🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
گم شدن پیشی
🧸 داستان کودک

گم شدن پیشی

📖 1 قسمت
👁️ 55 بازدید
🔖 1 ذخیره
4.3 (14 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

یکی بود و یکی نبود، تو جنگلی سبز و کبود

پیشیِ کوچولو بود به نامِ «پیشیِ‌زود»

یه گربه‌ی شیطون و ناز، با پنجه‌های پر زِ راز

چشمای اون دو تا چراغ، می‌گشت پیِِِِِ یه قصه-ساز

یه روز که مادرش می‌رفت، برایِ اون غذا بیاره

پیشی یواشکی گفتش: «می‌رم به یک گردشِ دوباره»

بدونِ اینکه مامانش بفهمه، زد به راهِ دور

رفت سمتِ جنگلِ سبز و کوه‌هایِ پر زِ نور

همین‌جوری می‌رفت جلو، شاد و خندون و پر غرور

تا که رسید به رودخونه، از خونه‌ش افتاد خیلی دور

یهو یه پروانه دیدش، با بال‌هایِ رنگارنگ

دنبالِ اون دوید و رفت، تو پیچ و خم‌هایِ قشنگ

همین‌طور که می‌دوید اون، از خونه‌اش شد خیلی جدا

دور و برش رو نگاه کرد، دید نیست مامانی، ای خدا!
آسمون ابری شد و باد، وزید تویِ گوشِ پیشی

ترسیده بود و می‌لرزید، با اون تنِ گرم و ریشی

می‌گفت: «مامان! کجایی تو؟ دلم برات تنگه زیاد

تنهام تو این جنگلِ دور، کی تو رو باز یادم می‌آد؟»

اشکایِ گرمِ پیشی‌خان، چکید رویِ سبیلاش

دلش می‌خواست زود برگرده، پیشِ مامانِ مهربوناش

همون موقع شنید یک «میو»، از پشتِ یک درختِ پیر

صدایِ مامانش بودش، که می‌دوید با شور و سیر

مامانِ گربه وقتی که، برگشت و دید پیشی نبود

سرتاسرِ جنگل رو گشت، با قلبی که خیلی زود…

می‌تپید از نگرانی و غصه‌یِ فرزندِ خودش

تا که صداش رو شنید و دیدش با حالِ بدِ خودش!

پرید و پیشی‌رو گرفت، تویِ بغلِ گرمِ خودش

بوسید پیشونیِ اونو، با اون محبتِ پرِ خودش
پیشی گفت: «دیگه هیچ‌وقت، تنهات نمی‌ذارم مامان»

مامان گفت: «هوشیار باش، ای عزیزِ تو این جهان»

سوارِ پشتِ مامان شد، با شادی و با خنده‌ها

برگشتن سمتِ خونه‌شون، از تویِ این پرنده‌ها

قصه‌یِ ما رسید به سر، پیشیِ‌ما شاد و امان

موندش کنارِ مامانش، تو خونه‌شون، شاد و روان!

ارتمیس مشکی

نویسنده
داستان های کوتاه و بلند و رمان💅💖
6
داستان
81
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!