🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
رازهای اینه بلورین
🧸 داستان کودک

رازهای اینه بلورین

📖 4 قسمت
👁️ 20 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.3 (4 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 4

زمزمه‌های آن سوی قاب

فصل اول: زمزمه‌های آن سوی قاب

خانه‌ی قدیمی پدربزرگ، همیشه بوی خاک باران‌خورده و عطر محوِ چوب‌های کهنه می‌داد. “آوا”، با موهای مشکی بلند که تا روی شانه‌هایش می‌ریخت و چشمانی که انگار دریچه‌ای به جهانی دیگر بودند، در اتاق زیرشیروانی غرق در گرد و غبار نشسته بود. نور خورشید از پنجره‌ی کوچک و تارعنکبوتی‌اش به درون می‌تابید و ذرات معلق هوا را مانند الماس‌های ریز می‌درخشاند. او همیشه حس می‌کرد چیزی در این خانه، چیزی فراتر از دیوارهای آجری و اثاثیه‌ی قدیمی، در جریان است؛ انگار صداهایی نامفهوم در سکوت می‌پیچیدند و سایه‌هایی رقصان در گوشه‌ی چشمش پدیدار می‌شدند.

امروز اما فرق داشت. امروز، انگار این زمزمه‌ها بلندتر شده بودند. در میان انبوهی از جعبه‌های چوبی و پارچه‌های رنگ‌ورورفته، چشمش به یک آینه افتاد. آینه‌ای با قابی چوبی، کنده‌کاری شده با نقوشی عجیب که شبیه هیچ‌چیز نبود؛ نه گل، نه برگ، نه حیوان، بلکه اشکالی هندسی که گویی زنده بودند و مدام تغییر شکل می‌دادند. شیشه آینه، به جای بازتاب شفاف، هاله‌ای از بخار نقره‌ای داشت که تصوير “آوا” را به شکلی محو و وهم‌آلود نشان می‌داد. کنجکاوی‌اش گل کرد. آینه را با احتیاط بیرون کشید. به محض لمس قاب سردش، لرزشی خفیف در دستانش احساس کرد، انگار که آینه نبض داشت.

وقتی صورتش را به آینه نزدیک کرد، بخار نقره‌ای کنار رفت و تصویری عجیب نمایان شد. نه تصویر اتاق زیرشیروانی، بلکه منظره‌ای مهتابی با درختانی پیچ‌درپیچ و آسمانی پر ستاره که رنگی غیرطبیعی داشت. قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد. این دیگر چه بود؟ آیا آینه یک توهم بود؟ یا پنجره‌ای به جایی دیگر؟

ناگهان، دستی سرد و لاغر، از درون آینه به سمت او دراز شد. “آوا” از ترس فریادی کشید و عقب پرید. دست، متعلق به موجودی بود با پوستی رنگ‌پریده و چشمانی درشت و سیاه، که با لبخندی وهم‌آلود به او خیره شده بود. قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، نیرویی نامرئی او را به سمت آینه کشید. احساس کرد در میان گردابی از نور و رنگ غرق می‌شود. تمام وجودش در هم پیچید و سپس… سکوت.

وقتی چشمانش را باز کرد، دیگر در اتاق زیرشیروانی نبود. زیر آسمانی لاجوردی با دو قمر نقره‌ای معلق در آن، روی تختی از جنس خزه و گل‌های شب‌تاب ایستاده بود. درختان اطرافش، شاخه‌هایی داشتند که به شکل خطوط نامفهومی در هوا معلق بودند و از میان آن‌ها، نغمه‌هایی عجیب به گوش می‌رسید. همان موجودی که دستش را دراز کرده بود، اکنون در مقابلش ایستاده بود.“خوش آمدی، آوا. ما مدت‌ها منتظر تو بودیم.” صدایش مانند خش‌خش برگ‌های پاییزی بود. “اینجا، سرزمین ‘اِلماریا’ است. جایی که آینه‌ها دروازه‌هایی به سوی حقیقت هستند و حقیقت، گاهی زیباترین و گاهی ترسناک‌ترین چیز است.”

“آوا” هنوز در شوک بود. “من… من اینجا چکار می‌کنم؟ شما کی هستید؟”

موجود لبخندی زد که دندان‌های ریز و تیزی در تاریکی نمایان شد. “من ‘کای’ هستم. و تو، آوا، کسی هستی که باید انتخاب کنی. انتخاب کنی که کدام حقیقت را باور کنی و کدام دنیا را نجات دهی.”

در همین لحظه، صدای غرش مهیبی از دوردست شنیده شد. آسمان لاجوردی رنگش شروع به تیره شدن کرد و ستاره‌ها شروع به خاموش شدن کردند، گویی نیرویی تاریک در حال بلعیدن نور بود. “کای” با عجله دست “آوا” را گرفت. “وقت زیادی نداریم. خطر نزدیک است. باید تصمیم بگیری، قبل از اینکه هر دو دنیا در تاریکی فرو روند.”

“آوا” با چشمانی وحشت‌زده به آسمان تیره شونده و سپس به “کای” نگاه کرد. او فقط دختری معمولی بود که در اتاق زیرشیروانی خانه‌ی پدربزرگش نشسته بود. اما حالا… حالا در جهانی دیگر بود، با موجوداتی عجیب و خطری که در کمین نشسته بود. الان چه اتفاقی قرار بود بیفتد؟ این تازه اول ماجرا بود…

ارتمیس مشکی

نویسنده
داستان های کوتاه و بلند و رمان💅💖
6
داستان
82
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!