🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
«پرتال شیشه‌ای زیرزمین»
🧸 داستان کودک

«پرتال شیشه‌ای زیرزمین»

📖 6 قسمت
👁️ 152 بازدید
🔖 2 ذخیره
4.8 (16 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 6

چپتر 1 – صدای ناشناس

باران شدیدی می‌بارید و ماریا در زیرزمین خانه‌ی قدیمی مادربزرگش دنبال جعبه‌ای قدیمی می‌گشت. بوی نم و چوب خیس زیرزمین را پر کرده بود. در گوشه‌ای از اتاق، فرش کوچکی که همیشه تصور می‌کرد ثابت است، کمی جمع شده بود. وقتی آن را کنار زد، سطحی شیشه‌ای دید که نور آبیِ خفیفی از زیرش می‌تابید.

با خودش زمزمه کرد:

«این دیگه چیه…؟ من که یادم نمیاد مامان‌بزرگ همچین چیزی داشته باشه.»

در همین لحظه صدای درِ زیرزمین آمد. جان، همسایه‌ی جدید که چند روز پیش تنها یک‌بار دیده بودش، با یک جعبه کوچک وارد شد.

— ببخشید ماریا… مادربزرگت گفت شاید کمکت لازم باشه.

— خوب شد اومدی، زیرزمینش انگار تله‌پارتی داره.

جان با خنده نزدیک شد اما وقتی نور ضعیف را دید، لبخندش کم‌رنگ شد. هر دو کنار سطح نورانی خم شدند. از وسط صفحه صدایی مثل «زمزمه‌ی باد در میان فلز» به گوش می‌رسید، چیزی بین نفس‌کشیدن و گریه‌کردن.

— این نور از کجا میاد؟

ماریا آهسته گفت:

— نمی‌دونم… حس می‌کنم صدام می‌کنه.

Hannachills

نویسنده
نور نیست. صدا نیست. فقط تو و من و یه داستان.
1
داستان
3
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 3

ص
صدف جعفری
2026/03/04 - 19:16
خیلی باحال بود منم دلم خواست برم اسنپ کار کنم 😃
س
سپیده
2026/03/14 - 13:49
داستان جالبی بود انگار داشتم مانگا میخوندم 😅
م
مهدی صارمی
2026/03/28 - 11:59
دلم میخواست با راننده اسنپ باشم