🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
آخرین نغمهٔ نی
📚 داستان عادی

آخرین نغمهٔ نی

📖 1 قسمت
👁️ 31 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (3 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

اپیزود اول: بوی باران و زنجیر

بخش یک: دخترِ تاکستان‌های سوخته
صبحگاهانِ پاییز بود، وقتی آفتابِ لخت و سرد از فراز کوه‌های البرز بالا آمد و بر گنبدِ فیروزه‌ایِ مسجدِ شاه نخشید. هوای تهران بوی نانِ تازه و خاکِ نم‌دار می‌داد. اما در دهکدهٔ «باغک» که در دامنهٔ شمیران، زیر سایهٔ باغ‌های خان‌ بزرگ، خفته بود، صبح چیز دیگری می‌گفت: بوی زنجیر، عرقِ تنِ خسته، و نالهٔ نی‌هایی که از پشت دیوارهای بلندِ اندرونی به گوش می‌رسید.

دلارام، پانزده بهار داشت، اما چشمانش چهل سالِ غم دیده بود. دخترک، با قامتی لاغر اما استوار، از روزنهٔ کاهگلیِ کلبهٔ مادربزرگش به بیرون خیره شد. روسری کهنه و وصله‌داری به سر داشت که یک لنگه از موهای قهوه‌ایِ پرپشتش بیرون زده بود. چادرِ نازکش را محکم دور کمر فشرد و نفسی عمیق کشید.

ننه گل‌جان! امروز هم باید برم باغِ انگورِ خان... گفتن وقتِ هرسِ مو هست، اگه نرم، قبادخان دیگه زهرمارمون می‌کنه.

پیرزنی از پشت تنور بلند شد. صورتش چین‌خوردگیِ سال‌های نان‌آوری و زجر بود. ننه‌گل‌جان، مادربزرگ دلارام، تنها کسی بود که بعد از مردن پدر و فرار مادر، برای این دختر مانده بود.

برو، دخترم، اما از راهِ پشتیِ باغ برو، که مبادا چشمِ ننه‌شاه‌زاده بهت بخوره. اون زنِ خان، از سگِ زنجیری هم بدتره. شنیدم دیروز یه کنیزِ بیچاره رو به خاطر یه لیوان آب، تنبور زد.

دلارام چیزی نگفت. تنها بغضش را قورت داد و سبوی سفالی را برداشت. راه افتاد، از کوچه‌های گل‌آلود که از دیشب نم باران گرفته بود. هر قدمش با صدای چلپ‌چلوپ در گِل فرو می‌رفت. بویِ برگ‌های پوسیده و یونجه‌ی خرمن‌کوفته در فضا پخش بود.

درِ چوبیِ باغِ بزرگِ قاجار، با حلقه‌های آهنی بزرگ، همچون دروازه‌ی زندان به رویش باز شد. دلارام از کنار نگهبانان مستخدم عبور کرد، بی‌آنکه کسی به او نگاه کند. او فقط یک «رعیت» بود. یکی از آن صدها سایهٔ بی‌نام که در زمین‌های اربابی می‌مردند و زنده می‌شدند.

اما امروز، تقدیر چیز دیگری در آستین داشت.

بخش دو: سوارِ مهتابی
از آن سوی باغ، از طرف عمارت اندرونی، صدای سم اسبی بر روی سنگ‌فرش آمد. دلارام که خم شده بود تا دسته‌ای از شاخه‌های هرس‌شده را جمع کند، سرش را بلند نکرد. رعیت‌ها آموخته بودند که هرگز به اسبِ خان زل نزنند.

اما اسب ایستاد.

سوار، جوانی بود با قبا و کلاه نمدیِ قجری، با شال سبزی که دور کمر بسته بود. سبیلِ کم‌پشت اما مشکی، ابروانی در هم‌کشیده، و چشمانی عسلی‌رنگ که در آنها ترکیبی از تکبر و کنجکاوی موج می‌زد. شاهرخ میرزا، پسر ارشدِ قبادخان، حاکمِ مطلقِ این ولایت.

شاهرخ شلاق ابریشمی را در دست چرخاند و به دلارام خیره شد. نه از روی شهوتِ صرفِ ارباب‌منشانه، که از روی چیزی شبیه تعجب. او هر روز صدها رعیت را می‌دید، اما این دختر... چیزی داشت. نحوهٔ ایستادنش، حتی در حال خم شدن، نوعی وقارِ شکسته اما سرکش داشت.

هی تو! - صدای شاهرخ مثل شلاق توی سکوت باغ پیچید. - برو اون کوزه رو بیار، اسب تشنست.

دلارام بدون این که سرش را بلند کند، به سمت حوض سنگی دوید. دلش داشت از قفسهٔ سینه بیرون می‌زد. با دست‌های لرزان سبو را پر کرد و برگشت. اما نزدیک که شد، ناگهان پایش به ریشهٔ درخت انگوری گیر کرد. سبو از دستش افتاد و آب، مثل دانه‌های بلور، روی پای شاهرخ ریخت.

سکوت مرگباری حاکم شد.

نگاه شاهرخ تیره شد. اما به جای فریاد، خم شد و سبوی شکسته را برداشت. دستش، برای لحظه‌ای، به دستِ لرزانِ دلارام خورد. آن تماس، مثل برقِ ابری در هوای خشک پاییز بود. دلارام عقب کشید، صورتش سفید و سرخ شد.

ببخشید، آقا... ببخشید... من دست‌پاچه شدم...

شاهرخ چند ثانیه مکث کرد. پلک نزد. بعد، با صدایی آرام و عجیب، گفت:

گریه نکن. هیچکس تو رو نمیزنه. فقط برو.

دلارام بدون این که جرئت کند به چشمانش نگاه کند، فرار کرد. اما تا شب، آن نگاهِ عسلیِ آرام در ذهنش می‌چرخید، مثل پروانه‌ای که در تاریکیِ چاه افتاده باشد.

بخش سه: ننه‌شاه‌زاده و زهرِ قدیمی
عمارت اندرونیِ قبادخان، پر از فرش‌های کرمان و شمع‌های معطر و پرده‌های حریر بود. اما قلب این عمارت، زنی بود به نام شاه‌زاده خانم، همسر اول قبادخان. زنی که زیبایی جوانی را با پیریِ زودهنگام معاوضه کرده بود، اما دلش از کینه لبریز بود. او هر دختر رعیت را تهدیدی برای حریم پسرانش می‌دید.

شاه‌زاده خانم با چاقوی عاج‌داری قلیانش را تپون می‌زد و از پنجرهٔ مشبک به باغ نگاه می‌کرد. ندیمه‌اش، فاطمه، در گوشش زمزمه کرد:

خانم! امروز آقا شاهرخ توی باغ با یه دختر رعیت حرف زد. حتی دستش رو گرفت.

شاه‌زاده خانم قلیان را روی سینیِ نقره کوبید. چشمان سیاهش برق زد.

اسمش؟

دلارام... همون دختر ننه‌گل‌جان که مادرش فرار کرد.

لبخندی سرد روی لب‌های کبودِ شاه‌زاده خانم نشست.

هه... انگورِ هرس‌نشده، زود تو چشم میزنه. باید یک کاری کرد... اون دختر نباید دیگه پاش به باغ باز بشه. اما نه، این زیادی ساده است... باید طوری بشه که شاهرخ خودش ازش متنفر بشه.

بخش چهار: قرارِ نیمه‌شب
سه روز گذشت. دلارام از ترس، دیگر به باغ نرفت. اما هر شب، زیر نور مهتاب، پشت دیوار قبرستان قدیمی ده، صدای نی می‌شنید. نی‌ای که غمگین‌تر از هر نوحه‌ای بود. یک شب، جرئت کرد و به دنبال صدا رفت.

پشت درخت چنار کهنسال، شاهرخ نشسته بود و نی می‌زد. بی‌قبا، با پیراهنی نازک. در مهتاب، صورتش مثل مجسمه‌های تخت‌جمشید می‌درخشید.

دلارام خواست فرار کند، اما پای‌هایش بند آمده بود.

نترس، دلارام. - شاهرخ نی را از لب برداشت. - من اسم تو رو می‌دونم. تو هم اسم من رو می‌دونی. فقط بشین.

دلارام نفس‌زنان گفت: - حرامه، آقا. اگه کسی ببینه...

کسی نمی‌بینه. جز خدا. و خدا که عاشق‌ها رو نمی‌بنده.

این اولین جملهٔ عاشقانه‌ای بود که دلارام در زندگی شنید. در دل شب، در میان بویِ یاسِ کوهی و خارهای خشکیده.

بخش پنج: توطئهٔ شب عروسی
ننه‌شاه‌زاده خبردار شد. جاسوسانش همه جا بودند. قبادخان هم که از دوروییِ همسرش خبر نداشت، فکر می‌کرد شاهرخ هنوز برای ازدواج با دختر عمویش، مه لقا خانم (از خاندان قاجار) آماده است.

شاه‌زاده خانم نقشه کشید: در مراسم عروسیِ پسرعموی شاهرخ، که دو هفته دیگر بود، دلارام را به عنوان کنیزِ آبدارخانه بفرستند، اما کسی در شربتِ شاهرخ زهر بریزد و بعد، گردنِ دلارام بیفتد.

اما ندیمه‌اش فاطمه، که دلش به حال دلارام می‌سوخت، شب قبل از عروسی، با دلی لرزان، پیغامی برای دلارام فرستاد: «به هیچ قیمتی به عمارت پا نگذار».

دلارام پیغام را گرفت، اما دیگر دیر شده بود. صبح عروسی، قبادخان خودش دستور داد: «همون دخترِ ننه‌گل‌جان بیاد که سبو بکشه. من خودم گفتم».

این دستورِ قبادخان، کارِ ننه‌شاه‌زاده بود، اما با لباس فرمانِ خان.

بخش شش: عروسیِ خون
تالار آیینه‌کاریِ عمارت پر از زن و مرد بود. عطر گلاب و زعفران فضا را پر کرده بود. شاهرخ، با لباس مخملِ قرمز و کلاه آسترخانی، بر تخت نشسته بود. در گوشه‌ای، دلارام با سبویی از نقره، ایستاده بود، لرزان و وحشت‌زده.

نزدیک نیمه‌شب، وقتی شاهرخ از بس حرف زدن و شرابِ کشمشی، گیج بود، دلارام را صدا زد:

سبو بیار...

اما در آن لحظه، یکی از ندیمه‌ها، زیر نگاه شاه‌زاده خانم، به جای شراب، سبوی زهر را به دلارام داد. دلارام بی‌خبر، جام را به دست شاهرخ داد.

شاهرخ که در مستی، چهرهٔ دلارام را می‌دید، با عشق نگاهش کرد و جام را سر کشید.

ناگهان، دستش به گلو کشید. صورتش کبود شد. جمعیت به هم ریخت. فریاد: «شاهرخ رو مسموم کردن! دخترِ رعیت جام زهر داده!»

دلارام فریاد کشید: «نه! نه! من خبر ندارم!»

اما دست‌های زمخت نگهبانان روی شانه‌های نحیفش فرود آمد. شاه‌زاده خانم، با چشمانی سرد و پیروز، از دور نگاه می‌کرد.

و در حالی که شاهرخ روی فرشِ قرمز، در خونِ خود می‌غلطید، آخرین نگاهش به دلارام بود: نگاهی که هم عشق بود، هم عذاب، هم پرسشی بی‌پاسخ: «چرا؟»

دلارام در زیرزمین تاریک عمارت، با زنجیر به دیوار بسته شده بود. بالای سرش، صدای گریهٔ ننه‌گل‌جان و نفرین قبادخان می‌آمد. او لبهایش را حرکت داد و زمزمه کرد:

«شاهرخ... من هیچ وقت به تو زهر ندادم... اما حالا که دیگه چیزی نمونده، بذار بمیرم با نام تو روی لب...»

اما درِ زندان باز شد. سایه‌ای ایستاد. ندیمه فاطمه بود با مشعل و کلید.

«دختر، بلند شو. شاهرخ نمرده. اما ننه‌شاه‌زاده می‌خواد تا صبح زنده‌ات دفن کنه. باید فرار کنی... به کوه... به اون طرفِ مرز...»

Hannachills

نویسنده
نور نیست. صدا نیست. فقط تو و من و یه داستان.
6
داستان
194
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!