🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
سارا
📚 داستان عادی

سارا

📖 5 قسمت
👁️ 36 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (5 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 5

فصل اول: عشق تازه، دیوارهای کهنه

بهار بود و عطر بهار نارنج، پیچیده بود توی کوچه پسکوچههای شمال شهر. سارا توی ایستگاه مترو ایستاده بود و به دستهگلی که شوهرش، امیر، برایش خریده بود نگاه میکرد. سه ماه بود که ازدواج کرده بودند. سه ماه عاشقانه و پر از رویا.
امیر مهندس ساختمان بود، مردی ساکت و خجالتی با چشمانی خسته اما مهربان. سارا معلم ادبیات بود، زنی با حوصله و صبور که عاشق شعر حافظ بود و آرامش را توی سطرهای کهن جستوجو میکرد.
اما آرامش، مهمان پرندهای بود که زود از خانهشان پر کشید.
از روز اول، مادر امیر، خانم طوبی، سنگ تمام گذاشت. زنی بود با چشمان تیزبین و زبانی تندتر از تیغ. برایش مهم نبود که سارا با چه عشقی آمده بود خانهشان. مهم این بود که «عروس» یعنی رقیب. کسی که قرار است پسرش را از او بگیرد.

اولین دعوا سر سفره عقد بود. خواهر امیر، نرگس، لیوان آب را «سهوا» روی لباس عروس ریخت. سارا چیزی نگفت. لبخند زد و گفت: «اتفاقی بود، قربونت برم». اما نگاه نرگس، حسادت خالص بود. نرگس سی و دو ساله و مجرد بود. شغل و درآمد خوبی داشت اما هیچکس جرئت خواستگاریاش را نداشت، چون زبانش شمشیر بود و اخلاقش آتش.
دو ماه بعد، زندگی مشترکشان تبدیل به جهنم شده بود.

مادرشوهر هر روز بهانهای تازه میآورد:
«امروز غذا شور بود سارا جان، مگه نمیدونی پسرم فشارش بالاست؟»
«این لباس رو چرا اتو نکردی؟ من همیشه برای امیر لباسها رو آماده میکردم.»
«چرا اجازه میدی دیر بخوابه؟ تو که فردا سر کار نمیری، ولی اون باید بره پول دربیاره برای تو.»

امیر اما سکوت میکرد. سکوت تلخی که بدتر از فریاد بود.
شبها که میخوابیدند، سارا پشت به امیر میخوابید و اشکهایش را توی بالش خالی میکرد. امیر هم دست دراز میکرد تا شانهاش را لمس کند، اما سارا تکون میخورد. نه از سر غرور، از سر خستگی.
یک شب سارا دیگر طاقت نیاورد.

«امیر، من دارم خفه میشم تو این خونه. مادرت هر روز به من گیر میده. خواهرت باهام مثل کنیز رفتار میکنه. تو چی؟ تو فقط نگاه میکنی و سکوت میکنی.»
امیر نفس عمیقی کشید: «سارا جون، مادرم... مادرم خیلی برام زحمت کشیده. نمیتونم جلوی حرفش بایستم.»
«پس من چی؟ من که از خانوادهام اومدم دور شدم، شغلم رو نصف روز تعطیل کردم، همه وقت و انرژیم رو گذاشتم برای این خونه، حالا میشم لگدکوب؟»
امیر جوابی نداشت. فقط بلند شد و رفت توی بالکن. سیگاری روشن کرد، با اینکه سارا از بوی سیگار متنفر بود.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
4
داستان
49
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!