🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
ناز نفرین ارمان
📚 داستان عادی

ناز نفرین ارمان

📖 3 قسمت
👁️ 55 بازدید
🔖 1 ذخیره
4.3 (14 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 3

انتقام اول

**قطره‌ی اول خون، اولین بوسه‌ی انتقام بود.**

گرم، چسبناک، مثل عاشقی ممنوعه که پوستتو می‌سوزونه. بوی فلز تند با عطر وانیل سونیا – اون جاسوس لعنتی شیران سیاه – قاطی شده بود، هوا رو مسموم می‌کرد. قدم‌هام روی سرامیک لغزید؛ سفیدِ بی‌گناهِ یک ساعت پیش، حالا دریایی از سرخِ خشمگین. قلبم تند می‌زد، نه از ترس – از لذت. بالاخره.

به آینه‌ی ترک‌خورده خیره شدم. انعکاسم؟ یه هیولای زیبا. چشمای عسلی‌ام برق نفرت می‌زد، لبام – هنوز قرمز از رژ دزدیده‌شده از سونیا – خمیده به لبخندی شیطانی. دیگه نازنینِ خجالتی ۱۸ ساله نبودم؛ اون که با سینی نذریِ برنج و زرشک برای همسایه‌ها می‌دوید، دستاش می‌لرزید از شرم، و مادرم با اشک افتخار می‌گفت: \"دخترم، فرشته‌ست. سرافرازی خانواده.\" حالا؟ ننگشون. ملکه‌ی گرگ‌های نقره‌ای. دختری که با یه نگاه، مردا رو به زانو درمی‌آورد؛ با یه شلیک، امپراتوری‌ها رو ویران می‌کرد. دستام، که قبلاً فقط گل می‌چید، حالا چاقوی خمیده رو محکم گرفته بودن – تیغه‌ش هنوز از خون سونیا می‌چکید.

جسدش اونجا بود. افتاده رو فرشِ ابریشمیِ اتاق لوکس عمارت پدری، چشمای آبیِ باز و بی‌روح، مثل عروسک شکسته. گلوی بریده‌شده‌ش، یه لبخند وحشی و دائمی. ماه‌ها تحملش کرده بودم. هر شب تو خوابم، صداش زمزمه می‌کرد: \"نازنین، بکشش. خیانتکارِ.\" وزن رازش دوشمو خرد می‌کرد، نفس کشیدنمو سخت. امشب، چاقو رو تو گلوش فرو کردم – صدای خرخر آخرش، موسیقی انتقام بود. آزاد شدم. بالاخره.

رژلب قرمزِ براق رو از دراور چوبیِ عتیقه برداشتم – همونی که سونیا همیشه حسادت می‌کرد، می‌گفت: \"این رنگ مال شیطانه، نه فرشته‌ها.\" درپوش رو با دندون باز کردم، بوی شیرینش با بوی مرگ رقصید. زانو زدم، زانوهام تو لکه‌های خون فرو رفت. با حروف درشت، لرزان اما مصمم، روی سرامیک نوشتم – انگشتام خطوط رو با فشار کَشیدم تا جاودانه بشه:

**\"با من درآفتاد. سرنوشتش این شد.\"**

از جا پریدم، موهای سیاهِ بلندمو با یه حرکت وحشی پشت سر بستم. عرق سرد رو پیشونیم حس کردم، اما هیجان مثل مورفین تو رگام دوید. گوشیِ رمزنگاری‌شده رو برداشتم، شماره‌ی رضا – دست راست باند، برادر ناتنیم – رو گرفتم. صداش لرزید: \"ملکه؟\" 
\"سونیا مرد. جاسوس شیران‌ها بود. پاکسازی کن، جسد رو بسوزون. باند رو جمع کن – جنگ با آرش شروع شد.\" 
سکوت، بعد غرش رضایی: \"آرشِ قاتلِ بابا؟\" 
\"همون. امشب، خونشونو می‌ریزیم.\"

به آینه برگشتم، انگشتم رو لکه‌ی خون رو لبام کشیدم – طعم شورِ پیروزی. آرش، جانشین شیران سیاه... تو که خون برادرمو ریختی، نفرتم به تو مثل این خون جوشانه. می‌آیی صدامو بشنوی؟ یا اول می‌رسونمت به سرنوشت سونیا؟

**قلبِ تهران امشب می‌تپه. نوبتِ توئه.**

---

مائده صالحی

نویسنده
این نویسنده تاکنون بیوگرافی خود را وارد نکرده است.
1
داستان
21
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!