🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
گربه‌دم‌پفکی و راز بزرگ
🧸 داستان کودک

گربه‌دم‌پفکی و راز بزرگ

📖 1 قسمت
👁️ 44 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.5 (6 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

یک راز کوچک


یک روز آفتابی، نازگلی آمد پیش گربه‌دم‌پفکی و آهسته گفت:

«بیا... یک چیزی بهت بگویم. اما قول بده به هیچ کس نگویی!»

گربه‌دم‌پفکی دم پفکی‌اش را تکان داد و گفت: «قول می‌دهم. من رازنگهدار خوبی هستم.»

نازگلی گفت: «من برای پادشاه، پدرم، یک هدیه درست کرده‌ام. یک شال گردن بافتنی. اما هنوز تمام نشده. تا فردا هیچ کس نباید بداند.»

گربه‌دم‌پفکی گفت: «چشم. توی دلم قایمش می‌کنم.»

دوم – وسوسه برای گفتن

ظهر شد. گربه‌دم‌پفکی رفت توی حیاط. آنجا طوطی سخنگو روی شاخه نشسته بود و آواز می‌خواند.

طوطی گفت: «چی شده؟ چی شده؟ خبر تازه؟ خبر تازه؟»

گربه‌دم‌پفکی دلش خواست بگوید. خیلی خواست. زبانش قلقلک می‌رفت.

گفت: «نه... هیچی. من راز دارم ولی نمی‌توانم بگویم.»

طوطی گفت: «به من که بگی ضرر ندارد! من قول می‌دهم به کسی نگویم!»

گربه‌دم‌پفکی نزدیک بود بگوید... اما یاد قولش به نازگلی افتاد.

گفت: «نه. رازنگهدار خوب، هیچ وقت راز دوستش را لو نمی‌دهد.»

و رفت.

سوم – سنجاب کوچولو و راز سخت‌تر

روز بعد، سنجاب کوچولو (اسمش سنجاقک بود) گریان آمد پیش گربه‌دم‌پفکی.

سنجاقک گفت: «گربه‌دم‌پفکی... من یک راز خیلی خیلی سنگین دارم. می‌توانم به تو بگویم؟»

گربه‌دم‌پفکی گفت: «بگو. من رازنگهدار خوبی هستم.»

سنجاقک گفت: «من لانه‌ام را گم کرده‌ام. اما نگذاشتهام کسی بفهمد. اگر کسی بفهمد که من بی‌خانه هستم، خجالت می‌کشم.»

گربه‌دم‌پفکی بغلش کرد و گفت: «نگران نباش. راز تو پیش من امن است. اما... به نظرت بهتر نیست به مامان گفتی؟ او می‌تواند کمک کند.»

سنجاقک گفت: «نه! قول بده به کسی نمی‌گویی!»

گربه‌دم‌پفکی قول داد.

چهارم – رازی که باید شکسته شود

سه روز گذشت. سنجاقک هنوز لانه نداشت. زیر یک برگ بزرگ می‌خوابید. گربه‌دم‌پفکی دید که سنجاقک دارد گرسنه می‌شود و مریض می‌شود.

گربه‌دم‌پفکی پیش مامانش رفت و گفت: «مامان... من یک راز می‌دانم. قول دادم نگویم. اما اگر نگویم، دوستم آسیب می‌بیند. چه کار کنم؟»

مامان گفت: «عزیزم، رازنگهدار خوب کسی است که با نگه داشتن راز، به کسی صدمه نزند. اما اگر نگه داشتن راز باعث شود کسی بیمار شود یا گریه کند، آن وقت باید راز را به یک بزرگتر بگویی. این کار، رازشکنی نیست. این کمک کردن است.»

گربه‌دم‌پفکی فهمید.

دوید پیش مامان سنجاقک (جایی که سنجاب بزرگترها بودند) و آرام قضیه را گفت.

مامان سنجاقک خیلی زود آمد و سنجاقک را پیدا کرد. او را بغل کرد و به خانه برد.

سنجاقک به گربه‌دم‌پفکی گفت: «ناراحت نیستی که رازت لو رفت؟»

گربه‌دم‌پفکی گفت: «کمی ناراحتم. اما خوشحالم که تو الان خانه داری و سالمی.»

سنجاقک گریه کرد و گفت: «تو بهترین دوست منی.»

پنجم – پاداش رازنگهدار خوب

فردا صبح، روز تولد پادشاه بود. نازگلی شال گردن بافتنی را تمام کرده بود.

نازگلی آمد پیش گربه‌دم‌پفکی و گفت: «می‌دانی؟ من ازت ممنونم. هیچ کس نفهمید. تو بهترین رازنگهدار دنیایی!»

پادشاه شال را دید و خیلی ذوق کرد. گفت: «چه شال قشنگی! حتماً خیلی وقت روش کار کردی.»

نازگلی گفت: «بله. و فقط یک نفر می‌دانست. گربه‌دم‌پفکی. او کل سه روز رازم را نگه داشت و به کسی نگفت.»

پادشاه رو به گربه‌دم‌پفکی کرد و گفت:

«رازنگهدار خوب، دوست خوبی است. و دوست خوب، همیشه پاداش می‌گیرد.»

پادشاه یک مدال کوچک به گردن گربه‌دم‌پفکی انداخت. روی مدال نوشته بود: «رازنگهدار افتخاری پادشاهی»

ششم – راز جدید

غروب شد. گربه‌دم‌پفکی نشسته بود و مدالش را نگاه می‌کرد.

طوطی دوباره آمد و گفت: «چی شده؟ چی شده؟ باز هم راز؟»

گربه‌دم‌پفکی خندید و گفت: «بله. یک راز دارم. اما این بار هم نمی‌گویم!»

طوطی گفت: «خب بگو لااقل اسمش را!»

گربه‌دم‌پفکی زمزمه کرد: «اسم راز من این است: مهربانی، رازی است که باید همیشه نگهش داشت و همیشه به دیگران داد.»

طوطی فکر کرد. بعد گفت: «ای... این که راز نیست! این یک قانون قشنگ است!»

گربه‌دم‌پفکی گفت: «برای تو که قانون است. برای من، یک راز بزرگ است که توی قلبم جا دارد.»

سامان مقدم

نویسنده
شادی کودکان زیباترین لحظه زندگیست
8
داستان
44
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!