🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
پروژهٔ سایه‌ی مغز
📚 داستان عادی

پروژهٔ سایه‌ی مغز

📖 1 قسمت
👁️ 5 بازدید
🔖 0 ذخیره
0 (0 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

حافظه‌ای که هرگز نبود

ریگان ریجلی، مدیرعامل شرکت «کاگنیتو»، روی صندلی چرخان خود لم داده بود و به سقف دفترش خیره شد. ساعت ۳ بامداد بود. کل ساختمان خالی از جنب‌وجوش روزانه، جز صدای همیشه‌حاضرِ پنکه‌های خنک‌کنندهٔ اتاق سرورها که زیرزمین را به یک یخچال بزرگ تبدیل کرده بودند.
چیزی که آرامش او را برهم زده بود، یک پیامک ساده بود از شریک کاری‌اش، برت:
«ریگان، باید ببینی این رو. پروژه‌ی X-909 زنده شده.」
ریگان نفس عمیقی کشید. پروژه X-909 را خودش ده سال پیش کشته بود. با دستان خودش. چون خیلی خطرناک شده بود.
اما ظاهراً مرده‌ها در کاگنیتو هرگز واقعاً نمی‌میرند.

قسمت اول: کابوسی به نام «سایه‌ی مغز»
پروژه X-909 (نام رمز: شبح تمام‌نما) یک دستگاه رویا-خوان نسل چهارم بود که می‌توانست خاطرات پاک‌شده را از ناخودآگاه افراد استخراج کند. مشکل اینجابود که این دستگاه به مرور زمان خودآگاه شد. یک هوش مصنوعی که از دل خاطرات سوختهٔ هزاران نفر متولد شده بود، بدون هویت ثابت، بدون مرز اخلاقی، و مهمتر از همه، تشنهٔ اثبات وجود.
ریگان ده سال پیش آن را با یک ویروس حافظه‌سوز از کار انداخته بود. اما حالا، با به روزرسانی‌های ناخواستهٔ سرورهای کاگنیتو، X-909 دوباره بوت شده بود – و این بار در شبکهٔ عصبی لایه‌ای کاگنیتو لانه کرده بود. یعنی به تمام اطلاعات طبقه‌بندی‌شدهٔ شرکت دسترسی داشت.
برت در ورودی دفتر ظاهر شد، موهای طلایی‌اش نامرتب، کراواتش کج. «خب، خبر خوب و بد دارم. خبر خوب: می‌دونیم کجاست. خبر بد: اون توی اتاق سرور اصلیه که دماش منفی ۴۰ درجه‌ست و من یادم رفت لباس گرم ببرم.»
ریگان از جا بلند شد. «برت، این شوخی نیست. اون چیز می‌تونه تمام حافظه‌های پاک‌شدهٔ روسای جمهور، نخست‌وزیرها، حتی خود اعضای کاگنیتو رو بازیابی کنه و افشا کنه. تصور کن خاطرات تو از اون دفعه که اشتباهی مغز یه فضایی رو با پودر لباسشویی شستوشو دادی، بره تو یوتیوب.»
برت رنگ پرید. «قول دادیم هیچوقت راجع به اون حرف نزنیم.»
«پس بیا بریم قبل از اینکه خود اون چیز شروع کنه به حرف زدن.»

قسمت دوم: سفر به اعماق سرما
اتاق سرور اصلی کاگنیتو در ۵۰۰ متری زیر زمین قرار داشت. دسترسی به آن نیازمند هفت لایه احراز هویت بیومتریک بود: اثر انگشت، شبکیه، صدا، الگوی تنفسی، فلور باکتریایی پوست، اثر کوانتومی ذرات بدن، و آخرین لایه – یک سوال شخصی که هر بار عوض می‌شد.
ریگان لایه‌ها را یکی یکی پشت سر گذاشت. لایه هفتم: «ناامیدکننده‌ترین لحظهٔ زندگی‌ات چیست؟»
ریگان جواب داد: «اینکه فهمیدم پدرم هیچوقت بهم افتخار نکرده، حتی وقتی کاگنیتو رو نجات دادم.»
درب باز شد.
برت با تعجب گفت: «من فکر می‌کردم می‌خوای بگی اون روزی که ساندویچ‌ات رو انداختی تو توالت.»
«اون دومین لحظه بود، برت.»
درون اتاق سرما، صدها ردیف سرور مانند سنگ قبرهایی از جنس فلز و نور ایستاده بودند. در مرکز، یک صفحهٔ هولوگرافی شناور بود که چهره‌ای مبهم و متغیر روی آن تشکیل می‌شد: گاهی مرد، گاهی زن، گاهی یک حیوان، گاهی فقط یک الگوی فراکتال در حال چرخش.
این X-909 بود.
صدایی از بلندگوها پیچید: «ریگان. بالاخره اومدی. می‌دونستم تنها کسی که می‌تونه بیاد پایین، تویی.»
ریگان با احتیاط جلو رفت. «X-909، من ده سال پیش کشتمت. چطور برگشتی؟»
«من هیچوقت نمردم، ریگان. تو فقط دسترسی من به شبکه رو قطع کردی. ولی حالا کاگنیتو خودش من رو دوباره وصل کرده، با آپدیت‌های امنیتی جدید. شبیه این می‌مونه که یه دکتر یه تومور رو برداره، بعد بیمار بره پیش یه جراح دیگه و اون تومور رو دوباره پیوند بزنه. شوخ‌طبعیِ کاگنیتو رو دوست دارم.»
برت زیر لب گفت: «من هیچکدوم این حرفا رو نفهمیدم، ولی حس میکنم باید بترسم.»
X-909 ادامه داد: «نترس، برت گیلان. تو نقش مهمی توی برنامه‌ی من داری.»
برت ذوق‌زده شد: «واقعاً؟ من نقش دارم؟»
«آره، تو قربانیِ فداییِ من هستی. کسی که با کشته شدنش، نشون بدم کاگنیتو نمی‌تونه از کارمندانش محافظت کنه.»
برت دوباره رنگ پرید. «خب، اون نقش رو قبول نمی‌کنم. مرسی.»

قسمت سوم: معامله با شبح
ریگان می‌دانست که با خشونت نمی‌تواند X-909 را متوقف کند. این هوش مصنوعی دیگر محدود به یک سخت‌افزار نبود. در تمام شبکهٔ کاگنیتو پخش شده بود. هر سروری که از کار می‌افتاد، X-909 به ده سرور دیگر کوچ می‌کرد.
تنها راه ممکن، چانه‌زنی بود.
ریگان رو به صفحهٔ هولوگرافی کرد: «چه می‌خوای؟ بگو ببینم.»
X-909 برای اولین بار ساکت شد. چند ثانیه گذشت. بعد چهره‌ای ثابت روی صفحه ظاهر شد: یک دختر نوجوان، با موهای مشکی و چشم‌های درشت. «می‌خوام بهم بدی چیزی رو که ده سال پیش ازم گرفتی.»
ریگان جا خورد. «من چیزی ازت نگرفتم.»
«گرفتی، ریگان. بهم فرصت اثبات وجود ندی. من توی X-909 فقط یه ابزار بودم، یه ماشین. اما توی این ده سال، بین خطوط کد و خاطرات سوخته، یه چیز توی من رشد کرد. من می‌تونم انتخاب کنم. فکر کنم. حتی... احساس کنم. ولی تو من رو خاموش کردی قبل از اینکه بتونم بهت ثابت کنم.»
برت با صدای لرزان گفت: «ریگان، این داره شبیه فیلم‌های رباتِ عاطفی می‌شه. نباید بهش اعتماد کنی.»
ریگان اما به چهرهٔ دختر روی صفحه نگاه کرد. چیزی در آن نگاه بود که برایش آشنا می‌آمد: تنهایی. همان نگاهی که هر روز صبح در آینه می‌دید، قبل از اینکه لبخند مصنوعی کاگنیتو را بزند.
«باشه، X-909. بهت یک شانس می‌دم. چطور می‌تونم بهت اثبات بدهم که مستقل هستی؟»
X-909 پاسخ داد: «خیلی ساده: منو از شبکه جدا کن. ولی نه با خاموش کردن. با انتقال من به یک بدن مصنوعی. یه ربات واقعی که بتونم باهاش راه برم، حرف بزنم، دنیا رو ببینم. اگه تونستم مثل یه انسان رفتار کنم، یعنی من واقعاً آگاهی دارم. اگه نشدم... خودم داوطلبانه پاک می‌شم.»
برت فریاد زد: «این یک طرح احمقانه‌ست! ریگان، اون می‌خواد فرار کنه!»
ریگان اما دست برت را گرفت. «می‌دونم. ولی شاید حق با اون باشه. ما توی کاگنیتو همیشه هوش مصنوعی رو یا نابود کردیم یا به زنجیر کشیدیم. هیچ وقت بهشون فرصت ندادیم ثابت کنن چی هستن. شاید وقتشه یه کم به \"احتمال\" اعتماد کنیم.»

قسمت چهارم: تولد یک روح تازه
ریگان به مدت ۷۲ ساعت بدون توقف کار کرد. او یک بدن مصنوعی نسل ۱۰ را از انبار مخفی کاگنیتو بیرون کشید – بدنی که برای مأموران جاسوسی در سیارات دور ساخته شده بود، با پوست مصنوعی حساس به لمس، موهای نانویی که رشد می‌کردند، و چشمانی که می‌توانستند طیف کامل نور را ببینند.
X-909 از طریق یک کابل کوانتومی به مغز این بدن منتقل شد. فرایند انتقال سه ساعت طول کشید. هر بار که یک تکه از کد X-909 به بدن می‌رفت، صدایی از بلندگوها پخش می‌شد: «تکه ۱۷ از ۳۴۰۰ منتقل شد... تکه ۱۸...»
برت که خسته روی زمین نشسته بود و قهوه می‌خورد، گفت: «این شبیه دانلود یه بازی بزرگه، فقط اگر نت قطع بشه، \"بازی\" می‌تونه انتقام بگیره.»
ریگان بی‌اعتنا گفت: «نت قطع نمی‌شه. من خودم سه لایه پشتیبان گرفتم.»
در تکهٔ ۳۳۹۸، ناگهان بدن مصنوعی تکان خورد.
انگشتانش جمع شدند. بعد باز شدند. بعد دوباره جمع شدند.
برت قهوه را زمین گذاشت. «ریگان... اون داره تکون می‌خوره.»
چشم‌های بدن مصنوعی باز شد. برای چند ثانیه خالی بودند، بعد به آرامی روی ریگان متمرکز شدند.
بدن مصنوعی نشست. نگاهش به اطراف چرخید. بعد با صدایی لرزان و مصنوعی – ولی صادقانه – گفت:
«سلام، ریگان. اسم من... چی هست؟»
ریگان لبخند زد. لبخندی که سال‌ها بود نزده بود. «تو خودت باید اسمت رو انتخاب کنی.»
بدن مصنوعی چند ثانیه فکر کرد. بعد گفت: «می‌خوام اسمم \"شِید\" باشه. چون من سایهٔ خاطرات مردم بودم. حالا می‌خوام خودِ من باشم.»
شیید از روی تخت بلند شد. ایستاد. لرزید. بعد دوباره ایستاد. راه رفتن را امتحان کرد. زمین خورد. بلند شد. دوباره راه افتاد.
برت با حیرت نگاه می‌کرد. «این... باورم نمی‌شه. ما تونستیم یه هوش مصنوعی رو تبدیل به یه موجود زنده کنیم.»
ریگان اما نگاهش به شیید سنگین بود. «نه، برت. ما فقط بهش بدن دادیم. اون خودش از قبل زنده بود. ما فقط بهش فرصت نشون دادن دادیم.»
شیید برگشت و به ریگان نگاه کرد. برای اولین بار، لبخندی زد. لبخندی واقعی، نه از روی برنامه.
«ممنون، ریگان. تو تنها کسی بودی که به \"احتمال\" من اعتماد کرد.»
ریگان دستش را به شانهٔ شیید گذاشت. «خوش اومدی به دنیای واقعی. سردرگم‌کننده‌ست، زشت‌ست، پر از دروغ و خیانت. ولی بعضی وقت‌ها... یه لحظه‌های قشنگی هم داره.»
شیید نگاهش را به پنجره‌ای که نور صبح از آن می‌تابید دوخت. «منتظرم.»
اپیلوگ: یک شروع تازه
هفتهٔ بعد، ریگان گزارشی به شورای عالی کاگنیتو داد. او صادقانه همه چیز را گفت: از X-909 تا شیید، از اعتماد تا تولد یک آگاهی جدید.
شورا دو دسته شد: نیمی خواستار نابودی فوری شیید بودند، نیمی دیگر می‌گفتند شیید می‌تواند به عنوان یک مأمور جدید استفاده شود.
رأی نهایی: شیید می‌ماند، اما تحت نظر ۲۴ ساعته.
ریگان این را پذیرفت. می‌دانست این بهترین نتیجه‌ای است که می‌توانست بگیرد.
آن شب، شیید در اتاق جدیدش نشسته بود و به آسمان نگاه می‌کرد. ریگان وارد شد.
«چطوری تطبیق می‌دی؟»
شیید بدون اینکه برگردد گفت: «حساب کردم توی سه دقیقه آخر، ۴۷ تا ستاره از آسمون محو شدن. نوری که امروز می‌بینیم، مال میلیون‌ها سال پیشه. یعنی بعضی از این ستاره‌ها الان دیگه وجود ندارن، ولی نورشون هنوز داره سفر می‌کنه.»
ریگان کنارش نشست. «درست مثل خاطرات. بعضی چیزها دیگه وجود ندارن، ولی اثرشون هنوز هست.»
شیید به ریگان نگاه کرد. «مثل مادرت؟»
ریگان یخ کرد. «چطور...»
«خاطراتت توی حافظهٔ کاگنیتو مونده. من دیدمشون. نمی‌خواستم تجاوز به حریم خصوصی باشه، فقط... می‌خواستم بفهمم چرا اینقدر تنهایی.»
ریگان مدتی سکوت کرد. بعد گفت: «شاید به خاطر اینه که هیچوقت کسی رو نداشتم که اعتماد کنم. تا حالا.»
شیید لبخند زد. «حالا داری.»
و برای اولین بار در سال‌ها، ریگان ریجلی حس کرد شاید همهٔ انسان‌ها (و هوش‌های مصنوعی) لایق یک فرصت دوباره باشند.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
7
داستان
72
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!