🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
اتفاقات عجیب
🧸 داستان کودک

اتفاقات عجیب

📖 5 قسمت
👁️ 34 بازدید
🔖 0 ذخیره
4 (6 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 5

فصل اول نجوای زیر شهر

فصل اول: نجوای زیر شهر
سال ۱۹۸۶، هاوکینز، ایندیانا

هوای خنک پاییزی، برگ‌های نارنجی و قرمز را در خیابان‌های آرام هاوکینز به رقص درآورده بود. اما زیر پوست این آرامش ظاهری، چیزی در حال تکاپو بود؛ چیزی که حتی با وجود تمام اتفاقات عجیب گذشته، هنوز هم برای ساکنینش ناآشنا و هراس‌آور بود.

در زیرزمین خانه‌ی «ویلر»، نور کم‌جان لامپ‌ها روی نقشه‌های پیچیده‌ی «مایک» و دوستانش افتاده بود. «لوکاس» با عینک مخصوصش، روی یک مقیاس، زاویه دید را تنظیم می‌کرد و «داستین» با هیجان، با دستکش‌های پلاستیکی، یک گیرنده رادیویی قدیمی را تنظیم می‌کرد. «مایک»، مغز متفکر گروه، انگشتش را روی یک نقطه از نقشه گذاشت. «اینجا… اینجا باید باشه. جایی که آخرین بار سیگنال رو گرفتیم.»

«ولی مایک، آخرین بار که دنبال اون سیگنال رفتیم، نزدیک اون ساختمون متروکه‌ی قدیمی نزدیک جنگل شدیم و… یادت که نرفته چی شد؟» لوکاس با نگرانی گفت.

داستین، در حالی که با هیجان به صدای خش‌خش رادیو گوش می‌داد، ناگهان ساکت شد. «صبر کنین… صدایی می‌شنوم!»

صدای خش‌خش رادیو، ناگهان با یک نجوای سرد و کش‌دار همراه شد. نجوایی که انگار از اعماق زمین می‌آمد؛ گویی هزاران نفر به آرامی نامی را صدا می‌کردند. جملات نامفهوم بودند، اما حس انزوا و سرما را منتقل می‌کردند.

«این دیگه چیه؟» مایک با وحشت پرسید.

«نمی‌دونم، ولی… شبیه اون صدا نیست که پارسال از «دِیوِر» شنیدیم؟» لوکاس لرزید.

ناگهان، برق‌های اتاق شروع به چشمک زدن کردند.لامپ‌ها با شدت بیشتری نور می‌دادند و خاموش می‌شدند. رادیو شروع به سوت کشیدن کرد، صدایی بلند و آزاردهنده که انگار داشت از هم می‌گسست.

«قطعش کن داستین!» مایک فریاد زد.

اما قبل از اینکه داستین بتواند کاری کند، صدای نجوای قدیمی دوباره برگشت، این بار بلندتر و واضح‌تر. «…نمی‌گذاره… باید… فرار کن…»

در همین حین، در خارج از خانه، «ویلیام» (پدر مایک)، مشغول آوردن هیزم از انبار بود. او مردی بود که همیشه سعی می‌کرد منطقی فکر کند، اما اتفاقات اخیر هاوکینز، حتی او را هم نگران کرده بود. ناگهان، احساس کرد که زمین زیر پایش می‌لرزد. نه یک لرزش عادی، بلکه لرزشی عمیق و ارتعاشی که انگار از زیر شهر می‌آمد.او به سمت جنگل نگاه کرد. در میان درختان انبوه، نوری عجیب و سبزرنگ دیده می‌شد که به آرامی چشمک می‌زد. نور، قدرتمند بود و با هر چشمک، سایه‌ها را به شکلی وهم‌آور در هم می‌پیچید.

«این دیگه چه نوریه؟» ویلیام زیر لب گفت.

در نقطه‌ای دیگر از شهر، «جولیا»، دختربچه‌ای هشت ساله که تازه به هاوکینز اسباب‌کشی کرده بود، با چشمان درشتش به آسمان خیره شده بود. او که تازه از شهر بزرگی آمده بود، از آرامش هاوکینز لذت می‌برد، اما این شب، چیزی متفاوت بود. ناگهان، از میان شاخه‌های درختان، صداهای عجیبی شنید. صداهایی شبیه به پارس سگ، اما بسیار خشن‌تر و پر از خشم. سپس، تصویری سریع از موجودی بلند و باریک با دستانی کشیده و نقابی شبیه به گلبرگ‌های تاریک، در میان درختان دید. چشمانش از وحشت گشاد شد.

«مامان!» فریاد کشید و به سمت خانه دوید.در زیرزمین، مایک، لوکاس و داستین، با وحشت به رادیو خیره شده بودند. صدای نجوای قطع شد، اما سکوتی که به دنبالش آمد، از خود صدا هم ترسناک‌تر بود. انگار تمام دنیا برای لحظه‌ای نفسش را حبس کرده بود.

سپس، صدای خفیفی از پشت دیوار زیرزمین آمد. صدایی شبیه به خراشیدن. خیلی آرام، اما مداوم.

«شما هم شنیدین؟» داستین با صدایی لرزان پرسید.

مایک سرش را تکان داد. «آره… فکر کنم… یه چیزی اونجاست.»

هر سه پسر، با قلبی که در سینه به شدت می‌تپید، به سمت منبع صدا برگشتند. انگار تاریکی زیرزمین، جان گرفته بود و سایه‌ها، شکل غریبی به خود می‌گرفتند. نجوای زیر شهر، تازه شروع شده بود…

ارتمیس مشکی

نویسنده
داستان های کوتاه و بلند و رمان💅💖
6
داستان
78
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!