🌐
ماجرای امیر و کتابخانه جادویی
🧸 داستان کودک

ماجرای امیر و کتابخانه جادویی

📖 1 قسمت
👁️ 77 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.8 (4 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

کتابخانه جادویی

امیر پسری بود که از درس خوندن متنفر بود. هر وقت مادرش می‌گفت برو تکالیفت را بنویس، امیر اخم می‌کرد. هر وقت معلم می‌گفت فردا امتحان داریم، امیر ناله می‌کرد. کتابهای درس برایش مثل زهر بودند. تلخ و بی‌مزه.
یک روز مادرش گفت امیر جان برو از کتابخانه شهر کتاب بگیر. امیر گفت کتابخانه چه کارش دارم. مادرش گفت برو پسرم. چند تا کتاب داستان بگیر. امیر با بی‌میلی رفت.
کتابخانه نزدیک خانه‌شان بود. یک ساختمان قدیمی با در بزرگ چوبی. امیر تا به حال نرفته بود آنجا. در را باز کرد. داخل شد. بوی کاغذ کهنه می‌آمد. همه جا ساکت بود. چند نفر نشسته بودند و کتاب می‌خواندند.
امیر رفت طرف قفسه‌ها. کتابها را نگاه کرد. همه‌شان بزرگ بودند. قطور بودند. امیر خمیازه کشید. می‌خواست برگردد خانه. یک دفعه یک نور عجیب از ته کتابخانه آمد.
امیر جلو رفت. دید یک کتاب روی میز باز است. نور از آن کتاب می‌آید. کتاب خیلی قدیمی بود. جلدش چرمی بود. صفحه‌هایش زرد شده بود. روی جلدش نوشته بود کتابخانه جادویی.
امیر دستش را دراز کرد. خواست کتاب را ببندد. یک دفعه کتاب او را کشید توی خودش. امیر جیغ زد. ولی کسی نشنید. همه چیز تار شد.
امیر خودش را توی یک جای عجیب دید. همه جا پر از کتاب بود. کتابها پرواز می‌کردند توی هوا. قفسه‌ها تا آسمان می‌رفتند. نردبانهای بلند همه جا بود. یک خرگوش سفید با لباس آمد جلو.
خرگوش گفت سلام امیر. به کتابخانه جادویی خوش آمدی. امیر دهانش باز ماند. پرسید تو کی هستی. خرگوش گفت من کتابدار اینجا هستم. اسمم پشمالو است. بیا با هم بگردیم.
پشمالو امیر را برد توی یک سالن بزرگ. پر بود از کتابهای ریاضی. پشمالو یک کتاب باز کرد. از توی کتاب اعداد بیرون آمدند. رقصیدند توی هوا. دو و دو تا شد چهار. چهار تا شد هشت. امیر گفت وای چه قشنگ.

بعد رفتند توی سالن علوم. کتابهای علوم را باز کردند. از توی کتاب یک آتشفشان کوچک آمد بیرون. فوران کرد. گدازه‌های نارنجی ریخت. امیر گفت وای چطور این کار را کرد. پشمالو گفت علم جادوی واقعی است.
بعد رفتند توی سالن نجوم. کتابها را باز کردند. ستاره‌ها آمدند بیرون. دورشان چرخیدند. ماه و خورشید آمدند. امیر گفت من هیچ کدام اینها را نمی‌دانستم. پشمالو گفت چون کتاب نمی‌خوانی.
بعد رفتند توی سالن تاریخ. کتابها را باز کردند. فرعونها آمدند. شوالیه‌ها آمدند. دایناسورها آمدند. همه چیز زنده شد. امیر ذوق زده بود. می‌دوید بین همه‌شان. نگاه می‌کرد. سوال می‌پرسید.
ناگهان پشمالو گفت وقت برگشتن است. امیر ناراحت شد. گفت می‌خواهم بمانم. می‌خواهم همه کتابها را بخوانم. پشمالو گفت پس باید بروی خانه و کتاب بخوانی. هر کتاب یک دنیاست. هر کتاب یک ماجراست.
امیر گفت قبول می‌کنم. قول می‌دهم کتاب بخوانم. پشمالو یک کتاب کوچک به امیر داد. گفت این مال تو. هر وقت خواستی بیایی اینجا، این کتاب را باز کن. امیر کتاب را گرفت. یک دفعه همه چیز تار شد.
امیر خودش را توی کتابخانه پیدا کرد. همان جا که بود. دستش را نگاه کرد. کتاب کوچک توی دستش بود. نفس نفس زد. نکند خواب دیده بود.
دوید خانه. مادرش پرسید کتاب گرفتی. امیر گفت بله. کتاب کوچک را نشان داد. مادرش نگاه کرد و گفت این کتاب مال کتابخانه نیست. از کجا آوردی. امیر گفت مال خودم است. هدیه گرفتم.
از آن روز امیر عوض شد. هر روز کتاب می‌خواند. اول کتابهای داستان. بعد کتابهای علمی. بعد کتابهای تاریخ. هر کتاب یک پنجره بود به یک دنیای جدید.
ریاضی را دوست داشت چون فهمید اعداد مثل بازی هستند. علوم را دوست داشت چون فهمید همه چیز توی دنیا قانون دارد. تاریخ را دوست داشت چون فهمید آدمهای قدیم چه جوری زندگی می‌کردند.
یک روز معلم سر کلاس سوال سختی پرسید. هیچکس جواب نداد. امیر دستش را بلند کرد. جواب درست را داد. همه بچه‌ها نگاهش کردند. معلم تعجب کرد. گفت آفرین امیر. از کجا یاد گرفتی.
امیر گفت از کتابها. معلم لبخند زد. گفت کتابها بهترین دوست آدم هستند.
شب وقتی امیر خواست بخوابد، کتاب کوچکش را باز کرد. یک دفعه پشمالو از توی کتاب بیرون آمد. پشمالو گفت سلام امیر. خسته نباشی. امروز عالی بودی. امیر گفت ممنونم پشمالو. تو بهترین دوست من هستی.
پشمالو گفت می‌خواهی برویم کتابخانه جادویی. امیر گفت نه امروز خسته‌ام. فردا می‌روم مدرسه. باید زود بخوابم. پشمالو خندید و گفت ببین چقدر عوض شده‌ای. قبل که از مدرسه فرار می‌کردی.
امیر خندید. گفت آره راست می‌گویی. کتابها زندگی من را عوض کردند. پشمالو چشمک زد و گفت فقط کتابها نه. تو خودت خواستی عوض شوی. کتابها فقط راه را نشان دادند.
امیر کتاب را بست. چراغ را خاموش کرد. خوابید. خواب دید توی یک کتابخانه بزرگ است. همه کتابها به او سلام می‌کنند. کتابها می‌گویند بیا بخوانمان. بیا یاد بگیر. دنیا جای قشنگی است. فقط کافی است چشمهایت را باز کنی و نگاه کنی.
صبح زود بیدار شد. با خوشحالی رفت مدرسه. کیفش پر از کتاب بود. کتاب ریاضی. کتاب علوم. کتاب داستان. همه را دوست داشت. همه را می‌خواند. همه را یاد می‌گرفت.
مادرش نگاهش کرد و لبخند زد. گفت پسرم چقدر بزرگ شده‌ای. امیر گفت مامان من تازه فهمیدم درس خوندن چه قدر شیرین است. مثل شکلات می‌ماند. مثل بستنی می‌ماند. آدم هر چه بیشتر می‌خورد بیشتر دوست دارد.
مادرش بغلش کرد. گفت همیشه همینطور باش پسرم. همیشه یاد بگیر. همیشه بخوان. کتابها بالهای تو هستند. با آنها می‌توانی پرواز کنی. بروی هر جا که دلت بخواهد.
امیر به آسمان نگاه کرد. پرنده‌ها پرواز می‌کردند. امیر فکر کرد من هم پرواز می‌کنم. با کتابهایم. با درسهایم. با یادگرفتن. به جاهای دور. به دنیای بزرگ. به آینده روشن.
و امیر همیشه کتاب می‌خواند. همیشه یاد می‌گرفت. همیشه بزرگتر می‌شد. ولی هیچ وقت کتابخانه جادویی را فراموش نکرد. هیچ وقت پشمالو را فراموش نکرد. هیچ وقت آن روزی را که از درس خوندن متنفر بود فراموش نکرد. چون آن روز به او یاد داد که آدم می‌تواند عوض شود. آدم می‌تواند رشد کند. آدم می‌تواند دوست داشته باشد چیزی را که قبلاً دوست نداشت.

مهناز اکبری

نویسنده
این نویسنده تاکنون بیوگرافی خود را وارد نکرده است.
3
داستان
199
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!