🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
سقوط غرور
🧸 داستان کودک

سقوط غرور

📖 1 قسمت
👁️ 40 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (6 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

در روستایی دور، در دامن کوه
پسرکی بود با قلبی تهی از گوه(غرور)

نامش «آریا» بود، مغرور و جوان
فکر می‌کردست همیشه برتر از جهان

هر که می‌گفتش حقی، می‌کرد نادیده
با تکبر می‌رفت، گویی هر کس را دیده

روز یکی در راه، پیرمردی خسته
دید که کیسه‌ای دارد، گره‌خورده و بسته

آریا خندید و گفت: «پیرِ ناتوان!
راهِ دشوار است و تو کم‌جان و لرزان»

پیر لبخندی زد و گفت: «ای جوانِ تیز
دنیا چو چرخ است و می‌گردد هر لحظه ریز»

ناگهان در پیچ راه، پایش لغزید
سنگ‌ها ریخت و آریا در گودالی افتاد و نالیددستش به سنگی نرسید، راهش بسته بود
ترس و وحشت در دلش، غلبه کرده بود

آن پیرِ خسته آمد، با دستی استوار
کشید او را بیرون، با صبری بی‌پایان و دشوار

آریا شرمسار شد، اشک در چشمش دوید
در نگاه پیر، مهربانی و حقیقتی دید

گفت: «ببخشید مرا، من گمان کردم برترم
حالا می‌بینم که در برابرِ لطف تو، من کوچک‌ترم»

پیر گفت: «پسرم، یاد بگیر از این حال
غرور چون زنجیری‌ست، می‌کند روح را زوال»

«هر کسی در این جهان، دانشی دارد به جای
تواضع است کلیدی برای رسیدن به جای (مقامی)»از آن روز آریا، شد مهربان و متواضع
با همه دوستان، گشت رفیق و مطلع

دانست که بزرگی، در تکبر نیست هرگز
بلکه در خدمت به خلق است، هر چه باشد کمتر یا بسیار

ارتمیس مشکی

نویسنده
داستان های کوتاه و بلند و رمان💅💖
6
داستان
78
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!