🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
سفرهای علمی با عمو جواد
🧸 داستان کودک

سفرهای علمی با عمو جواد

📖 1 قسمت
👁️ 64 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.7 (3 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

سفرهای علمی

عمو جواد یک دانشمند بود. او یک ماشین زمان درست کرده بود. ماشین زمان توی حیاط خانه‌اش بود. بزرگ بود. گرد بود. برق می‌زد.
سارا و امیر هر روز می‌آمدند خانه عمو جواد. عمو جواد را خیلی دوست داشتند. یک روز عمو جواد گفت بچه‌ها بیایید برویم سفر علمی.

سارا پرسید کجا می‌رویم. عمو جواد گفت به گذشته. به زمان دایناسورها. امیر ذوق کرد و پرید بالا. گفت وای چه جالب.
سوار ماشین زمان شدند. عمو جواد دکمه قرمز را زد. یک نور بزرگ همه جا را گرفت. بعد همه چیز تار شد. یک لحظه بعد رسیدند به یک جنگل بزرگ.
جنگل خیلی سبز بود. درختها خیلی بلند بودند. یک دفعه یک دایناسور بزرگ از پشت درخت بیرون آمد. سارا ترسید. پشت عمو جواد قایم شد.
عمو جواد خندید و گفت نترسید. این یک براکیوسaurus است. گیاهخوار است. به ما کاری ندارد. دایناسور به آنها نگاه کرد. برگ درختها را خورد و رفت.
بعد یک دایناسور دیگر آمد. سه تا شاخ داشت روی سرش. امیر پرسید این چیست. عمو جواد گفت این تریسراتوپس است. خیلی قوی است. ولی باز هم گیاهخوار است.
ناگهان زمین لرزید. همه حیوانها فرار کردند. یک دایناسور خیلی بزرگ و ترسناک آمد. دندانهای تیز داشت. دستهای کوچک داشت. عمو جواد گفت این تی‌رکس است. خطرناک است. باید زود برویم.
سریع سوار ماشین زمان شدند. عمو جواد دکمه زرد را زد. نور آمد و همه چیز تار شد. یک لحظه بعد رسیدند به یک جای دیگر.
این بار یک جای خیلی سرد بود. همه جا برف بود. سفید سفید. امیر پرسید این کجاست. عمو جواد گفت این قطب شمال است. میلیونها سال بعد از دایناسورها.
یک خرس قطبی دیدند. سفید بود. بزرگ بود. داشت ماهی می‌گرفت. سارا گفت چه قشنگ است. یک ماموت هم دیدند. پشم‌دار بود. خرطوم داشت. عمو جواد گفت اینها الان منقرض شده‌اند. فقط اینجا می‌توانیم ببینیمشان.
بعد رفتند به آینده. سوار ماشین زمان شدند. عمو جواد دکمه آبی را زد. یک نور آمد. رسیدند به یک شهر عجیب.
ماشینها توی هوا پرواز می‌کردند. خانهها خیلی بلند بودند. آدمها لباسهای عجیب پوشیده بودند. رباتها همه جا بودند. یک ربات به آنها سلام کرد. سارا گفت چه جالب.
یک موش‌کوف دیدند که به ماه می‌رفت. یک رستوران توی آسمان دیدند. یک درخت دیدند که میوه‌های آب نباتی داشت. امیر گفت می‌شود یکی بچینم. عمو جواد گفت نه جانم. مال مردم آینده است.

آخر سر عمو جواد گفت بچه‌ها وقت برگشتن است. سارا و امیر ناراحت شدند. ولی باید برمی‌گشتند. سوار ماشین زمان شدند. عمو جواد دکمه سبز را زد.
یک نور آمد. یک لحظه بعد رسیدند به خانه عمو جواد. همان جا توی حیاط. همه چیز مثل قبل بود. سارا پرسید ما واقعاً رفتیم یا خواب بودیم. عمو جواد چشمک زد و گفت فکر کن خودت ببین.
امیر گفت من می‌دانم واقعی بود. چون یک پر دایناسور توی جیبم است. همه خندیدند. عمو جواد گفت سفر بعدی می‌رویم ته دریا. ببینیم چه حیوانهایی آنجا هستند.
سارا و امیر خوشحال شدند. منتظر سفر بعدی ماندند. هر روز به خانه عمو جواد می‌آمدند. هر روز می‌پرسیدند کی می‌رویم ته دریا. عمو جواد می‌گفت به زودی. صبر کنید.
و آنها صبر کردند. تا سفر علمی بعدی با عمو جواد.

مهناز اکبری

نویسنده
این نویسنده تاکنون بیوگرافی خود را وارد نکرده است.
3
داستان
193
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 1

پ
پدرام مضفری
2026/03/14 - 11:13
عمو جواد یه مقدار اسمش خشن نیست :)