🌐
«بهارِ دوم: زندگی‌ای که دوباره شکفت»
📚 داستان عادی

«بهارِ دوم: زندگی‌ای که دوباره شکفت»

📖 1 قسمت
👁️ 61 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.6 (5 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

۱. پایانِ اول، آغازِ دوم
هیچ‌کس فکر نمی‌کند مرگ بتواند آن‌قدر آرام اتفاق بیفتد؛ مثل بستن یک کتاب. آیریس در زندگی قبلی‌اش دختر سرزنده‌ای بود که با وجود تمام سختی‌ها، سعی می‌کرد لبخند بزند. ولی دنیای قبلی‌اش، انگار با او لج داشت. خانواده‌ای که حمایتش نمی‌کردند، عشقی که خیانت شد، دوستی‌هایی که پشت پا زدند… همه‌چیز فشرده شد و در نهایت، آخرین خاطره‌اش، افتادن قطره‌بارانی روی کف پیاده‌رو بود.

وقتی دوباره چشمش را باز کرد، اولین چیزی که دید سقف چوبی اتاقی ناشناس بود. نه صدای بوق ماشین بود، نه بوی دود. بلکه صدای گنجشک‌ها و بوی آفتاب‌سوخته‌ی حیاط.

بدنش کوچک بود. دست‌هایش، مثل گلبرگ‌های تازه‌جوانه‌زده.

نوزادی بود.

ولی ذهنش… ذهنش شانزده‌ساله بود.

آیریس آهِ کوچکی کشید — البته بیشتر شبیه “قیق” نوزادانه‌ بود — و با خودش گفت: خب… حداقل دوباره زندگی شروع شده.

در سال‌های بعد، بزرگ‌ شدنش شبیه برق گذشت. چون همه‌چیز را یاد داشت: حرف زدن، خواندن، احساسات، دردها. اما سعی می‌کرد طبیعی باشد، چون مادر و پدر جدیدش بیش از حد مهربان بودند… آن‌قدری که دلش می‌خواست گریه کند. نامش در این دنیا «آیرا» بود — شبیه آیریس، ولی لطیف‌تر.

او تصمیم گرفته بود تنها یک کار را در این زندگی انجام دهد: خوشحال باشد.

و اگر شانس بدهد… شاید عاشق هم بشود. این‌بار درست، این‌بار واقعی.

جهان جدیدش شبیه رویاهای انیمه‌ای بود: شهری با خیابان‌های پر از شکوفه، خانه‌های رنگی، نانوایی‌های بامزه و آدم‌هایی که واقعا لبخند می‌زدند. مثل نسخه‌ای نرم‌تر و روشن‌تر از دنیای قبلی‌اش.

تنها مشکل؟

تمام خاطرات زندگی قبلی همراهش بود. مثل یک کول‌بَگ که هیچ‌وقت زمین نمی‌گذاشت.

گاهی که چیزی خوشحالش می‌کرد، ته ذهنش صدایی می‌گفت: «یادت نره، قبلاً خوشحال شدی ولی همه‌چیز خراب شد.»

اما آیرا هر بار جواب می‌داد: «ولی این‌بار نمی‌ذارم خراب بشه.»

و این جمله، شعار زندگی جدیدش شد.

۲. ورود یک مشکل جذاب
در دوازده‌سالگی، او با پسری آشنا شد که قرار بود خراب‌کارترین، بامزه‌ترین، و البته سرنوشت‌سازترین قسمت زندگی‌اش باشد.

پسر اسمش «رِی» بود. چشمان خاکستری، موهای مشکی نامرتب، و قیافه‌ای که انگار همیشه پنج دقیقه دیر رسیده. خانواده‌اش صاحب یک کتابخانه قدیمی در مرکز شهر بودند.

آشنا شدن‌شان؟

خب… دقیقاً به سبک انیمه.

آیرا داشت از پله‌های کتابخانه بالا می‌رفت، پایش گیر کرد به قالیچه‌ی لیز جلوی در، تعادلش به‌هم خورد، و مستقیم افتاد روی پسری که دو تا فنجان قهوه دستش بود.

قهوه‌ها هواپیما شدند.

یکی روی شانه‌ی رِی.

یکی روی کفش‌های تازه‌ی آیرا.

رِی ناله کرد: «واقعاً؟؟ همین امروز که قول دادم چیزی رو نریزم؟»

آیرا با صورتی سرخ و چشمانی گرد گفت: «من… من مسئول قالیچه نیستم!»

رِی زیرلب گفت: «ولی تو به قالیچه برخورد کردی…»

«خب قالیچه سر راهم بود! مگه من چشم پشت سرم دارم؟»

چند ثانیه به هم خیره شدند.

سکوت.

سپس…

رِی زد زیر خنده.

نه مسخره‌کننده.

نه عصبی.

یک خنده‌ی واقعی، آن‌جوری که صدای خالص خوشحالی بود.

و همین باعث شد قلب آیرا یک‌جوری فریبنده گرم شود. چیزی بین هیجان و ترس. چون در زندگی قبلی، هیچ خنده‌ای این‌قدر واقعی نبود.

رِی دستش را جلو آورد: «اسمت چیه؟»

«آیرا.»

«خب آیرا… این شروع خوبی نبود، ولی می‌تونه ادامه‌ی خوبی داشته باشه.»

و این اولین جمله‌ای بود که سرنوشت جدیدش را لرزاند.

۳. دوستی‌ای که بیشتر بود
رِی تنها کسی بود که آیرا کنارش احساس امنیت می‌کرد. شاید چون خودش هم کمی شکسته به‌نظر می‌رسید. شاید چون در نگاهش، آن سایه‌های “من خوب نیستم” وجود داشت.

او همیشه می‌گفت: «آیرا، تو زیادی می‌خندی. نکنه داری از چیزی فرار می‌کنی؟»

آیرا با لبخند جواب می‌داد: «تو زیادی غر می‌زنی. نکنه داری یک چیزی رو پنهان می‌کنی؟»

دوستی‌شان هر روز عمیق‌تر شد.

بازی می‌کردند.

کتاب می‌خواندند.

دعواهای کوچولو داشتند.

آشتی‌های کیوت‌تر.

و البته… لحظاتی که حس می‌شد چیزی شبیه عشق زیر پوست دوستی‌شان می‌خزد و آرام رشد می‌کند.

اما آیرا هیچ‌وقت نمی‌گذاشت بیشتر شود.

در دلش می‌گفت: «اگر عاشق بشم… شاید دوباره از دستش بدم.»

و این ترسی بود که هر روز با او می‌خوابید و بیدار می‌شد.

۴. روزی که همه‌چیز تغییر کرد
در شانزده‌سالگی، روزی رسید که آیرا از خودش هم انتظارش را نداشت.

آن روز کتابخانه تعطیل بود، ولی آیرا برای برداشتن کتابِ جاگذاشته‌اش رفت. رِی داشت قفسه‌ها را تمیز می‌کرد و زیر لب آهنگی زمزمه می‌کرد.

آیرا وارد شد و گفت: «سلام. من اومدم کتابم رو—»

رِی برگشت.

قیافه‌اش قرمز شد.

گفت: «آیرا… می‌تونم یک چیزی رو بپرسم؟»

آیرا کمی جا خورد. «الان؟ این‌طوری؟»

«آره. چون اگر الان نپرسم… شاید هیچ‌وقت نتونم.»

او نزدیک‌تر شد.

خیلی نزدیک.

در حدی که آیرا حس کرد قلبش دارد می‌افتد کف زمین.

«چرا همیشه وقتی خوشحال می‌شی، انگار یک ذره ترس تو چشمات هست؟ من اینو از روز اول دیدم.»

آیرا سخت قورت داد. «چرا باید—»

«چون من… دوستت دارم.»

همه‌چیز ایستاد.

هوا، نور، دنیا.

و آیرا وحشت کرد.

نه از رِی.

از خودش.

تمام خاطرات زندگی قبلی مثل اسلایدهایی تند از جلوی چشمانش رد شدند. خیانت‌ها. زخم‌ها. احساس باخته شدن.

اشک از چشمانش چکید.

«من… من نمی‌تونم… اگر عاشق بشم، دوباره همه‌چیز رو از دست می‌دم.»

رِی آهی کشید و آرام شانه‌اش را گرفت. «آیرا… تو منو از دست نمی‌دی. من اینجام. تا وقتی که تو بخوای.»

«تو نمی‌فهمی… این اولین زندگی منه.»

«درسته. ولی شاید دومین شانس تو باشه.»

این جمله، مثل جادویی نرم در قلب آیرا نشست.

ولی او فرار کرد.

در سکوت، کتابخانه را ترک کرد.

رِی نگاهش کرد، ولی دنبال نکرد. چون فهمید آیرا باید خودش راه را پیدا کند.

۵. کابوس‌های یک روح خسته
آن شب، آیرا خواب دید دوباره در زندگی قبلی‌اش است. گریه‌ها. فریادها. تنهاماندن‌ها. چهره‌ی کسی که به او پشت کرد.

در خواب، دخترِ قبلی — آیریس — کنارش ایستاد. با همان چشمان خسته.

گفت: «تو قرار نبود از عشق فرار کنی. قرار بود از درد فرار کنی.»

آیرا پرسید: «ولی اگه دوباره خراب شه؟»

آیریس لبخند زد. «اگر از ترسِ زمین خوردن بدوی… هیچ‌وقت نمی‌فهمی می‌تونی پرواز کنی یا نه.»

وقتی بیدار شد، اشکش خشک شده بود.

ولی قلبش سبک‌تر بود.

او فهمید زمانش رسیده.

باید گذشته را ببخشد — نه به خاطر دیگران، بلکه برای خودش.

۶. اعترافی که مثل شکوفه بود
صبح روز بعد، به کتابخانه رفت. رِی با دیدنش خشک شد.

آیرا نفس عمیقی کشید. «می‌دونی… شاید من از عشق بترسم. شاید خیلی. اما… فکر کنم بیشتر از این می‌ترسم که تو رو از دست بدم.»

رِی آرام گفت: «یعنی…؟»

«یعنی… منم دوستت دارم. خیلی بیشتر از چیزی که باید.»

رِی چشمانش برق زد.

نه از خوشحالی شدید؛ یک برق نرم و آرام. مثل کسی که بالاخره جواب چیزی را می‌شنود که مدت‌ها در دلش بوده.

او آهسته یک قدم نزدیک‌تر شد. «می‌تونم بغلت کنم؟»

آیرا با صورتی سرخ سر تکان داد.

و آن لحظه، نه شبیه انیمه‌های پر از درخشش و جرقه بود، نه شبیه عاشقانه‌های پراغراق.

صرفاً گرم بود.

واقعی بود.

مثل بازگشت به خانه.

۷. زندگی‌ای که دوباره شروع می‌شود
از آن روز، زندگی آیرا تغییر کرد. نه معجزه‌ای. نه ناگهانی.

به‌جای آن، آرام.

رِی بهترین شنونده بود.

آیرا بهترین همراه.

گاهی دعوا می‌کردند.

گاهی قهرهای کوچولو که پنج دقیقه هم طول نمی‌کشید.

گاهی انقدر خجالت می‌کشیدند که حتی دست هم گرفتن تبدیل به مرحله‌ی نهایی بازی می‌شد.

اما آیرا احساس کرد چیزی که همیشه دنبالش بود، بالاخره پیدا شده:

امنیت.

آرامش.

عشقی که نمی‌ترساند، بلکه شفا می‌دهد.

در یکی از عصرهای بهاری، وقتی شکوفه‌ها از آسمان می‌ریختند، رِی گفت: «می‌دونی، من فکر می‌کنم آشنا شدنمون تصادفی نبود.»

آیرا خندید. «آره. قالیچه‌ی قاتلِ جلوی در هم می‌خواست تو رو از پا دربیاره.»

«نه جدی می‌گم.»

رِی دستش را گرفت. «تو… برای من یک شروع بودی. می‌خوام منم برای تو یک شروع باشم. حتی اگر شروعِ دومه.»

آیرا گفت: «این دیگه شروعِ دوم من نیست… شروعِ بهترین منِ ممکنه.»

و شکوفه‌ها، مثل شات‌های آهسته‌ی انیمه، دورشان می‌رقصیدند.

۸. پایان‌هایی که پایان نیستند
سال‌ها بعد، وقتی در همان کتابخانه کنار هم نشسته بودند — همان جایی که اولین برخورد فاجعه‌آمیزشان اتفاق افتاد — رِی گفت: «آیرا؟ هنوز از گذشته‌ات می‌ترسی؟»

آیرا لبخند زد. «نه. چون دیگه منو دنبال نمی‌کنه. من دارم پیش می‌رم.»

او سرش را روی شانه‌ی رِی گذاشت.

«این زندگی… همون چیزیه که همیشه آرزو داشتم.»

رِی گفت: «و من خوشحالم که بخشی ازش شدم.»

آیرا آرام گفت: «تو بخشی نیستی… تو دلیلشی.»

و این‌گونه، دختری که زندگی قبلی‌اش پر از درد بود، در زندگی جدیدش راهی به‌سمت نور پیدا کرد — نه با جادو، نه با سرنوشت قطعی، بلکه با انتخابی شجاعانه:

این‌که اجازه بدهد عشق، دوباره وارد قلبش شود.

Hannachills

نویسنده
نور نیست. صدا نیست. فقط تو و من و یه داستان.
6
داستان
208
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!