🌐
مادرشوهر
📚 داستان عادی

مادرشوهر

📖 1 قسمت
👁️ 22 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (3 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

سهم من از این خانه، دیوارهای سرد بود

صبح عروسی‌ام، مادر شوهرم دستم را گرفت، توی چشمانم نگاه کرد و با همان لبخند مومی همیشگی‌اش گفت: «از امروز به بعد، تو هم دختر منی، نرگس جان. نگران هیچی نباش.»
من آن موقع بیست و دو سالم بود و هنوز معنای واقعی «دختر من» را نمی‌فهمیدم.
خانه مادر شوهرم در شمیران، آنقدر بزرگ بود که می‌شد توی راهروهایش گم شد. سه طبقه، حیاطی با حوض فیروزه‌ای، و اتاقی که برای من و امیر در نظر گرفته بودند، در طبقه دوم، رو به شمال. اولین شبی که وسایلمان را بردیم آنجا، مادر شوهرم آمد پشت در، دست‌هایش را به سینه چسباند و گفت: «نازنین، من خودم خونه رو مرتب می‌کنم. تو فعلاً استراحت کن، خسته‌ای عزیزم.»
من نمی‌دانستم که آن «خودم مرتب می‌کنم» به چه معناست. صبح فردا، وقتی رفتم توی کمد لباس‌هایم را بچینم، دیدم یک طرف کمد پر از لباس‌های خودش است. لباس‌های کهنه، کفش‌های دست دوم، و یک جعبه قدیمی که بوی کافور می‌داد. ظرف یکی دو روز، تمام کمد را اشغال کرده بود و به من گفته شد: «دخترم، اتاق پرو من در حال تعمیره، فقط چند روز اینجا میذارمش.»
چند روز شد چند ماه.
امیر هر روز صبح ساعت هفت می‌رفت سر کار. او مهندس ساختمان بود و معمولاً دیروقت برمی‌گشت. قرار بود این مدت کوتاه باشد تا خانه‌مان در جنوب شهر آماده شود. اما مادر شوهرم هر بار بهانه‌ای می‌آورد: «نرگس جون، اجاره که حرامه، شما فعلاً اینجا باشین تا پول جمع کنین یه جای بهتر بخرین.» امیر هم که همیشه حرف مادرش برایش قانون بود، قبول می‌کرد.
اولین هفته، همه چیز آرام بود. صبحانه را با هم می‌خوردیم، چای می‌خوردیم و او از خاطرات جوانی‌اش می‌گفت. اما به محض اینکه امیر از خانه بیرون می‌زد، قیافه مادر شوهرم عوض می‌شد. مثل این بود که نقاب از صورتش می‌افتاد.

چهارمین روز زندگی‌ام در آن خانه بود. توی حیاط نشسته بودم و گل‌های باغچه را نگاه می‌کردم. مادر شوهرم از پشت پنجره طبقه دوم صدایم زد: «نرگس! بیا بالا ببینم!»
رفتم بالا. توی اتاق نشیمن، یک تکه فرش کهنه پهن کرده بود و یک جاروی دستی جلویش بود. گفت: «این فرش رو باید ببری حیاط، بکوبیش، بعد با دست بشوریش. مگر نمی‌بینی چه گرد و خاکی روش نشسته؟»
گفتم: «مادر جان، می‌شه با جاروبرقی...»
حرفم را قطع کرد: «جاروبرقی آلرژی می‌ده به من. این خونه مال منه، من می‌دونم چی بهم می‌سازه. تو فقط گوش کن و انجام بده. نگو نه.»
فرش را بردم پایین. پنجاه کیلو بیشتر وزن داشت. هرطور بود کشیدمش روی بند رخت. تا غروب زانو زده بودم و با دست، تار به تار فرش را می‌شستم. دست‌هایم تاول زده بود. امیر که برگشت، دستم را دید و پرسید: «چی شده؟»
مادر شوهرم قبل از من جواب داد: «ای بیچاره، تا حالا با دست فرش نشسته بوده؟ گفتم بیا کمکت کنم، گفت نه مادر، خودم بلدم. خیلی زحمت کشید، دلم سوخت.»
امیر نگاهم کرد. من فقط سرم را پایین انداختم.
ماه دوم، قلمرو جنگ به آشپزخانه منتقل شد. مادر شوهرم مدعی بود آشپزی بلد نیستم. هر روز می‌آمد پشت سرم می‌ایستاد و با صدای بلند نظر می‌داد: «نمکش زیاده... کم پخته... این روغن که دیگه کهنه شده... آخ جون، این غذا که مال پنجاه سال پیش بود...»
یک روز داشتم سوپ جو می‌پختم. از پشت سرم قاشق را از دستم قاپید، یک قاشق خورد و ناگهان قاشق را پرت کرد روی زمین. صدایش تا توی کوچه پیچید: «این رو کی یادت داده؟ این که خوراک آدم نیست، این سمه! می‌خوای پسرم رو مسموم کنی؟»
امیر آن روز زودتر آمده بود. صدای مادرش را شنید. آمد توی آشپزخانه و پرسید: «چی شد؟» مادرش بلافاصله بغض کرد: «هیچی پسر جان، من فقط یک کم راهنمایی‌ش کردم، داد زد سر من. من دیگه حرف نمی‌زنم، تو خودت می‌دونی.» و رفت توی اتاقش و در را بست.
امیر برگشت به من. توی چشم‌هایش نه دل‌سوزی بود، نه شک. فقط یک سوال داشت: «چرا با مادرم این طور حرف می‌زنی؟ اون فقط خیرت رو می‌خواد.»
آن شب تا صبح گریه کردم. امیر نخوابید. نه به خاطر من، به خاطر این که مادرش از دست من ناراحت بود.
ماه چهارم. هر روز سخت‌تر از دیروز بود. کارهای خانه فقط برای من بود، اما لایق تحسین هرگز. غذا که می‌پختم، مادر شوهرم به امیر می‌گفت: «قربونت برم، چقدر تحمل داری این غذا رو می‌خوری، به خاطر عشقته.» اگر جایی را تمیز می‌کردم، می‌گفت: «بازم کثیفه، نمی‌دونم این بچه کجا بزرگ شده.»
یک روز صبح، باران شدیدی می‌بارید. مادر شوهرم گفت می‌خواهد برای ناهار ماهی قزل‌آلا داشته باشیم. من گفتم باران است، برویم بیرون سخت است. گفت: «منظورت اینه که من باید برم؟ مگه تو زن خانه نیستی؟»
با لباس مانتویی نازک رفتم بیرون. سوپرمارکت یک کیلومتر آن طرف‌تر بود. خیس خوردم تا استخوانم. ماهی را آوردم، اما دلم شور زده بود. سرگیجه داشتم. مادر شوهرم گفت: «چی شده؟ زیادی نچرخ، دروغ که هیچی نیست، شام باید سر موقع حاضر باشه.»
من ایستاده بودم جلوی اجاق، ماهی را سرخ می‌کردم. دستم می‌لرزید. ناگهان همه چیز دور سرم چرخید. صدای قابلمه را شنیدم که روی زمین خورد. بعد چیزی نفهمیدم.
وقتی چشمانم را باز کردم، روی کف سرد آشپزخانه دراز کشیده بودم. مادر شوهرم بالای سرم ایستاده بود و داشت با تلفن حرف می‌زد: «... نه دکتر، لازم نیست بیای. حتماً بازم تظاهر کرده. این بچه‌ها امروزی همه مریض‌نما شدن. بله، سلامتی‌اش کامل است، فقط یه کم چرت و پرت می‌گه. مزاحمت نشدم؟ متشکرم.»
تلفن را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت: «بلند شو، تا امیر بیاد خودتو جمع و جور کن. اگه بفهمه غش کردی، نگران میشه و مجبور میشه زودتر بیاد خونه. نمی‌خوام روزی از کارش کم بشه به خاطر تو.»
بلند شدم. ماهی سوخته بود. از اول درستش کردم. آن روز هیچ کس نفهمید که من روی زمین افتاده بودم.
ماه ششم، دیگر توان نداشتم. مادرم هر روز زنگ می‌زد. صدایش را که می‌شنیدم، دلم می‌خواست همه چیز را بگویم، اما چیزی جلوی گلویم را می‌گرفت. شاید ترس بود. شاید شرم.
مادر شوهرم فهمیده بود که مادرم زنگ می‌زند. یک روز ناهار که امیر نبود، گفت: «ببین نرگس جان، مادرت هر روز زنگ می‌زنه، این خوب نیست. یه زن باید از شوهرش دل بکنه، نه از خونده‌ش. اگه این زنگ زدن‌ها ادامه پیدا کنه، من به امیر می‌گم سیم کارتتو عوض کنه.»
گفتم: «مادر جان، مادرم تنهاست، پدرم فوت کرده، خواهرم هم خارج است...»
با دست اشاره کرد که ساکت شوم: «من هم تنها بودم. به کسی زنگ نزدم. اینا بهانه‌ست. تو هنوز بزرگ نشدی، هنوز نفهمیدی زن خوب کیه. زن خوب کسیه که غیر از خونه شوهرش، هیچ جای دیگه‌ای نشناسه.»
از آن روز به بعد، مادر شوهرم تلفن را از پریز می‌کشید. می‌گفت: «نویز می‌ده به مغزم. دکتر گفته بود. تو می‌تونی با موبایل حرف بزنی.» اما موبایل من آنتن نمی‌داد توی آن خانه. فقط توی حیاط. اما وقتی می‌رفتم حیاط، از پنجره مراقبم بود. سه دقیقه بیشتر اجازه نمی‌داد.
ماه هشتم، فهمیدم باردارم. آن روز برای اولین بار پس از مدت‌ها لبخند زدم. امیر خوشحال شد. حتی مادر شوهرم یک لحظه لبخند زد. گفتم شاید همه چیز خوب شود. شاید بچه همه چیز را عوض کند.
اشتباه می‌کردم.
از همان روز اول، مادر شوهرم مالکیت بچه را به دست گرفت. می‌گفت: «بچه مال منه. من بزرگش می‌کنم. تو جوونی، بلد نیستی.» اگر می‌گفتم نه، می‌گفت: «می‌خوای نسل من رو خراب کنی؟»
یک روز که امیر خانه نبود، گفت: «نرگس، من تصمیم گرفتم وقتی بچه به دنیا اومد، بیاد توی اتاق من بخوابه. تو نمی‌تونی ازش مراقبت کنی.»
گفتم: «مادر جان، من مادرشم. خودم می‌تونم.»
سیلی محکمی توی صورتم خورد. آنقدر محکم که افتادم روی مبل. گفت: «هیچکس نمی‌تونه جلوی من حرف بزنه. تو هیچی نیستی. تو فقط وسیله‌ای برای به دنیا آوردن بچه من بودی. حالا که بچه رو دادی، دیگه به کارت نمیاد.»
آن شب وقتی امیر آمد، رفتم توی دستشویی. کبودی سیلی هنوز روی صورتم بود. با کانسیلر پوشاندمش. رفتم بیرون. امیر به من نگاه کرد و گفت: «چی شده؟ خسته به نظر میرسی.»
مادر شوهرم گفت: «این بچه‌ها، یکم که باردار میشن، انقدر ننه‌ها رو اذیت می‌کنن. امروز کلی بهانه آورد، نمی‌خواست غذا بخوره، می‌گفت حالم خوب نیست. من خودم با دست بهش غذا دادم. قربونش برم، چه پسر خوبی داری امیر که انقدر تحمل داری.»
امیر دست مادرش را بوسید.
دلم خواست همان لحظه بمیرم.
هفته بیستم بارداری بودم. فشار خونم بالا رفته بود. دکتر گفته بود باید استراحت مطلق کنم. مادر شوهرم گفت: «دروغه. دکترها این روزها فقط می‌خوان پول در بیارن. تو باید کار کنی. زن تنبل که به درد نمی‌خوره.»
یک روز صبح، گفت می‌خواهم همه فرش‌های خانه را بشویم. شش تخته فرش بزرگ. گفتم نمی‌توانم. یک سیلی دیگر زد. گفت: «یا فرشا رو میشوری، یا می‌رم به امیر می‌گم تو خونه رو بر هم زدی و به من بد و بی‌حرمتی کردی. انتخاب با خودته.»
زانو زدم. تا غروب فرش‌ها را شستم. موقع آخرین فرش، یک درد عجیب توی شکمم پیچید. اول فکر کردم گاز معده است. اما درد بیشتر شد. بیشتر. تا نتوانستم بلند شوم.
مادر شوهرم آمد بالای سرم. نگاهم کرد. رنگم پریده بود. گفت: «باز تظاهر؟»
درد آنقدر زیاد بود که نتوانستم حرف بزنم. فقط خون روی فرش را نشانش دادم.
چشمانش گرد شد. اما نه از نگرانی. از ترس. ترس از این که ماجرا لو برود. فریاد زد: «نکنه کشتی... نکنه بچه رو کشتی؟»
آمبولانس را خودم خبر کردم. با همان دست‌های لرزان. توی بیمارستان، دکتر گفت بچه را از دست داده‌ایم. یک دختر بود. چهارصد گرم. خیلی کوچک بود که زنده بماند.
امیر آمد توی بیمارستان. صورتش قرمز بود. فکر کردم از غم است. اما فریاد زد: «چرا به حرف مادر گوش ندادی؟ مادر گفت استراحت کن. مادر گفت نکن. تو گوش نکردی. تو بچه ما رو کشتی.»
مادر شوهرم پشت در ایستاده بود و گریه می‌کرد. اما اشک‌هایش را دیدم. درست توی چشم‌هایش. پشت آن اشک‌ها، یک لبخند کوچک پنهان شده بود.
ده روز در بیمارستان بودم. نه برای درمان بدنم که برای این که جایی داشته باشم که نفس بکشم. امیر فقط یک بار آمد. نه برای دیدن من، برای این که برگه رضایت سزارین را امضا کند.
مادر شوهرم زنگ نزد.
روز آخر، پرستاری آمد کنار تخت من. نگاهی به مدارکم انداخت و گفت: «نرگس خانم، می‌دونم این سوال من نیست، ولی چرا شوهرت با مادرش اومد پیش دکتر و گفت تو سابقه بیماری روانی داری؟»
برگه‌ها را نشانم داد. شکایت مادر شوهرم بود به همراه یک گواهی روانپزشکی جعلی. ادعا کرده بود من دچار جنون بارداری هستم و نباید بچه به من سپرده شود. نوشته بود: \\\"عروس ما بیمار است. او خودش باعث سقط شد. نمی‌خواهیم او دیگر به خانه برگردد.\\\"
آن لحظه فهمیدم.
آنها نقشه‌شان را کشیده بودند. از همان روز اول. من را وارد خانه کردند، استفاده کردند، و حالا می‌خواستند مرا دور بریزند. انگار نه یک انسان، که یک وسیله مصرف شده بودم.
با همان لباس بیمارستان، کیفم را برداشتم و رفتم. کسی نگاهم نکرد. امیر زنگ نزد. مادر شوهرم هم نه. توی تاکسی، راننده از پشت آینه نگاهم کرد و پرسید: «خانم، کجا؟»
گفتم: «خونه مامانم.»
گریه کردم تمام راه. نه برای بچه‌ای که از دست داده بودم، نه برای شوهری که نداشتم، برای آن روز اول عروسی که مادر شوهرم گفت «تو دختر منی» و من باور کردم.
حالا دو سال است که در خانه مادرم زندگی می‌کنم. طلاق گرفته‌ام. دادگاه هم شکایت مادر شوهرم را رد کرد، هم حق و حقوقی برایم در نظر نگرفت. مدرک جعلی روانپزشکی کافی بود تا مرا \\\"مادر نالایق\\\" معرفی کنند.
اما چیزی که در دادگاه نفهمیدند این بود: من نبرده‌ام، اما زنده‌ام. آن زن هر چه داشت توی این دو سال به من زد. از خانه بیرونم کرد، بچه‌ام را کشت، نامم را سیاه کرد. اما یک چیزی را نتوانست از من بگیرد: نفس کشیدن.
هنوز صبح‌ها از خواب بیدار می‌شوم. هنوز چای می‌خورم. هنوز می‌توانم به آسمان نگاه کنم بدون این که کسی بگوید \\\"بلند شو، فرش بکوب.\\\"
و گاهی شب‌ها، در سکوت اتاقم، با آن دختر چهارصد گرمی حرف می‌زنم که هیچ وقت صدای گریه‌اش را نشنیدم. می‌گویم: \\\"ببخشید مامان نتونست ازت محافظت کنه.\\\"
و آن شب، توی تاریکی، انگار چیزی جوابم می‌دهد. نه صدا، نه کلام. فقط یک حس. یک احساس خفیف که می‌گوید:
\\\"مادر، تو تقصیری نداشتی. تو فقط عشق ورزیدی. اون‌ها بودند که نمی‌دانستند عشق یعنی چه.\\\"
و من با همین حرف، تا صبح زنده می‌مانم.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
7
داستان
81
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 1

T
TARA MN
2026/04/22 - 11:04
این مادر شوهرها بمیر هم نیستن عمر نوح دارن
📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!