🌐
🛒 0
نیکولا کوچولو
🧸 داستان کودک

نیکولا کوچولو

📖 7 قسمت
👁️ 17 بازدید
🔖 0 ذخیره
★ ★ ★ ★ ★
5 (4 رأی)
★ ★ ★ ★ ★

📚 قسمت‌ها 1 از 7

خاطرهای که تا آخر عمر عزیز نگهش میداریم

16
2.0
امروز صبح وقتی به مدرسه رسیدیم، معلم‌مان با لبخند بزرگی به ما گفت که خبر فوقالعادهای دارد. همه با ذوق به هم نگاه کردیم. معلم گفت که یک عکاس قرار است به مدرسه بیاید و از ما عکس دستهجمعی بگیرد. «این خاطرهای است که تا آخر عمر عزیز نگهش میدارید.»

آقای عکاس یک جعبه بزرگ سیاه با سه پایه آهنی آورد و جلوی ما گذاشت. همه از جا بلند شدیم تا بهتر ببینیم. جفروا، که پدرش خیلی پولدار است، فوری جلو رفت و پرسید: «این دستگاه چطور کار میکند؟» عکاس گفت که یک پرنده کوچک از داخل جعبه بیرون میآید. جفروا که عاشق چیزهای عجیب است، گفت که حتماً یک سفینه فضایی است و فردا با لباس فضانوردی میآید!

معلم خیلی عصبانی شد و به جفروا گفت که باید با لباس معمولی بیاید. اما جفروا گفت اگر نگذارد با لباس فضانوردی عکس بگیرد، دیگر به مدرسه نمیآید!

بعد نوبت به آلست رسید، همان پسری که همیشه در حال خوردن است. او یک کیسه بزرگ بیسکویت با خودش آورده بود و مدام یکی از آنها را میخورد. درست وقتی عکاس داشت دوربین را آماده میکرد، آلست یک بیسکویت بزرگ را از کیسه بیرون کشید و ناگهان یک لکه بزرگ شکلات روی پیراهن سفیدش ریخت. معلم فریاد زد: «آلست!» و همه شروع به خندیدن کردند. آلست فقط شانه بالا انداخت و گفت: «مهم نیست، باز هم از این بیسکویتها دارم.»

بعد نوبت به آنان رسید، آن پسر باهوشی که همیشه اول کلاس است و معلم خیلی دوستش دارد. هیچکس آنان را دوست ندارد، چون مرتب خودنمایی میکند. همینطور که معلم داشت به ما میگفت صاف بایستیم و لبخند بزنیم، آنان فوری دستش را بلند کرد و گفت: «خانم معلم! من میدانم که عکاسی با نور و عدسی کار میکند و...» معلم گفت: «آنان جان، حالا وقتش نیست» اما آنان باز هم شروع کرد به توضیح دادن دربارهی دوربینهای عکاسی. اد (همان بچه زورگوی کلاس) آرام به من گفت: «دوست داری کتکش بزنم؟» گفتم نه، چون آنان عینکی است و اگر کتکش بزنیم، حتماً پیش معلم لای لای میکند.

خلاصه اینکه همه قاطی شده بودند. یکی داشت بیسکویت میخورد، یکی داشت از لباس فضانوردی حرف میزد، یکی هم داشت از اپتیک درس میداد. معلم حسابی عصبانی شد. سعی کرد همه را ردیف کند. گفت که باید یک عکس قشنگ برای یادگاری بگیریم. همه سعی کردیم صاف بایستیم. آنان عینکش را تمیز کرد. آلست بیسکویتها را پنهان کرد. جفروا هم قول داد که آن روز لباس معمولی بپوشد.

اما وقتی همه آماده شدیم و عکاس خواست عکس را بگیرد، معلم متوجه شد که عکاس دیگر آنجا نیست! رفته بود. در را هم بسته بود. و ما فقط همان جعبه سیاه و سهپایه را دیدیم که وسط کلاس مانده بود. معلم با ناراحتی گفت: «آه، خدايا... چه روز بدی.» اما ما خیلی خوشحال بودیم که آن روز عکس گرفته نشد، چون همهی ما حواسمان به عکاس و جعبه و پرندهها و لباس فضانوردی بود و هیچکس دوست نداشت صاف بایستد.

ساناز مجتهدی

نویسنده
نوشتن برای من همان لحظهای است که کلمات روی کاغذ، از قفس ذهن پرواز میکنند. من آن دختری هستم که میان سکوت دفترچههایش، دنیایی از صداها را ضبط میکند. هر خطی که مینویسم، لبخندی است برای کشف ناشناختهها؛ چون باور دارم هر برگه سفید، آغاز یک ماجرای تازه است.
2
داستان
0
بازدید

✨ داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
✕
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
←
جدید!