوی آب جا مانده بود، شبی را تا صبح نخوابید. فردا، پیش از آنکه سفر را آغاز کند، خود را به پشت بام خانه‌شان رساند، جایی که مشرف به حیاط خانه باران بود. او را دید که در روشنایی مهتاب، مشغول آب دادن به گلدان‌های شمعدانی بود. دلش ریخت. خواست فریاد بزند، خواست نامش را صدا کند، اما حنجره‌اش بغض کرده بود. فقط سنگی کوچک برداشت و به سمت حیاط انداخت. صدای برخورد سنگ با خاک، باران را از خود بیخود کرد. سر بلند کرد و در میان نیمه‌تاریکی، سایه آشنا را بر بام شناخت. قلبش تندی گرفت. قیس با دست، شکل قلب را بر سینه‌اش نشان داد و به دور دست‌ها اشاره کرد. یعنی می‌روم، اما عشق را با خود می‌برم. باران بی‌اختیار دستی تکان داد و قیس ناپدید شد. همان یک نگاه و آن حرکت دست، برای سال‌ها انتظار کافی بود. قیس رفت و شهر برای باران، جز دیاری غریب و خاطرات کودکی، چیزی نداشت.

مدیر

نویسنده
مدیریت سایت شوپر
3
داستان
346
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 1

ص
صارمی
2026/03/24 - 02:04
رنگ نوشته ها از زمینه قابل تفکیک نیست
اگر رنگ متن تغییر کنه بهتره
📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!