🌐
🛒 0
نی نی کوچولو
🧸 داستان کودک

نی نی کوچولو

📖 14 قسمت
👁️ 12 بازدید
🔖 0 ذخیره
★ ★ ★ ★ ★
4.8 (13 رأی)
★ ★ ★ ★ ★

📚 قسمت‌ها 1 از 14

یه خواهر ناقابل

16
2.0

چند وقت پیش، یه اتفاق بزرگ تو خونه‌مون افتاد. یه خواهر برای من به دنیا آمد. یعنی یه موجود ریزه میزه که تمام روز گریه می‌کنه، بدبو می‌کنه و همه توجه بابا و مامان رو می‌گیره.

مامان وقتی از بیمارستان برگشت، یه بسته کوچولو تو بغلش بود. اون بسته، خواهر من بود. اسمش رو گذاشتن «سارا». خب، راستش من اصلاً از این ماجرا خوشحال نبودم.

بابا با ذوق و شوق گفت: «نیکولا! ببین! این خواهرته!» من نگاهش کردم. چشمانش بسته بود، مشت‌های ریزه‌میزه‌اش رو گره کرده بود و مرتب غرغر می‌کرد. گفتم: «قشنگ نیست. شبیه یه موشه!»

بابا خندید و گفت: «چیزهای قشنگ اولش اینطورین! یه روزی می‌بینی چقدر باهاش خوش می‌گذره!» من اما هیچی از این حرفا نفهمیدم. فقط می‌دونستم که اون موجود ریزه، خواب بابا و مامان رو خراب کرده. نصف شب از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم چراغ اتاق روشنه و مامان داره بهش شیر می‌ده. دیگه هیچکس برام قصه نمی‌خوند. همه فقط حواسشون به سارا بود.

یکی از روزها که داشتم تو اتاقم نقاشی می‌کشیدم، مامان داد زد: «نیکولا! بیا ببین خواهرت چقدر بامزه شده!» رفتم تو اتاق. سارا رو توی تختش گذاشته بودن و داشت با پاهاش لگد می‌زد و قاه قاه می‌خندید. انگار که یه چیز خیلی بامزه دیده باشه. مامان گفت: «ببین! به تو نگاه می‌کنه!»

راستش، سارا واقعاً به من نگاه می‌کرد. یه نگاه خیلی ساده. بدون هیچ حرفی. ناگهان، دست ریزه‌میزه‌اش رو به طرف من دراز کرد. مامان گفت: «می‌خواد دستت رو بگیره!» من با احتیاط دستم رو به طرفش بردم. انگشت کوچولوش، انگشت من رو گرفت و محکم فشار داد. نه، اونقدرها هم بد نبود. شاید خواهر کوچولو، مثل یه عروسک بامزه باشه.

یه روز، کلود که هیچوقت حرف نمی‌زد، به دیدنم اومد. همینطور که نشسته بودیم و بازی می‌کردیم، سارا شروع کرد به گریه کردن. مامان گفت: «نیکولا! بغضش گرفته! بیا آهنگ بخون براش!» من که از این کار خجالت می‌کشیدم، گفتم: «نه! خودت بخون!» اما کلود که هیچوقت حرف نمی‌زد، یه دفعه با صدای نرمی شروع کرد به آهنگ خوندن. آهنگش خیلی قشنگ بود. سارا کم کم گریه‌اش بند اومد. چشمانش رو باز کرد و به کلود نگاه کرد. بعد لبخند زد. کلود با خجالت گفت: «مادرم به من یاد داده.»

اون روز فهمیدم شاید سارا بد نباشه. حتی گاهی قشنگ به نظر می‌رسید. وقتی می‌خوابید، مثل یک فرشته کوچولو بود. و وقتی به من نگاه می‌کرد، توی دلم یه حس عجیبی داشتم.

یه ماه بعد، سارا بزرگ‌تر شده بود. دیگه می‌تونست گردنش رو بگیره و به اطراف نگاه کنه. یه روز نشسته بودم روی مبل و تلویزیون نگاه می‌کردم. سارا رو گذاشته بودن کنارم. یکدفعه، دستش رو دراز کرد و گوشم رو گرفت و کشید! داد زدم: «آخ!» مامان با خنده گفت: «می‌خواد باهات بازی کنه!» خب، شاید بازی کردن باهاش اونقدرها هم بد نباشه.

اما بدترین اتفاق یه روز عصر افتاد. بابا اومد خونه و یه جعبه بزرگ آورد. ذوق‌زده گفتم: «بابا! این برا چیه؟ برای منه؟» بابا جعبه رو باز کرد. توش یه چیز قشنگ بود، یه جور تاب کوچولو که به در اتاق می‌بستند. بابا گفت: «این برای ساراست! تا توش بشینه و تاب بخوره!» من ناراحت شدم. همیشه برای سارا چیزای قشنگ می‌خرند. برای من هیچی.

بابا که ناراحتی من رو دید، گفت: «نیکولا جان! ناراحت نباش! این تاب رو من با دست خودم ساختم. می‌خوام تو به سارا نشون بدی چطور تاب می‌خورن!» منم رفتم و سارا رو توی تاب گذاشتم. اولش کمی ترسیده بود، ولی وقتی تاب رو دادم، شروع کرد به قاه قاه خندیدن. اونقدر خنده‌اش بلند شد که منم بی‌اختیار خندیدم.

اون روز، من و سارا با هم تاب بازی کردیم. من تاب می‌دادم و سارا می‌خندید. مامان و بابا از دور نگاهمون می‌کردند و لبخند می‌زدند.

حالا که بهش فکر می‌کنم، شاید خواهر کوچولو اونقدرها هم که فکر می‌کردم بد نباشه. شاید حتی یه دوست جدید باشه. البته وقتی بزرگ‌تر بشه. ولی فعلاً، گاهی اوقات که گریه می‌کنه، می‌رم کنارش و براش آهنگ می‌خونم. مامان می‌گه: «نیکولا! تو بهترین برادر دنیایی!»

و من با غرور می‌گم: «می‌دونم!»

ساناز مجتهدی

نویسنده
نوشتن برای من همان لحظهای است که کلمات روی کاغذ، از قفس ذهن پرواز میکنند. من آن دختری هستم که میان سکوت دفترچههایش، دنیایی از صداها را ضبط میکند. هر خطی که مینویسم، لبخندی است برای کشف ناشناختهها؛ چون باور دارم هر برگه سفید، آغاز یک ماجرای تازه است.
2
داستان
0
بازدید

✨ داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 2

ک
کامران
2026/05/15 - 06:24
چه ساختمون ترسناکی من خودم جرئت نمیکنم برم دعوا میشه تو راهرو 😅
ش
شیلا
2026/05/15 - 18:22
خیلی عالی بود
📱
✕
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
←
جدید!