🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
خوانندهٔ کتاب سرنوشت
📚 داستان عادی

خوانندهٔ کتاب سرنوشت

📖 5 قسمت
👁️ 101 بازدید
🔖 2 ذخیره
5 (15 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 5

بخش اول: تار و پود گسیخته

تهران، سال ۱۴۲۳. صدای آلارم گوشی کیانا توی سکوت شب پیچید، اما او حتی تکان هم نخورد. روی مبل لم داده بود و با چشم‌های نیمه‌باز به سقف طبقه پایین‌شان زل زده بود. هوای خانه شرجی بود، بوی خورشت توی بالکن مانده بود و از توی اتاق بغلی صدای خش خش مداوم دستگاه اکسیژن می‌آمد. مادرش دیگر حتی قدرت حرف زدن نداشت.

کیانا بیست و دو سال داشت. هجده ماه بود که پرستار تمام وقت مادرش شده بود. دوست‌پسرش سینا، که قرار بود باهم معماری بخوانند، بعد از شش ماه رابطه گفت: \"کیانا، تو دیگه اون آدم سابق نیستی.\" و رفت. دوستان دانشگاهی‌اش هم یکی یکی کم شده بودند. زندگی او شده بود همین خانه ۶۰ متری، داروها، آمپول‌ها و ترس.

امشب اما یک چیزی فرق داشت. آن خستگی همیشگی نبود که استخوان‌هایش را می‌خورد. یک احساس عجیب \"انتظار\" توی هوا بود. دو بار رفته بود نبض مادرش را چک کند. مادرش نفس می‌کشید. آرام، یکنواخت.

کیانا کتابی را که مادرش سال‌ها پیش خریده بود و هیچوقت نخوانده بودش از روی طاقچه برداشت. جلدش چرمی کهنه بود و یک نقش مارپیچ روی آن حک شده بود که شبیه یک هزارتو بود. تا به حال جرات نکرده بود آن را باز کند. انگار یک نیروی نامرئی دستش را می‌کشید.

جلد را باز کرد. کاغذها نازک و زرد بودند. اما نوشته‌ها... نوشته‌ها عجیب بودند. مثل خط میخ بود، ولی وقتی چشمش را روی صفحه می‌چرخاند، ناگهان معنی پیدا می‌کرد. مثل این بود که مغزش دارد رمزگشایی می‌کند. اولین جمله‌ای که خواند این بود:
\"و آنگاه که تار و پود زمین از هم گسیخته شود، خواننده در میان خانه‌اش رها می‌گردد.\"

کیانا چشم دوخت به کلمه \"خواننده\". یک لحظه فکر کرد خودش است. همان لحظه، صدای خش خش دستگاه اکسیژن قطع شد. سکوت مطلق شد. قلبش یخ زد. پا شد که بدود طرف اتاق مادرش، اما نتوانست قدم بردارد. نور عجیب و بنفش رنگی از لای کتاب بیرون زد. نه، از لای کتاب نبود. از لای انگشتان خودش بود که کتاب را گرفته بود. نور مثل مارهای برق از مچ دستش بالا رفت.

کیانا خواست فریاد بزند، اما صدا در گلویش خفه شد. اتاق جلوی چشم‌هایش مثل یک نقاشی که آب رویش بریزند، تار شد. مبل، تلویزیون، عکس پدرش روی دیوار... همه چیز کش آمد و حل شد. احساس کرد دارد از درون یک نی بسیار بلند مکیده می‌شود. بدنش سبک شد، بعد سنگین، بعد دوباره سبک. ترس تمام وجودش را گرفته بود. فقط یک فکر توی ذهنش می‌چرخید: مامان! مامان بدون دستگاه می‌میرد!

ناگهان، ضربه. سقوط. بدنش روی زمینی سخت و سرد غلت خورد. چشم‌هایش را باز کرد. دیگر خانه‌اش نبود. آسمان سبز بود. نه آبی، سبز روشن. دو تا ماه توی آسمان بود. بوی عجیب و تندی می‌آمد. دور تا دورش جنگلی از بلورهای صورتی و بنفش بود. موجودات ریز پرنده‌ای با بال‌های شیشه‌ای دور سرش می‌چرخیدند و صداهایی شبیه زنگوله از خودشان در می‌آوردند.

کیانا از جا پرید. کتاب هنوز توی دستش بود. لباس خانه‌اش را پوشیده بود، یک شلوارک و تی‌شرت کهنه. پاهایش یخ می‌کرد. وحشت زده به اطراف دوید. هیچ اثری از خانه نبود. نه خیابان، نه ماشین، نه برج. فقط آن نور بنفش و این دنیای عجیب.

سپس صداها را شنید. صدای غرش، فریاد، و برخورد فلزات. از لای درخت‌های بلوری، به یک دشت بزرگ رسید. چیزی که دید او را خشک کرد. یک پیست مسابقه غول‌آسا. اما نه با ماشین، با ارابه‌هایی که اژدهایان کوچک آنها را می‌کشیدند. در سکوی تماشاگران، هزاران موجود نشسته بودند. بعضی شبیه انسان، بعضی نیمه انسان-حیوان، بعضی فقط سایه‌هایی از نور بودند.

در مرکز میدان، یک تابلو عظیم از جنس نور بود که روی آن نوشته شده بود: \"بازی محکومین: کالبدشکاف\". ناگهان دو دست قوی از پشت سر کیانا را گرفتند. غولی با سه چشم و پوستی شبیه پوست فیل او را بلند کرد. \"آها! شرکت‌کننده جدید! کتاب به دست!\" غول غرش کرد.

کیانا لگد می‌زد و جیغ می‌کشید. \"ولم کن! من اشتباهی آمدم! من باید برگردم پیش مادرم!\"

غول او را جلوی یک محوطه بزرگ انداخت. آنجا، موجودی نشسته بود با تاجی از استخوان و چشمانی سرخ. خدای این بخش. صدایش مثل برخورد سنگ‌ها به هم بود: \"خوش آمدی، خواننده. تو کتاب را خوانده‌ای، پس وارد بازی شده‌ای. قوانین ساده است. در میان این هزارتوها، یک دریچه پنهان است. هر که آن را پیدا کند، به خانه برمی‌گردد و صاحب گنجی بی‌کران می‌شود. اما هر که در این راه بمیرد... خوب، برای همیشه در خاطره ما زنده می‌ماند.\"

کیانا نگاهش به اطراف چرخید. ده‌ها نفر دیگر مثل او بودند. بعضی با لباس‌های عجیب، بعضی شبیه سامورایی‌ها، بعضی شبیه فضانوردان. یک پسر ژولیده با کت و شلوار پاره و کراوات کج، کنار دیوار لم داده بود و به او زل زده بود. برخلاف بقیه که ترسیده یا عصبانی بودند، نگاه او کنجکاو بود. لبخند مرموزی زد و زیر لب چیزی گفت. کیانا فقط یک کلمه را از روی لب‌هایش خواند: \"باز هم یک بیچاره.\"

ناگهان صدای بوق مهیبی پیچید. دور تا دور میدان، دیوارهای سنگی از زمین بیرون زدند. همه چیز تیره و تار شد. مسابقه شروع شده بود.

Hannachills

نویسنده
نور نیست. صدا نیست. فقط تو و من و یه داستان.
6
داستان
194
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 3

پ
پدرام مضفری
2026/02/26 - 23:08
داستان قشنگی بود
i
imandrakola
2026/02/27 - 10:27
بسیار عالی بود
ص
صدف جعفری
2026/03/04 - 19:18
خیلی هیجان انگیزه داستان قشنگیه 👏🏻