🌐
تمشک‌های نرسیده
📚 داستان عادی

تمشک‌های نرسیده

📖 1 قسمت
👁️ 56 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.4 (7 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

«وقتی آدم‌ها می‌فهمن چه چیزی رو از دست می‌دن، معمولاً دیر شده.

اما بعضی عشق‌ها… تا وقتی نفس می‌کشی به دنبالت میان.»

1
باران از ساعت سه صبح شروع شده بود؛ قطره‌هایی درشت که مثل مشت‌های کوچک به شیشه می‌خوردند و خوابیدن را غیرممکن می‌کردند. الیسا پشت پنجره نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده بود و به خیابان خالی نگاه می‌کرد. روشنایی چراغ‌های زرد خیابان روی قطره‌های باران می‌لغزید و انعکاسی طلایی به چهره رنگ‌پریده‌اش می‌داد.

در آپارتمان روبه‌رویی، چراغ آشپزخانه روشن شد. سایه بلند مردی روی پرده پدیدار شد. همان مردی که همیشه دیر وقت به خانه برمی‌گشت و همیشه سعی می‌کرد چیزی را که از دست داده، تعمیر کند.

جِیسن.

الیسا آهی کشید و از پنجره فاصله گرفت. ماه‌ها بود با او حرف نزده بود. ماه‌هایی که شبیه سال بودند—سال‌هایی که مثل سنگ، روی قلبش جمع شده بودند. زمان انگار بی‌رحم‌تر می‌شود وقتی آدم مجبور است هر روز روی خودش لبخند بکِشد.

ابزار آرایش روی میز هنوز باز بود. انگار می‌خواست ثابت کند که الیسا برای بیدار ماندن بهانه‌ای غیر از گریه دارد.

2
هفت ماه پیش، همه‌چیز از یک تماس تلفنی شروع شد. تماس کوتاهی که زندگی‌شان را نصف کرد.

«باید باهات حرف بزنم.»

صدای جیسن همیشه آرام بود، اما آن روز لرزش ناآشنایی داشت.

«می‌تونی بیای خونه؟»

الیسا معلم هنر بود؛ آن روز کلاسش طولانی و خسته‌کننده بود. اصلاً انتظار نداشت که وقتی به خانه برسد، جعبه‌های بسته‌بندی شده، لباس‌های نیمه جمع شده و چمدانی روباز وسط سالن ببیند.

«داری میری جایی؟»

حتی آن لحظه هم، قلبش باور نمی‌کرد خبر بدی پشت آن فضاست.

جیسن دستش را روی گردنش کشید. حرکتی که همیشه انجام می‌داد وقتی قرار بود حقیقتی را بگوید که نمی‌خواست بگوید.

«من… نیاز دارم مدتی از هم دور باشیم.»

الیسا خندید. خنده‌ای کوتاه و عجیب.

«دور باشیم؟ یعنی چی؟ جیسن، حرف بزن. چی شده؟»

او چشم‌هایش را بست.

«من… فکر می‌کنم عاشق کس دیگه‌ای شدم.»

دو کلمه آخر مثل پتکی آهنین به وسط قفسه سینه الیسا خورد. فقط توانست زمزمه کند:

«اگه عاشق کس دیگه‌ای شدی… چرا داری گریه می‌کنی؟»

جیسن نتوانست پاسخ دهد. فقط رفت.

و از همان لحظه، زندگی الیسا به دو قسمت تقسیم شد: قبل از رفتن، و بعد از رفتن.

3
پنج ماه طول کشید تا بفهمد «کس دیگه» کیست. همکار جدید جیسن در همان شرکت. زنی با موهای موج‌دار، خنده‌ای که عکس‌هایش همه‌جا پخش بود، و اعتماد به نفسی که مثل نور شدید، سایه‌ها را می‌سوزاند.

اما همه‌چیز یک‌باره فرو ریخت:

زن مرد دیگری را انتخاب کرده بود. و جیسن، بی‌پناه و خالی، شبانه به محله قدیمی برگشته بود—به آپارتمان روبه‌رویی.

آن روز که برگشت، تنها چیزی که داشت نگاه شرمگینش بود. و چیزی که نداشت… پاسخی برای کارهایی که کرده بود.

اما چیزی وجود داشت که الیسا نمی‌دانست:

جیسن برنگشته بود که ببخشی‌اش.

او برگشته بود چون هنوز عاشق بود.

4
صبح بارانی بعد، الیسا با صدای پیام گوشی بیدار شد. پیامی کوتاه از طرف مدیر مدرسه:

«الیسا، امروز دانش‌آموز جدیدی داریم. لطفاً در کلاس هنر بهش کمک کن.»

هنوز پلک‌هایش کامل باز نشده بود که احساس کرد جهان، سرنخی کوچک برای تغییر مسیر در دستش گذاشته. شاید قرار نبود تنها بماند.

در مدرسه، دخترکی با موهای فر و چشمان قهوه‌ای روشن گوشه کلاس ایستاده بود. اسمش «نورا» بود؛ دوازده ساله، ساکت، و با دفترچه‌ای که از گوشه‌اش نقاشی‌های زیادی بیرون زده بود.

الیسا آرام جلو رفت.

«نورا، دوست داری کنارشون بشینی؟»

دختر سر تکان داد.

«می‌شه کنار شما بشینم؟»

درخواستی که ساده بود، اما قلب الیسا را فشرد.

آن روز، نورا نقاشی کوچک اما پرمعنایی کشید:

یک مرد و یک زن که بینشان رودخانه‌ای باریک بود، اما دست‌هایشان از دو طرف تلاش می‌کرد همدیگر را لمس کند.

الیسا پرسید:

«این رو از کجا آوردی؟»

نورا با صدایی ریز گفت:

«مامانم می‌گفت بعضی آدم‌ها، حتی اگه جدا شن… هنوز دلشون سمت هم می‌مونه.»

و این جمله تبدیل شد به چیزی که الیسا یک هفته با خود تکرار کرد.

5
چند روز بعد، بعد از تعطیل شدن کلاس، نورا کنار در منتظر ایستاده بود.

«نمی‌خوای بری خونه؟»

نورا دستپاچه سری تکان داد.

«مامانم دیر میاد. می‌شه تا بیاد… باهاتون بشینم؟»

آن دو کنار هم روی پله‌های مدرسه نشستند. باران قطع شده بود و خیابان از بارانِ تازه برق می‌زد.

«خانم الیسا…»

«بله؟»

«تا حالا خیلی گریه کردین؟»

سؤال چنان مستقیم بود که الیسا جا خورد.

«آره… زیاد.»

نورا دفترچه‌اش را باز کرد.

«می‌خواین چیزی نشون‌تون بدم؟»

صفحه‌ای را باز کرد که نقاشی تازه‌ای رویش بود:

دختری روی تپه‌ای ایستاده بود و پشت سرش درخت پر از تمشک قرمز دیده می‌شد—اما همه تمشک‌ها نرسیده بودند.

در پایین نقاشی نوشته شده بود:

«بعضی چیزها وقت می‌برن.»

الیسا لبخند تلخی زد.

«این رو برای چی کشیدی؟»

نورا شانه بالا انداخت.

«شاید… برای آدمی که فکر می‌کنه دیگه هیچ چیز خوب نمی‌شه.»

الیسا نتوانست جلو اشکش را بگیرد.

6
هفته بعد، اتفاقی افتاد که هیچ‌کدام، نه نورا، نه الیسا، نه حتی جیسن انتظارش را نداشتند.

آخر مدرسه، مادر نورا تماس گرفت و گفت تصادف کرده و دیر می‌رسد. هوا سرد بود و تنها کسی که می‌توانست نورا را برساند… جیسن بود. او همان حوالی کار داشت و مدیر مدرسه از الیسا خواست از او کمک بخواهد.

الیسا تلفن را گرفت.

«سلام… من… می‌خواستم بپرسم می‌تونی—»

«بله.»

حتی نپرسید موضوع چیست.

ده دقیقه بعد جلوی مدرسه ظاهر شد.

نورا با دیدنش خوشحال شد.

«عمو جیسن!»

الیسا با تعجب نگاهش کرد.

«شما دو تا همو می‌شناسین؟»

جیسن مکث کرد.

«من همسایه‌شونم. چند بار کمک کردم مادرش خریدهاشو بیاره بالا.»

نورا گفت:

«اون همیشه وقتی مامانم دیر می‌رسه کمکمون می‌کنه.»

الیسا جمله‌ای پیدا نکرد. دنیا انگار داشت پازلی را جلوی چشمش کامل می‌کرد.

پازلی که نمی‌دانست باید از دیدنش خوشحال شود یا بترسد.

7
آن شب، بعد از رساندن نورا، جیسن پشت در خانه الیسا ایستاد.

«میشه چند دقیقه حرف بزنیم؟»

الیسا توی قاب در ماند.

«تو چیزی نگفتی که توضیح بخواد. رفتی. تموم شد.»

«نه، نشد.»

جیسن عمداً نگاهش را پایین انداخت، مثل کسی که اعتراف می‌کند.

«من هنوز… هر روز… تو رو می‌بینم. نه فقط از پنجره. از همه چیز. از فنجونی که هنوز صبح‌ها چای توش می‌خورم. از شال زردی که جا گذاشتی. از هر چیزی که نباید یاد تو رو بیاره ولی میاره.»

الیسا لبش لرزید.

«جیسن… به من خیانت کردی.»

کمک‌فنری پشت گلوی او شکست.

«آره. و از همون روز… هر شب با همون فکر می‌خوابم.»

سکوت.

«فکر چی؟»

صدای الیسا آرام‌تر از آه بود.

«اینکه اون آدمی که تو رو شکوند… من بودم. و هیچ کاری نمی‌تونه تغییرش بده.»

سکوت دوباره.

باران شروع شد.

«چرا رفتی سراغ اون زن؟»

این سؤال را ماه‌ها نگه داشته بود.

جیسن جواب داد:

«چون فکر کردم اگه تو رو دوست داشته باشم… بالاخره یک روز از دستت می‌دم. چون تو زیادی خوب بودی. زیادی مهربون. زیادی… واقعی. و من زیادی شکست‌خورده بودم. اون زن… فقط اتفاق بود. اشتباه بود. ولی ترس من واقعی بود.»

الیسا اشک‌هایش را پاک کرد.

«تو ترسیدی من ترکت کنم… پس خودت منو ترک کردی؟»

او زمزمه کرد:

«آره.»

8
روزهای بعد، تبدیل شد به یک میدان مین احساسی. هرجا الیسا می‌رفت، سایه خاطرات بود. اما همزمان، چیزهای جدیدی هم داشت شکل می‌گرفت.

نورا بیشتر با او وقت می‌گذراند.

جیسن از فاصله‌ای دور و با احتیاط کمک می‌کرد.

و الیسا تلاش می‌کرد مرزهایی دور خودش بکشد، اما دنیا مدام این مرزها را پاک می‌کرد.

مثل روزی که نورا در خانه الیسا خوابش برد و الیسا مجبور شد با جیسن تماس بگیرد.

وقتی رسید، دخترک را بغل کرد و آرام تکانش داد.

الیسا به دست‌هایش نگاه کرد—همان دست‌هایی که زمانی خانه‌اش را ساخته بودند، و بعد ویران کرده بودند.

لحظه‌ای کوتاه، نگاه‌شان در هم قفل شد.

بدون جنگ. بدون فریاد.

فقط درد مشترک.

9
اما هر داستان عاشقانه‌ای، نقطه انفجار دارد.

دو هفته بعد، الیسا از پنجره دید جیسن در ورودی ساختمان با همان زن حرف می‌زند—زنِ آن روز.

قلبش درجا یخ زد.

صداهای آن‌ها واضح نبود، اما یک چیز واضح بود:

زن گریه می‌کرد.

و جیسن سعی داشت آرامش کند.

الیسا از پنجره کنار کشید.

جمله‌ای ساده در سرش پیچید:

«احمق بودی که فکر کردی آدم‌ها عوض می‌شن.»

آن شب، به تلفن‌های جیسن جواب نداد.

به پیام‌هایش هم نه.

حتی به کوبیدن در.

تا اینکه روز بعد، جیسن نامه‌ای زیر در گذاشت.

در نامه نوشته بود:

«اون زن برگشته بود چون می‌خواست عذرخواهی کنه. من هم فقط گوش دادم. اما تو حق داری باور نکنی. تو حق داری منو نبخشی. فقط می‌خوام بدونی… من دیگه به هیچ‌کس فرصت نمی‌دم. من از تو نرفتم چون تو کم بودی. من رفتم چون خودم… کم بودم.»

الیسا نامه را بارها خواند.

اما بخشش آسان نبود.

10
روز بعد، نورا در کلاس نبود.

بعد از مدرسه، مادرش تماس گرفت:

«الیسا…؟ نورا تب شدید داره. می‌گی اسم شما رو صدا می‌زنه… می‌تونین بیاین؟»

الیسا خودش را سریع رساند.

وقتی وارد شد، نورا روی مبل افتاده بود؛ رنگ‌پریده، بی‌حال، و چشم‌هایی نیمه‌باز.

«خانم الیسا… می‌شه بمونی؟»

الیسا کنارش نشست.

«البته که می‌مونم.»

ده دقیقه بعد، زنگ در زده شد.

مادر نورا گفت: «حتماً دکتره…»

اما دکتر نبود.

جیسن بود.

«من شنیدم نورا مریضه. اومدم کمک کنم. مادرش تنهاست.»

الیسا نگاهش کرد.

در نگاهش نه خشم بود، نه نفرت.

فقط خستگی.

«اگه می‌خوای بمونی، بمون.»

جیسن با تکان کوتاه سر، نشست و کنارشان ماند.

ساعت‌ها گذشت. نورا بین خواب و بیداری چیزی زمزمه کرد:

«کاش… آدم‌ها… می‌فهمیدن… کسی… که دوسش دارن… همیشه تمامِ دلشون رو نمی‌گه…»

سکوت سنگینی افتاد.

جیسن آرام گفت:

«اگه تو چیزی داری که نمی‌گی… من می‌تونم صبر کنم. حتی اگه یک سال طول بکشه.»

الیسا نگاهش نکرد.

اما دستش را کمی روی پتو جلو برد—اندازه نیم‌وجب فاصله از دست جیسن.

کوچک، اما پرمعنا.

11
نورا بهتر شد. اما چیزی بین جیسن و الیسا تغییر کرده بود.

مثل زخمی که تازه شروع کرده باشد به بسته شدن.

چند روز بعد، الیسا او را به پشت‌بام ساختمان دعوت کرد.

جایی که همیشه از آن می‌ترسید؛ جایی که آخرین بار قبل از جدایی‌شان، با هم نشسته بودند.

هوا آفتابی بود.

پشت‌بام شبیه خاطره‌ای نیمه‌ تمام به نظر می‌رسید.

الیسا گفت:

«اون روز که رفتی، دنیا از هم پاشید. ولی چیزی که از همه بیشتر درد داشت… این بود که فکر کردم این ارزشِ من بود. فکر کردم من اونقدر کم بودم که حتی دوست داشتنم کافی نبود.»

جیسن چشمانش را بست.

«نه. نه… هیچ چیز بین ما به خاطر کمبود تو نبود. من ترسیدم. بلد نبودم عاشق بمونم. اما هر روز، هر شب… حسرتت رو خوردم.»

«اگه دوباره اتفاق بیفته چی؟»

الیسا به نقطه‌ای در افق خیره شده بود.

«اگه یه روز دوباره کسی بیاد و بگه دلش لرزیده چی؟»

«اون وقت من اولین کسی خواهم بود که بهت می‌گم. چون من می‌ترسم، الیسا.

اما ترجیح می‌دم با ترسم پیش تو بجنگم تا اینکه دور از تو زندگی کنم.»

باد آرام وزید.

الیسا مکث کرد.

«هیچ تضمینی نیست که بتونم کامل ببخشمت.»

«من ازت تضمین نمی‌خوام.

من فقط می‌خوام اجازه بدی کنارت باشم.

باقی‌اش… با زمان درست می‌شه.

مثل تمشک‌هایی که نورا می‌کشه.»

لبخند کوچک، خسته و واقعی روی لب الیسا نشست.

«بعضی چیزها… واقعاً وقت می‌برن.»

جیسن زمزمه کرد:

«من وقت دارم.»

الیسا دستش را جلو برد.

آرام. محتاط.

اما این بار، جیسن دستش را گرفت.

نه با عجله.

نه با خواهش.

با احترام.

12 – پایان
ماه‌ها گذشت.

الیسا دوباره به زندگی برگشت—نه همان زندگی قبلی، بلکه چیزی متفاوت.

قوی‌تر. آرام‌تر.

با گذشته‌ای که هنوز درد داشت، اما دیگر او را نمی‌بلعید.

جیسن یاد گرفت فاصله‌ها را پر نکند، بلکه همراهی کند.

و نورا همیشه بین‌شان می‌خندید و می‌گفت:

«دیدین؟ گفتم بعضی چیزا دیر می‌رسن، ولی می‌رسن.»

یک روز عصر، دوباره روی همان پشت‌بام نشستند.

الیسا در حالی که به آسمان نگاه می‌کرد گفت:

«می‌دونی… هنوز می‌ترسم.»

جیسن دستش را آرام گرفت.

«منم می‌ترسم. اما… با هم که باشیم، حتی ترسات هم قشنگ‌تره.»

الیسا لبخند زد.

برای اولین بار بدون اشک.

بدون درد.

بدون سایه.

«فکر کنم… بالاخره تمشک‌ها رسیدن.»

و این‌گونه، بعد از ماه‌ها سکوت، زخم، باران، و دیوارهایی بلند،

عشق دوباره سر زد—نه مثل فیلم‌های هالیوودی با موسیقی باشکوه،

بلکه آرام، انسانی و واقعی.

مثل دلی که دوباره یاد گرفته باشد بتپد.

Hannachills

نویسنده
نور نیست. صدا نیست. فقط تو و من و یه داستان.
6
داستان
208
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!