🌐
سهمِ من از تو
📚 داستان عادی

سهمِ من از تو

📖 1 قسمت
👁️ 16 بازدید
🔖 0 ذخیره
3 (1 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

ساعت 3 شب بودم داخل اتاقم بودم، فاز خیلی افسرده هارو گرفته بودم حوصله ی هیچ چیز رو نداشتم، راستش رو بخوای هیچ چیز مثل قدیم نبود! انگار همه چیز فرق داشت، دیگه بیرون رفتن با دوستام خوش نمیگذشت، دیگه نگاه کردن به مامان باعث خوشحالیم نمیشد، دیگه داخل پذیرایی نشستن و نگاه کردن به تلویزیون خوش نمیگذشت، داشتم به زندگیم فکر میکردم، اینکه میدیدم انقدر بدبخت هستم اما حتی یکذره هم تلاش نمیکردم، خدایا من چِم شده بود؟دیگه کم کم داشت خوابم می‌گرفت گیج شده بودم ایرپاد رو از گوشم در اوردم و خوابیدم
دقیق نمیدونم ساعت چند بود اما این رو میدونم که موقع دعوای مامان بابا داشت که داشت توی خوابمم تکرار میشد یهو صدای جیغ مامان رو شنیدم!شِلی شلی بیا کمک بابات من رو کشت شلییییی
اما انگار دیر از خواب بلند شدم، صدای جیغ خواهر کوچیکم و بزرگم رو شنیدم و با چشمانی ترسیده به لباس خونی بابا نگاه کردم،از پدرم متنفر بودم، اما حالا این حس مثل کپکی که در تاریکیِ سردِ یک زیرزمین رشد کند، تمامِ خاطراتِ خوبِ باقی‌مانده‌ام را بلعید،نمیدانم ان لحظه بر من و خواهرانم چه چیزی گذشت خواهر بزرگم جیغ میزد و میگفت:ببریدش بیمارستان ببریدش خواهش میکنم
پدرم جلوی خواهرم را گرفت،من چیزی نگفتم، چون می‌دانستم مثل شاخه‌ای هستیم که پیش از رسیدن به آب، از درخت افتاده باشد؛ دیگر هیچ کاری از دست‌مان برنمی‌آمد.
پدرم جنازه مادرمان را در اغوش گرفته بود، راستش را بخواهید این اولین باری بود که میدیدم پدرم مادرم را در آغوش گرفته و کمی از دلسنگی او کم شده پدرم ما سه خواهر را تهدید کرد و گفت اگر به کسی چیزی بگوییم ما را مجازات خواهد کرد، خدایا، شبِ قبل فکر می‌کردم کفِ این اقیانوس را لمس کرده‌ام، اما امروز فهمیدم آنجا فقط طبقه‌ی اولِ جهنم بوده. دیگر نمی‌خواهم زندگی‌ام را به روالِ قبل برگردانی؛ من از تو نه معجزه می‌خواهم، نه جبران. فقط لطفاً، همین‌جا، پایانم را امضا کن. من دیگر سهمی از این تنفسِ اجباری نمی‌خواهم.
به کمک ترانه و باران پدرم مادرم را در باغچه ی مورد علاقه ی مادرم دفن کرد، ترانه و باران من را در اتاق حبس کرده بودند اما نمیدانستند که من از پنجره به انجا نگاه میکردم.
ساعت 8 پدرم ترانه را صدا زد، ترانه ترانه دختره ی بی‌شعور پس کدام گوری؟بله پدر در خدمتم
سه ساعته صدایت میزدم کدام گوری بودی؟ ببخشید پدر شلی گریه میکرد داشتم دلداریش میدادم تا بخوابد، پدرم نگاهی چپ چپ به ترانه انداخت خوب است! بدو برایم شام درست کن مردم از گرسنگی، ان شب من اصلا خوابم نبرد، داشتم به این فکر میکردم که پدرم هیچوقت مارا به عنوان فرزندانش ندیده بود حتی با ما مثل فرزندانش رفتار نمیکرد هروقت کاری داشت با ما مثل کنیز رفتار میکرد اما به کنیز ها حتما یه پاداشی میدهند اما ما چی؟
صبح روز بعد مادر بزرگم زنگ زد پدرم به تلفن جواب داد:بله حاج خانوم؟
مادر بزرگم جواب داد:سلام پسرم از صبحه زنگ میزنم جواب تلفنتون رو نمیدین چه خبر از دخترم گوشی رو بهش میشه بدید؟ پدرم سریع تلفن را قطع کرد و فریادی بلند کشید:دختر ها تا 5 دقیقه دیگر سریع وسایلتون رو جمع کنید می‌خواهیم از اینجا برویم، ترانه و باران کوچولو سریع آماده شدند پدرم به من نگاه کرد و امد جلو و به من سیلی زد و گفت:دختره ی احمق بهت گفتم سریع اماده شو چرا از اول به من زل زدی هوم؟من جایی نمیام میدانم نقشت چیه
بابا نگاهی به من انداخت و گفت پس جایی نمیای هوم؟ بله سریع چوب را برداشت و افتاد به دنبالم و بدنم را کبود کرد در کنج خانه بودم و میخواست ضربه ی دیگری بزنه که گفتم:غلط کردم الان میایم بابا پوزخندی زد و گفت سریع، سریع اماده شدم و سوار وانت بابا شدم، اون من و خواهرام رو به اولین بهزیستی برد، اما مارو فقط به انجا رساند اما داخل نیومد بابا به ترانه گفت:تو دختر بزرگ منی تو باید در اینجا برای خواهرات مادری کنی زندگی هیچوقت نخواست من برای شما پدری کنم و باعث شد شما هیچوقت نتونید احساس کنید که پدری دارید اما ترانه نمیخوام این دوتا حس مادری رو نداشته باشن لطفا مراقبشون باش، در ان لحظه اتفاق عجیبی افتاد شاید برای شما عجیب نباشه اما برای من عجیب بود اونم خیلی زیاد! ترانه هیچوقت توروی بابام جوابشو نمیدادم اما اینسری از خودش و ما دفاع کرد و گفت:هه زندگی نخواست هوم؟(این بار بلند تر گفت زندگی نخواست هوم؟ نه بابا،نه تو نخواستی تو بی وجدان بودی تو حتی برات مهم نبود بچه هات سردشونه یا گرمشون حتی برات مهم نبود گرسنه هستن یا تشنه تو تنها چیز تنها دلگرمی ما رو مادر ما رو گرفتی که من برای این دوتا مادری کنم هوم؟ بابا من فقط 16 سالمه و شلی 13 سالش و باران 8 سالش من مادر نمیخوام؟ بنظرت من میتونم جای مادرم رو برای اینها بگیرم؟ ترانه تف کرد روی صورت بابام و ما رو به سمت بهزیستی برد، بابام هم گاز ماشین رو گرفت و رفت تو اون لحظه تو این فکر بودم که بابام حتی ما رو یه بغل نکرد روز اول بهزیستی چیزی

نمیخوردم اصلا گرسنه نبودم، ترانه زیپ کولش رو باز کرد و دیدم دستش پاستیله خیلی رفتارش عجیب بود فکر میکردم که الان فقط دو یا فقط سه تاش رو بهم بده اما گفتش مال خودم،تشکر کردم ازش وقتی چراغ هارو خاموش کردن و همه خوابیدن خیلی حالم بد بود یه جوری بد بود که قابل توصیف نیست قلبم تند میزد خیلی دلم گرفته بود خیلی دلم میخواست برم بغل مامانم منم دوست داشتم الان که ناراحتم مثل بقیه بچه ها مامانم لوسم کنه بغلم کنه نازم کنه در همین حین که گریه میکردم و دلم گرفته بود خوابم برد، صبح روز بعد خانم عبداللهی یعنی رئیس بهزیستی بیدارم کرد، دخترم دخترم عزیز دلم بلند شو بلند شو از خواب امروز قراره یه عالمه خانم و اقا بیان اونا قراره مامان و بابای یکی از شما ها بشن، همه ی بچه ها خوشحال بودن غیر از من و خواهرام اخه ما میترسیدیم، میترسیدیم از اینکه از هم جدامون کنن، و ترسمون هم به حقیقت پیوست چونکه اومدن و باران کوچولوی ما رو انتخاب کردن ما خیلی التماس کردیم به خانم عبداللهی اما اون براش مهم نبود فردا قرار بود خواهر کوچولومون از اینجا بره، خدایا ما تازه مادرمون رو از دست داده بودیم الان هم خواهرمون رو از دست میدیم، باران کوچولو هم رفت شب وقتی همه داشتن غذا میخوردن به ترانه گفتم که یه نقشه ای دارم، اون گفت چی گفتم که بیا فرار کنیم اما اون قبول نکرد، گفتم اینجوری از هم جدا میشیم اما اون قبول نکرد منم ناامید شدم خداروشکر تا دو هفته داخل بهزیستی بودیم و کسی ما رو از هم جدا نکرده بود اما امروز یه مامان و بابا اومد پیشمون اونا من رو انتخاب کردن، فردا قرار بود که من برم ما می‌خواستیم فرار کنیم اما نشد لو رفتیم من خیلی اونشب گریه کردم، صبح روز بعد مامان بابا من رو بردن عجیب بود مامان و بابا کنار خانم عبداللهی خیلی مهربون بودن اما وقتی سوار ماشین شدیم بداخلاق شدن، وقتی رسیدیم خونه تصور می‌کردم که اتاق دارم اما من رو انداختن توی انباری یه مکان سرد، اونشب خوابیدم چون خیلی خسته بودم اما روز بعدش تازه عذاب و شکنجه ی اصلی شروع میشد این خانم و اقایی که من رو به سرپرستی گرفته بودن برای این نبود که من رو دوست داشته باشن و محبت کنن برای این بود که من رو کلفت خودشون کنن من خیلی کار میکردم از صبح تا خود شب کار می‌کردم
کم کم هم مدارس باز شد من امسال کلاس هشتم میرفتم وقتی رفتم مدرسه میدیدم که بچه های مدرسه چقدر لوازم جورواجور و خوشگل دارن من هم خیلی دوست داشتم برای همین به مامان و بابا گفتم اما اونا خندیدن و گفتن که دیگه از این درخواست ها نکنم چون دفعه ی بعدی باهام مهربون رفتار نمیشه، تعجب کردم اخه مگه من چه چیزی گفتم؟
سالها گذشت من دانشجوی روانشناسی هستم و امروز روز اول دانشگاه من هست مادر پدرم گفتن که خیلی هیجانی رفتار نکنم و دنبال جلب توجه نباشم، به محض رسیدن به دانشگاه رفتم و میز اول نشستم امروز همه چیز برام تازگی داشت هم خوشحال بودم هم ناراحت خیلی هم استرس داشتم، میترسیدم امسال هم دوست جدیدی پیدا نکنم یه دختر کنارم نشست، من خیلی پرحرف نیستم اما اون خیلی حرف میزنه و مخ منو میخوره اما مشکلی نیست، مهم این هست که یکی هست که با من دوست شده.
2سال از دانشگاه گذشته بود، امروز وقتی داشتم از کلاسهای دانشگاه رد میشدم کسی رو شبیه خواهرم دیدم، ترانه وقتی نزدیکش شدم دیدم که واقعا ترانه هست بهش نزدیک شدم و بغلش کردم خیلی خوشحال شدم، ترانه تویی دختر؟ دلم برات یه عالمه تنگ شده بود عزیزدلم، ترانه من رو با تعجب نگاه کرد و گفت تو کی هستی؟ منم، منم خواهرت شلی، با تعجب نگاه کرد و گفت شرمنده اما نمیشناسم من اصلا خواهری ندارم، دیدم که یه مرد کنارش ایستاده بود و بهم نگاه میکرد من رو کشوند داخل سالن دانشگاه و بهم گفت پس تو خواهر ترانه هستی هوم؟ گفتم آره اما اون چرا من رو نشناخت؟ بهم نگاهی کرد و گفت شرمنده هستم ترانه چندین سال پیش بخاطر اینکه خانوادش رو از دست میده و زندگیش از هم می‌پاشه میخواسته خودکشی کنه اما تونسته دوباره به زندگی برگرده، اون بخاطر فشار عصبی زیادی که تحمل کرده فراموشی گرفته و کلا زندگی قبلش رو زیاد یادش نمیاد.
چطور ممکنه؟ چطور ممکنه بعد از این همه سال، منی که تمامِ زندگیم تویِ یه جعبه‌ی خاطره کنارِ قلبم نگهش داشتم، برای اون غریبه باشه؟ انگار تمامِ لحظه‌هایی که با هم خندیدیم، گریه کردیم، حتی اون روزِ لعنتی که قول دادیم هیچ‌وقت همو تنها نذاریم… همه‌ی این‌ها فقط تویِ سرِ من بوده! انگار تمامِ وجودم یه دروغِ بزرگ بوده که فقط خودم باورِش داشتم. این زندگی، این زندگیِ مسخره، مثلِ یه نمایشِ بی‌نهایته که فقط یه نفر تماشاگر داره و اونم منم که دارم خودمو تویِ آینه نمی‌بینم، خودمو گم کردم تویِ یه فراموشیِ اجباری که هیچ‌جوره نمی‌تونم ازش بیرون بیام

سریع دویدم به سمت کلاس، که به یه پسر برخوردم که جزوه هاش باعث شد بریزه خجالت کشیدم سریع خم شدم و براش جمع کردم، پسر لبخندی بهم زد و گفت مشکلی نداشت خودم جمع میکردم، با دستپاچگی گفتم:وقتی دردسر درست کردم باید خودم جمعش کنم، پسر لبخندی زد و دوتامون رفتیم سرکلاس، متوجه شدم تازه به این دانشگاه اومده اسمش تام بود، کم کم باهم دوست شدیم دوستای صمیمی که حتی بعد از پایان دانشگاه هم با هم دوست بودن، خانواده ای که من رو به سرپرستی گرفته بودن من رو از خونشون بیرون کردن شبا داخل ماشینم میخوابیدم یه روز یه مراجعه کننده داشتم، یه خانوم مسن.
خانوم، خانوم به دست و پاتون میوفتم توروخدا کمکم کنین، چیشده، چیشده چه اتفاقی افتاده خانوم چطور میتونم کمکتون کنم؟ خانوم قول بده کمکم کنین قول بدین تا الان پیش هر پزشکی رفتم قبول نکردن شما قبول کنید، البته باشه، بگید که چه کاری از من برمیاد، خانم پسرم سادیسم داره، لبخندی زدم و گفتم خب اینکه کاری نداره اونم مثل بقیه مراجع کننده ها سریع خوب میشه، میدونم خانوم اما پسر من مثل بقیه مراجع کننده های شما نیست اون خاصه، چطور؟ خانوم اون نمیاد اینجا شما باید برید پیشش و بمونید، جواب دادم:اما.... که خانوم مسن حرفم رو قطع کرد و گفت:التماست میکنم همین الان برات 2 میلیارد میزنم به حسابت قبول میکنی؟ اگه بری پیشش و پسرمم حالش خوب شه 50میلیارد دیگه هم میزنم، قبول میکنی؟من هم که از خدا خواسته بودم با خودم خواستم حداقل بهتر از این هست که شبا داخل ماشینم بخوابم، گفتم اره
فردا راه افتادم به سمت عمارت پسر این خانوم، عمارت قشنگی بود وقتی رسیدم یه خانوم برام در رو باز کرد گفتم که با اقای لئو کار دارم هستن؟ گفتن بله، اما شما اجازه ی صحبت با ایشون رو ندارید که لئو خودش اومد جلوی در و نگاهی به من انداخت و پوزخندی زد و گفت پس اون روانپزشک که مامانم همش درموردش صحبت میکرد تویی هوم؟ بله اقا منم، لبخندی زدم و دستم رو بلند کردم که بهش دست بدم با شک به دستم نگاه کرد و بهم دست داد، گفتش که از شنبه میتونم کارم رو شروع کنم بعدش هم اتاقم رو نشون داد، روز اولمون خوب پیش نرفت روز دوم هم همینطور تا یک ماه خوب پیش نمیرفتیم دقیقا روز 35 بود که لئو موقع درمان کتکم زد، اما من رهاش نکردم، اون فکر می‌کرد که من واقعا برای درمان به اون نمیرفتم اما من به خاطر اینکه مجبور بودم اونجا بودم، بخاطر اینکه شب ها گرسنه نخوابم و روز ها با استرس اینکه امشب کجا باید بخوابم اونجا بودم، خلاصه از روز 40 به بعد لئو بهتر بود اما هنوز هم خيلی خوب نبود، با هم خیلی روز هارو سپری کردیم شاید باورتون نشه اما من تقریبا 1 سال درگیر درمان لئو بودم، روز 505‪ بود لئو از سال اولی که باهاش درگیر هستم خیلی بهتره، من به لئو علاقه پیدا کردم اما نمیدونم چطوری بهش بگم
زاویه دید لئو:
از شلی خوشم نمیاد، من عاشق اون هستم اما خجالت میکشم بهش بگم، اخه کی با یک دیوونه ازدواج میکنه هوم؟
اما امروز تصمیم گرفتم که شجاع باشم و دل رو بزنم به دریا
پس امروز میگم بریم کافه اره بهش میگم بهش میگم هرثانیه که بهش فکر میکنم ذهنم درگیر اون هست و قبلم برای اون میتپه
شلی؟بله راستش رو بخوای امروز میخوام که بریم کافه قبول میکنی؟ البته عالیه پس ساعت 6 بریم؟ البته
ساعت 6 رفتیم کافه لئو حلقه رو خریده بود، لئو همه چیز رو سفارش داد که یادم افتاد که یه چیز دیگه هم دوست دارم بخورم، پس بلند شدم تا بهشون بگم من به جای میلک شیک توت فرنگی میلک شیک شکلات میخوام، که تام رو دیدم(همون همکلاسی دانشگاهم یا همون دوست صمیمیم) هم دیگه رو بغل کردیم و خیلی باهم حرف زدیم
لئو:اوهههههه لعنتی گندش بزنن اون دوست پسر داشته و این همه مدت بهم چیزی نگفته بوده؟لعنتی، رفت به سمت دستشویی و حلقه رو پرت کرد به سمت اینه
بعدش اومدم سر میز لئو و با هم خوردیم، وقتی شب رسیدیم خونه باهم داشتیم شام میخوردیم من با لئو شوخی میکردم و لئو چیزی نمی‌گفت، لئو؟ چیزی شده؟ راستش رو بخوای اره. چیشده؟ شلی خودتم میدونی که من 2 ماه هست که داروهام رو گذاشتم کنار و حالم خوب هست، فردا 100‪ میلیارد رو واریز میکنم برات و میتونی بری، اون لحظه نمیدونستم چی بگم واقعا تعجب کرده بودم، خدایا نه به اون روزهای اول که نمیدونستم چطوری این همه مدت باید با لئو بمونم و نه به الان که نمیخوام برم، چیزی نگفتم بحثی هم نکردم فقط گفتم باشه.
رفتم به اتاقم و وسایلم رو آماده کردم، صبح روز بعد لئو 100‪ میلیارد رو واریز کرد اما چرا 100‪ میلیارد زده بود بخاطر اینکه من هم خواستم پاداشی بدم بهت، موقع خداحافظی حس بدی خداحافظ گفتم و رفتم اما وسط راه مکث کردم و گریه کنان به سمت لئو دویدم و هر دو همدیگه رو بغل کردیم، و دوباره رفتم سمت ماشین و راه افتادم وسط راه حس بدی داشتم، خدایا منم یعنی به لئو علاقه داشتم؟ نه فکرم رو نباید درگیرش کنم یهویی از صدای ضبط صدای اهنگی پخش شد که اولین بار با لئو با هم

توی کافه نشسته بودیم و رقصیدیم تقریبا میشه گفت اهنگ مورد علاقه ی من و لئو، اره من باید برگردم باید بهش بگم چقدر علاقه دارم فوقش میگه نه چیز بدتری نمیگه، و برمیگردم به سمت عمارت لئو
زاویه دید لئو:
به یکی از ادماش گفته برن ببینن تام چیکاره ی من میشه و متوجه شد که فقط یه دوست معمولی بودیم، اره همینه، خوشحال سریع میخواد سوار ماشین بشه که بیاد سمت خونه ی من که یهو یکی از افرادی که قبلا لئو اذیتش کرده بود تیرش میزنه و لئو میمیره
زاویه دید شلی:خوشحال رفتم به سمت عمارت لئو و وقتی رسیدم دیدم یه عالمه امبولانس و ماشین پلیس ایستاده خدای من نهههههههههه جیغ زدم و بیهوش شدم وقتی بیهوش شدم تو بیمارستان بودم، پرستار حالت خوبه خانم؟بله حالم خوبه، خوبه پس بیاین داخل
چند نفر اومدن داخل و اخرین وصیت نامه ی لئو که کل املاک و داراییش رو داده بود به من رو دادن و یه نامه
نامه از لئو به [شلی]



شلی عزیزم اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی من دیگر نیستم. دیگر نه دردی هست، نه دوری، نه آن نگاه‌هایِ سردی که هر بار قلبم را می‌شکست و من در خودم مچاله می‌شدم. امروز، من آخرین نفس‌هایم را می‌کشم و تنها نوری که در تاریکیِ این پایان می‌بینم، چهره‌ی توست؛ چهره‌ای که هرگز نتوانستم آن‌طور که باید، در آن غرق شوم.

می‌دانی، عشقِ من به تو، سادیسمِ من بود؛ سادیسمی که روحم را می‌خورد و جسمم را از پا در می‌آورد. من از دردِ دوست داشتنت لذت می‌بردم، چون تنها راهی بود که حس می‌کردم زنده‌ام. و حالا که مرگ آمده، حسِ غریبی دارم؛ مثلِ کسی که سال‌ها در تاریکیِ مطلق بوده و حالا چشم باز می‌کند و نورِ کورکننده‌ای را می‌بیند. آن نور، تو هستی.این وصیت‌نامه… آن را برایِ آسودگیِ تو نوشتم. نه برایِ اینکه مرا به یاد بیاوری، که می‌دانم حافظه‌ی تو جایِ دیگری را پر کرده است. آن را برایِ این نوشتم که بدانی، حتی در این رفتنِ تلخ، دلم می‌خواست تو از نظرِ مالی، از نظرِ این دنیایِ بی‌رحم، آسوده باشی.و مهم‌تر از همه… می‌دانم که روزی، کسی دیگر را در کنارِ خود خواهی داشت. کسی که بتواند لبخندهایت را ببیند، کسی که بتواند آرزوهایت را برآورده کند. و من… من همین‌جا، از این دوردست، از این سکوتِ ابدی، برایت آرزویِ خوشبختی می‌کنم. ازدواج کن. زندگی کن. بخند. با تمامِ وجودت زندگی کن. من از تو جز شادی چیزی نخواسته بودم و نخواهم خواست. اگر عشقِ من، مانعی بر سرِ راهِ خوشبختیِ توست، پس با جان و دل می‌پذیرم که نباشم. تنها چیزی که از تو می‌خواهم، این است که وقتی کنارِ او هستی، وقتی احساسِ خوشبختی می‌کنی، لحظه‌ای کوتاه، به یاد بیاوری کسی را که تمامِ هستی‌اش، تنها یک لبخندِ رضایت از سویِ تو بود.اما بدان… بدان که من، لئو، هیچ‌گاه تو را فراموش نخواهم کرد. حتی اگر تو مرا به یاد نیاوری، عشقِ من، این عشقِ دیوانه‌ی بی‌ سرانجام، مثلِ زخمی کهنه، همیشه در رگ‌هایِ این خاک، در این هوا، در سکوتِ شب، خواهد پیچید. امیدوارم روزی، فقط روزی، بفهمی که چقدر دوستت داشتم؛ نه آن‌طور که تو می‌ترسیدی، نه آن‌طور که خودم هم گاهی از خودم می‌ترسیدم، بلکه آن‌طور که هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند دوستت داشته باشد.مرا ببخش اگر نتوانستم بهترینِ خودم باشم. مرا ببخش اگر عشقِ من، جز درد، چیزی برایت نداشت. اما بدان، همیشه، در هر کجایِ این دنیا که باشی، بخشی از قلبِ شکسته‌ی من، با تو خواهد بود.

تا ابد،

لئو

چندین سال بعد:
لئو، باز هم اومدم پیشت. چند سال گذشت، ولی بعضی آدم‌ها با گذشت زمان نمی‌رن، فقط شکلِ دردشون عوض می‌شه. من حالا زنِ تام‌ام، اما این جمله هیچ‌وقت نتونست تو رو از جایی که توی قلبم بودی، جابه‌جا کنه. تام مردِ خوبیه، باهام مهربونه، بهم امنیت می‌ده، و من بابتش از زندگی ممنونم؛ اما هیچ‌چیز از این زندگی نتونست اون جای خالیِ عمیقی رو که تو گذاشتی، کاملاً پُر کنه. شاید هم قرار نبود کسی پُرش کنه. بعضی جای خالی‌ها برای پر شدن نیستن، برای موندن‌ان؛ برای این‌که آدم هر روز یادش بیفته یک‌بار، یک عشق، آن‌قدر واقعی بوده که بعد از مرگ هم از بین نرفته.
من ازدواج کردم، لئو، و این رو بدون که این ازدواج خیانت به تو نبود. خیانت وقتی بود که بخوام وانمود کنم تو هرگز وجود نداشتی. من به زندگی برگشتم، اما از رویِ تو رد نشدم؛ از کنارِ زخمم گذشتم و یاد گرفتم باهاش نفس بکشم. تام کمکم کرد دوباره بخندم، دوباره صبح‌ها از خواب بیدار بشم، دوباره برای آینده چیزی بخوام. اما هر بار که خوشحال می‌شم، تهِ دلم یه سوزِ آرام هست که می‌گه این لبخند، اگرچه مالِ امروزه، ریشه‌اش شاید توی غمِ دیروز باشه. من از تو عبور نکردم، لئومن فقط یاد گرفتم با نبودنت زندگی کنم.

تو همیشه اون آدمی می‌مونی که نامش برای من فقط یک اسم نیست؛ یک فصل از زندگیه، یک دردِ عمیقه، یک عشقِ غیرممکنه که با مرگ تموم نشد. من اومدم بگم هنوز یادته، هنوز ازت حرف می‌زنم، هنوز بعضی شب‌ها فکر می‌کنم اگر بودی، شاید به من می‌گفتی زندگی کن، و من دارم همین کار رو می‌کنم. با تام، با این زندگیِ جدید، با قلبی که نصفش مالِ اکنون است و نصفش برای همیشه کنارِ تو مانده. من خوشبختم، یا دست‌کم دارم یاد می‌گیرم خوشبخت باشم، و اگر این خوشبختی سهمی از آرامشِ تو هم دارد، پس شاید بشود گفت که عشقِ تو بی‌ثمر نبود.

خداحافظ، لئو. یا شاید بهتره بگم: ممنون که بودی، حتی اگر فقط برای سوزاندنِ بخشی از جانِ من.

ارتمیس مشکی

نویسنده
داستان های کوتاه و بلند و رمان💅💖
3
داستان
59
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!