🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
زندگی نامه
📚 داستان عادی

زندگی نامه

📖 3 قسمت
👁️ 34 بازدید
🔖 0 ذخیره
4 (6 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 3

دیر رسید

باران آرام و خسته روی سقف‌های حلبی جنوب شهر می‌بارید. خیابان باریک محله پر از چاله‌های آب شده بود و نور زرد چراغ‌ها روی آسفالت خیس می‌لرزید. ساعت نزدیک ده شب بود و بیشتر مغازه‌ها کرکره‌ها را پایین کشیده بودند.
امیر با یک کوله‌پشتی کهنه از انتهای کوچه وارد شد. کفش‌هایش از گل و آب پر شده بود. قدم‌هایش سنگین بود، اما نه از خستگی راه… از خستگی زندگی.
او بیست‌و‌نه سال داشت، اما چهره‌اش شبیه مردی چهل‌ساله شده بود.
وقتی به خانه رسید، در آهنی قدیمی را آرام باز کرد تا صدای آن مادرش را بیدار نکند. حیاط کوچک خانه بوی نم و خاک می‌داد. لامپ کم‌نور بالای در مثل همیشه نیم‌سوز بود.
مادرش روی تخت فلزی گوشه اتاق خوابیده بود. تلویزیون روشن بود و صدای اخبار آهسته در فضا پخش می‌شد.
«…افزایش دوباره قیمت دلار در بازار آزاد…»
امیر آه کشید و تلویزیون را خاموش کرد.
روی زمین نشست و سرش را به دیوار تکیه داد.
امروز هم شکست خورده بود.
باز هم.
سه سال بود که همین داستان تکرار می‌شد.
سه سال تلاش، دویدن، قرض گرفتن، کار کردن، و در نهایت… هیچ.
در محله همه او را می‌شناختند.
اما نه به‌عنوان آدم موفق.
بلکه با یک لقب ساده و دردناک.
«بی‌عرضه».
فردای آن روز، امیر صبح زود بیدار شد.
هنوز هوا کامل روشن نشده بود. صدای اذان از مسجد سر کوچه می‌آمد.
او چای کم‌رنگی برای خودش و مادرش ریخت.
مادرش وقتی بیدار شد گفت:
«باز می‌خوای بری دنبال اون کارات؟»
امیر لبخند کمرنگی زد.
«آره مامان. شاید این دفعه شد.»
مادرش چیزی نگفت.
او دیگر عادت کرده بود.
امیر از خانه بیرون رفت و به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتاد.
در راه، چند نفر از مردهای محل جلوی نانوایی ایستاده بودند.
یکی از آنها که مردی چاق به نام کریم بود، وقتی امیر را دید با خنده گفت:
«ببین کی اومده… مهندس میلیاردر!»
بقیه خندیدند.
یکی دیگر گفت:
«داداش، امروز دیگه پولدار میشی یا بزاریم فردا بیایم جشن بگیریم؟»
خنده بلندتری بلند شد.
امیر فقط سرش را پایین انداخت و رد شد.
او جواب دادن را سال‌ها پیش کنار گذاشته بود.
امیر رویای بزرگی داشت.
او می‌خواست یک کسب‌وکار اینترنتی راه بیندازد.
نه از آن مدل‌هایی که فقط حرفش را می‌زنند.
واقعی.
او شب‌ها تا صبح درباره تجارت آنلاین، بازارهای جهانی، رمزارزها، برنامه‌نویسی و فروش دیجیتال مطالعه می‌کرد.
وقتی بقیه خواب بودند، او پشت لپ‌تاپ دست‌دومش می‌نشست.
لپ‌تاپی که فن آن مثل موتور تراکتور صدا می‌داد.
اما مشکل فقط پول نبود.
مشکل باور دیگران بود.
در ایران وقتی کسی چند بار شکست بخورد، مردم سریع نتیجه می‌گیرند:
«این آدم عرضه ندارد.»
و امیر… بارها شکست خورده بود.
اولین بار وقتی فروشگاه آنلاین لوازم موبایل زد.
دو ماه بعد سرمایه‌اش تمام شد.
بار دوم وقتی وارد بازار کریپتو شد.
یک سقوط ناگهانی بازار، همه پولش را بلعید.
بار سوم با یک شریک کار کرد که آخرش پول‌ها را برداشت و فرار کرد.
بعد از آن، مردم دیگر حتی سعی هم نکردند او را جدی بگیرند.
چند ماه بعد…
یک شب امیر روی پشت‌بام خانه نشسته بود.
هوای تهران سنگین و خاکستری بود. صدای ماشین‌ها از بزرگراه دور شنیده می‌شد.
دوست قدیمی‌اش رضا کنار او نشست.
رضا سیگاری روشن کرد و گفت:
«داداش… ولش کن.»
امیر پرسید:
«چی رو؟»
رضا گفت:
«همه این رویاها رو.»
«بیا مثل بقیه زندگی کن. یه کار ثابت. یه حقوق معمولی.»
«این چیزایی که تو دنبالش هستی مال ما نیست.»
امیر مدتی سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«رضا… می‌دونی فرق آدم موفق با بقیه چیه؟»
رضا شانه بالا انداخت.
امیر گفت:
«بقیه وقتی ده بار زمین می‌خورن، میگن دنیا بده.»
«آدم موفق وقتی صد بار زمین می‌خوره، میگه هنوز کافی تلاش نکردم.»
رضا خندید.
«داداش… تو خیلی فیلم می‌بینی.»
سال‌ها گذشت.
و امیر همچنان تلاش می‌کرد.
کارگری کرد.
مسافرکشی کرد.
در یک انبار کار کرد.
شب‌ها فریلنسری می‌کرد.
ترجمه.
طراحی سایت.
هر کاری که می‌توانست.
اما هنوز نتیجه‌ای نگرفته بود.
و مردم هنوز همان حرف را می‌زدند.
«امیر؟»
«اون بی‌عرضه؟»
یک شب زمستانی همه چیز تغییر کرد.
امیر در یک انجمن آنلاین با مردی از ترکیه آشنا شد.
نامش «آرمان» بود.
آنها درباره تجارت دیجیتال صحبت کردند.
آرمان گفت:
«تو ایده‌های خوبی داری.»
«اما در بازار اشتباه بازی می‌کنی.»
او به امیر یک پیشنهاد داد.
یک پروژه بین‌المللی.
ریسک بالا.
اما اگر موفق می‌شد…
زندگی‌اش برای همیشه تغییر می‌کرد.
امیر تمام شب را فکر کرد.
صبح وقتی خورشید بالا آمد، تصمیمش را گرفته بود.
او آخرین پولی را که داشت برداشت.
و وارد بازی شد.
هیچ‌کس خبر نداشت.
نه مادرش.
نه دوستانش.
نه مردم محله.
برای آنها، امیر همان مرد شکست‌خورده‌ای بود که هر روز با یک کوله‌پشتی کهنه از خانه بیرون می‌رفت.
اما در پشت آن ظاهر ساده…
چیزی در حال شکل گرفتن بود.
چیزی بزرگ.
خیلی بزرگ.
و هیچ‌کس نمی‌دانست که چند سال بعد…
همان مردی که به او می‌گفتند «بی‌عرضه»…
قرار است زندگی همه آنها را برای همیشه تغییر دهد.

حامد سلطان مقدمی

نویسنده
نوییسندگی جزوی از من است
1
داستان
15
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!