🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
جایی میان خواب و دیوارهای سفید
🧸 داستان کودک

جایی میان خواب و دیوارهای سفید

📖 4 قسمت
👁️ 36 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (5 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 4

فصل اول: دختری که از زخم ساخته شده بود

فصل اول: دختری که از زخم ساخته شده بود
باران، مثل هزاران سوزن نقره‌ای، بر شیشه‌های خانه می‌کوبید.

نه خانه… بیشتر شبیه قفسی بود که سقف داشت و پنجره.

رعنا از کنار پنجره گذشت و ردّ انگشت‌هایش را روی بخار گرفته‌ی شیشه کشید. بیرون، خیابان در تاریکی و باران فرو رفته بود؛ اما درون این خانه، تاریکی از جنس دیگری بود. تاریکی‌ای که بوی ترس می‌داد. بوی سکوتی که قبل از فریاد می‌آمد.

پشت سرش صدای کشیده شدن صندلی روی زمین بلند شد.

ـ «باز هم زل زدی بیرون؟»

صدای مادرش بود. سرد، خشک، بی‌رحم.

رعنا بدون اینکه برگردد، آهسته گفت:

ـ «فقط نگاه می‌کردم بارون کی بند میاد.»

مادر خندید. نه از سر شادی. از همان خنده‌هایی که آدم را تا عمق استخوان می‌لرزاند.«تو باید یاد بگیری به چیزی امید نداشته باشی، رعنا. امید مال آدم‌های ضعیفه. و تو از این هم ضعیف‌تری.»

رعنا چیزی نگفت.

چگونه می‌شد به زنی جواب داد که سال‌ها با جمله‌هایش آدم را تکه‌تکه کرده بود؟

او در این خانه بزرگ نشده بود؛

او در این خانه فرسوده شده بود.

پدرش سال‌ها پیش مرده بود، اما نه به مرگ ساده.

گفته بودند تصادف. گفته بودند سر خوردن ماشین روی جاده‌ی خیس.

اما رعنا خوب می‌دانست حقیقت چیز دیگری است؛

او آن شب را با تمام جزئیاتش در ذهن داشت:

صدای دعوای شدید،

شکستن شیشه،

گریه‌ی خودش در پله‌ها،و بعد سکوتی طولانی، وحشتناک، مثل سقوط یک جسم در چاهی بی‌انتها.

از آن شب به بعد، مادرش دیگر همان زن نبود.

یا شاید بود، و فقط ماسکِ واقعی‌اش را کنار زده بود.

رعنا در کودکی بارها کتک خورده بود،

بارها با گرسنگی خوابیده بود،

بارها شب‌ها در انباری کوچک کنار لباس‌های کهنه پنهان شده بود تا فریادهای مادرش را نشنود.

مدرسه برایش جایی امن نبود؛

همکلاسی‌ها مسخره‌اش می‌کردند،

معلم‌ها بی‌حوصله بودند،و مشاور مدرسه فقط یک بار گفته بود:

ـ «بعضی بچه‌ها زیادی حساس‌اند.»

اما «حساس بودن» اسمِ دیگری برای زخمی بود که هیچ‌کس نمی‌دید.

نوزده ساله که شد، دیگر شب‌ها خوابِ کامل نداشت.

صداها را می‌شنید.

سایه‌ها را می‌دید.

گاهی حس می‌کرد کسی پشت سرش راه می‌رود، حتی وقتی تنها بود.

گاهی صدای پچ‌پچ می‌آمد، اما وقتی برمی‌گشت، هیچ‌کس آنجا نبود.

مادر می‌گفت:

ـ «دیوانه شدی.»و رعنا هر بار با خودش فکر می‌کرد:

شاید دیوانگی فقط اسم دیگری برای دوام آوردن است.

آن شب، طوفان شدیدتر شد.

برق یک‌بار رفت و برای چند ثانیه همه‌چیز در تاریکی مطلق فرو رفت.

رعنا در همان تاریکی، نوری کم‌رنگ دید؛

نوری آبی، نرم، شناور، درست وسط سالن.

چشم‌هایش را مالید.

نور هنوز بود.

دستی از دلِ آن نور بیرون آمد؛

دست یک مرد، با انگشتانی بلند و آرام، و بعد چهره‌اش شکل گرفت؛

مردی با موهای تیره، چشم‌هایی که انگار از شب ساخته شده بودند، و لبخندی که در آن هیچ قضاوتی نبود.رعنا یک قدم عقب رفت.

ـ «تو کی هستی؟»

مرد به‌آرامی گفت:

ـ «کسی که بالاخره پیدات کرد.»

صدایش عجیب بود.

نه مثل آدم‌های معمولی.

نرم، عمیق، انگار از تهِ یک رؤیای خیلی قدیمی می‌آمد.

رعنا باید ترسیده می‌بود.

باید فرار می‌کرد.

اما نکرد.

چیزی در نگاه او بود که سال‌ها ندیده بود؛

امنیت.

ـ «اسمم آرمانه.»از کجا اومدی؟»

ـ «از جایی که آدم‌ها، دردشون رو گم نمی‌کنن.»

رعنا به خودش نهیب زد که این یک توهم است.

خستگی است.

بی‌خوابی است.

همه‌چیز می‌تواند حاصلِ ذهن خسته‌اش باشد.

اما چرا قلبش، پس از این همه سال، برای اولین بار آرام گرفته بود؟

آرمان دستش را جلو آورد.

ـ «می‌خوای بیای؟ فقط برای امشب. فقط برای چند دقیقه.»

نور آبی دور او چرخید.

پشت سرش، دیواری از مه باز شد؛ انگار دنیای دیگری آن‌طرفش منتظر بود.

رعنا با صدایی که خودش هم به‌سختی شنید گفت:اگه برم، برمی‌گردم؟»

آرمان لبخندش را کمی محزون‌تر کرد.

ـ «همیشه یه راه برگشت هست… تا وقتی که هنوز صدای خودت رو گم نکرده باشی.»

و رعنا، که تمام عمرش را در اتاقی پر از ترس گذرانده بود، برای نخستین بار قدمی به سوی ناشناخته برداشت.

و دیوارهای خانه، پشت سرش، مثل آخرین تکه‌های یک کابوس قدیمی خاموش شدند.

ارتمیس مشکی

نویسنده
داستان های کوتاه و بلند و رمان💅💖
6
داستان
81
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!