🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
مهمان‌های کوچک خانه‌ی ماه
🧸 داستان کودک

مهمان‌های کوچک خانه‌ی ماه

📖 1 قسمت
👁️ 15 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (3 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

مهمان‌های کوچک خانه‌ی ماه

بالای بلندترین کوه دنیا، جایی که ابرها مثل پنیرک نرم زیر پایت قلقلکت می‌دادند، خانه‌ای بود به رنگ عسل. توی آن خانه دختری زندگی می‌کرد به اسم لاله. لاله یک تختخواب گرد داشت، یک میز کوچک که پایه‌هایش مثل مداد رنگی بود، و یک پنجره که باز می‌شد توی دل آسمان.

یک شب، لاله داشت ستاره‌ها را می‌شمرد که ناگهان صدای یواشکی از پشت پنجره شنید:

تیک... تیک... تیک...

چشم گرد کرد. یک شعاع نرم و زرد داشت از لای پرده بیرون می‌زد. لاله پرده را کنار زد... و چه دید؟

یک قاشق چوبی بزرگ، یک کاسه سفالی کوچک، و یک خمیر براق که بوی دارچین می‌داد. پشتشان هم چیزی شبیه سبدِ گردِ حصیری، با دو دسته که مثل گوش خرگوش تکان می‌خورد.

لاله با تعجب پرسید: «شما... شنا می‌دانید؟»

قاشق چوبی پرید روی طاقچه و گفت: «ما مهمان‌های کوچک خانه‌ی ماهیم. ماه گفت بیایید برای تو یک شب رویایی درست کنیم. فقط کافی است چشمانت را ببندی و یک آرزو کنی.»

لاله چشم بست و گفت: «کاش می‌شد امشب را با یک دوست بازی کنم.»

وقتی چشم باز کرد، کاسه سفالی پر از درخشش بود. از توی کاسه، یک توپ پشمی آبی و یک توپ پشمی صورتی بیرون پریدند. خودشان را دور اتاق چرخاندند و تبدیل شدند به دو جوراب عروسکی؛ یکی با گوش‌های دراز، یکی با دُم بادبزنی.

لاله آن‌ها را پوشید و تا صبح خندید و قصه گفت. جوراب آبی خرگوش شد و شعر گفت: «لاله جون، یه پا بذار ببینم، ماه میاد از پشت ابر، نون و پنیر میاره به خبر...» و جوراب صورتی موش کوچولویی بود که از دویدن به دور کمر لاله خسته نمی‌شد.

ساعت دو نصف شب، قاشق چوبی با مهربانی گفت: «خوابت میاد کوچولو، وقت جادو تموم شده. ولی نگران نباش، ما هر وقت دلت برامون تنگ بشه، تو رویاهات میایم با یه قصه نو.»

لاله گفت: «قول می‌دی؟»

کاسه سفالی درخشید: «قول ماه، که هیچ وقت فراموش نمی‌کنه بچه‌هایی که به آسمون نگاه می‌کنن.»

صبح که شد، لاله جوراب‌ها را روی دستش دید. آبی بود و صورتی. اما دیگر حرف نمی‌زدند. با این‌حال، یک چیز عوض شده بود؛ تهیه‌ی تخت لاله یک برگ ریز و طلایی افتاده بود که رویش نوشته بود:

«تو دیگر هیچ وقت تنها نیستی. ماه همه‌ی آرزوهای کوچک تو را از پشت ابر می‌شنود. فقط کافی است یکی‌شان را هر شب زیر بالشت بگذاری.»

از آن شب به بعد، لاله هر شب یک آرزو زیر بالشت می‌گذاشت. گاهی آرزوی یک بستنی دو قیفی، گاهی پرواز روی چمن‌ها، گاهی دیدن یک گربه‌ی راه راه.

و ماه هم همیشه... آرزوها را جایی توی جیب ابرهایش پنهان می‌کرد تا شیرین‌ترین‌شان را برای شب تولد لاله بفرستد.

پایان.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
1
داستان
3
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 1

ک
کامران
2026/05/15 - 06:26
داستان جالبی بود فقط اخرش که فهمیدم چکیده چندتا کتابه
📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!