🌐
🛒 0
آرمان و شهابِ سرخ
🧸 داستان کودک

آرمان و شهابِ سرخ

📖 8 قسمت
👁️ 4 بازدید
🔖 1 ذخیره
★ ★ ★ ★ ★
4.8 (8 رأی)
★ ★ ★ ★ ★

📚 قسمت‌ها 1 از 8

پسری که هیچ‌وقت خسته نمی‌شد

16
2.0
آرمان پسری چهارده‌ساله بود که در شهر کوچکی به نام «کهریزک» زندگی می‌کرد. شهری که هیچ‌وقت اتفاق خاصی در آن نمی‌افتاد. نه ابرقهرمانی داشت، نه هیولایی، نه حتی یک تبهکار واقعی. فقط پیرمردی که هر روز صبح با دوچرخه‌اش روزنامه پخش می‌کرد و خانمی که گربه‌های محله را غذا می‌داد.

اما آرمان با بقیه فرق داشت. او هیچ‌وقت خسته نمی‌شد.

وقتی بقیه بچه‌ها بعد از ده دقیقه دویدن نفس‌نفس می‌زدند، آرمان می‌توانست ساعت‌ها بدود. وقتی معلم ورزش از همه می‌خواست بیست بار شنا بروند، آرمان صد بار می‌رفت و باز هم لبخند می‌زد. زخم‌هایش هم خیلی زود خوب می‌شدند. مادرش می‌گفت: «تو بچه‌ی عجیبی هستی، آرمان.» و آرمان فقط می‌خندید.

او نمی‌دانست که در رگ‌هایش خونِ یک نسل فراموش‌شده جریان دارد. نسلی از نگهبانانِ باستانی که قرن‌ها پیش از زمین محافظت می‌کردند. اما آن روز، هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌دانست.

آن روز، فقط یک پسر کنجکاو بود که تصمیم گرفت به غارِ ممنوعه‌ی کوهِ پشت شهر برود.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
2
داستان
7
بازدید

✨ داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 3

س
سپیده شمع گستر
2026/05/19 - 19:15
عالی بود
س
سمیرا
2026/05/20 - 07:12
داستان باحالی بود ❤
ا
امیر
2026/05/21 - 16:21
داستان خوبی بود منتظر داستان های بیشتری هستیم
📱
✕
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
←
جدید!