🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
گربه دم پفکی و کشتی جادویی
🧸 داستان کودک

گربه دم پفکی و کشتی جادویی

📖 1 قسمت
👁️ 47 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.5 (4 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

گربه خسته از خانه


گربهدمپفکی روزها پشت پنجره نشسته بود و به دریا نگاه میکرد.

کشتیها میرفتند و میآمدند. ملوانها میخواندند. باد بوی نمک و ماجراجویی میداد.

گربهدمپفکی گفت: «مامان! من میخواهم به سفر بروم. میخواهم توی کشتی تجارت کنم و پولدار شوم!»

مامان خندید و گفت: «عزیزم، ثروت همیشه توی جیب نیست. گاهی توی قلب دیگران پنهان است.»

گربهدمپفکی متوجه نشد، اما چمدان کوچکش را بست. یک کاسه شیر، یک شال گردن قرمز و یک دمپفکی اضافه!

دوم – سوار شدن به کشتی

گربهدمپفکی رفت به بندر. آنجا یک کشتی بزرگ چوبی با بادبانهای سفید لنگر انداخته بود.

ناخدا یک مرغ دریایی پیری بود با عینک گرد و کلاه کاپیتانی.

ناخدا گفت: «میو میو؟ تو میخواهی سفر کنی؟ خب، سوار شو. اما باید کار کنی. توی کشتی من جای تنبلها نیست!»

گربهدمپفکی گفت: «من تنبل نیستم. من قهرمانم!»

سوار شد.

سوم – طوفان و گم شدن مسیر

سه روز که از سفر گذشت، آسمان تاریک شد. باد شروع به زوزه کشیدن کرد. موجها بلند شدند.

همه ملوانها ترسیدند. ناخدا فریاد زد: «کشتی را نگه دارید!»

اما سکان کشتی از دستشان در رفت.

گربهدمپفکی دید که سکان دارد میچرخد و کشتی به طرف صخرهها میرود.

دم پفکیاش را محکم دور سکان پیچاند. کشید... کشید... تا بالاخره کشتی را به سمت دیگر هدایت کرد.

طوفان خوابید. خورشید بیرون آمد.

ناخدا گفت: «تو جان همه ما را نجات دادی! از امروز، تو ناخدا دوم کشتی هستی!»

چهارم – جزیره عجیب

کشتی به یک جزیره سبز و خوشگل رسید. مردم آنجا ماهیگیر و کشاورز بودند.

گربهدمپفکی با یک کیسه کوچک پر از مروارید (که از ته کشتی پیدا کرده بود) به بازار جزیره رفت.

میخواست جواهر بخرد و با آن تجارت کند.

اما دید مردم جزیره پول ندارند. آنها فقط میوه، ماهی دودی و پارچههای رنگی داشتند.

گربهدمپفکی گفت: «مهم نیست. من با همینها هم تجارت میکنم!»

کیسه مروارید را داد به پیرمرد ماهیگیری و در عوض گرفت: سه سبد پرتقال، دو پارچه ابریشمی بنفش و یک طوطی سخنگو!

پنجم – برگشتن به بندر و شنیدن خبر پادشاه

کشتی برگشت به بندر خودشان.

همه جا شلوغ بود. مردم میدویدند و جیغ میزدند.

گربهدمپفکی پرسید: «چه خبر است؟»

یکی گفت: «پادشاه خیلی ناراحت است. هیچ چیزی نمیتواند او را خوشحال کند. هر روز گنج میبرند پیشش، اما او فقط اخم میکند و میگوید: باز هم تفریط؟!»

گربهدمپفکی فکر کرد. بعد گفت: «من میدانم چطور پادشاه را خوشحال کنم.»

ششم – هدیه عجیب برای پادشاه

گربهدمپفکی پیش پادشاه رفت. پادشاه روی تخت طلایی نشسته بود، با صورتی گرفته و اخمو.

پادشاه گفت: «باز هم جواهر آوردی؟ بگذار حدس بزنم. الماس؟ یاقوت؟ ملالآور است!»

گربهدمپفکی گفت: «نه قربان. من چیزی آوردهام که تا حالا ندیدهاید.»

کیسه را باز کرد.

سه پرتقال درخشان و آبدار بیرون آورد. یک پارچه ابریشمی بنفش گرم و نرم. و یک طوطی.

طوطی گفت: «سلام! پادشاه خوشگله! پادشاه خوشگله!»

پادشاه اول اخم کرد. بعد یک لبخند کوچک روی لباش نشست. بعد خندید. بلند بلند خندید!

گفت: «این بهترین هدیهای است که تا حالا گرفتهام! نه طلا، نه جواهر، بلکه چیزهایی که... بوی زندگی میدهند!»

هفتم – پادشاه خوشحال و جشن بزرگ

پادشاه دستور داد جشن بزرگی بگیرند. تمام شهر آمدند.

پرتقالها را بین همه تقسیم کردند. پارچه را به ملکه دادند تا لباس بدوزد. طوطی را گذاشتند روی شانه پادشاه و هر روز برایش لطیفه تعریف میکرد.

پادشاه رو به گربهدمپفکی کرد و گفت:

«تو به من یاد دادی که خوشحالی توی جعبههای قفل شده نیست. خوشحالی توی یک پرتقال شیرین، یک پارچه گرم، یا صدای یک دوست قشنگ است.»

گربهدمپفکی تعظیم کرد و گفت: «این را مادرم به من یاد داده بود. من توی کشتی تجارت میکردم، اما بزرگترین ثروتم را اینجا پیدا کردم.»

پادشاه پرسید: «چه ثروتی؟»

گربهدمپفکی گفت: «لبخند تو، قربان.»

هشتم – برگشتن به خانه

آن شب، گربهدمپفکی با یک مدال طلا (جایزه پادشاه) و یک کیسه پر از شیرینی به خانه برگشت.

مامان دم در منتظر بود.

گربهدمپفکی مامان را بغل کرد و گفت: «مامان، راست میگفتی. ثروت همیشه توی جیب نیست. گاهی توی قلب دیگران پنهان است.»

مامان اشک شوق ریخت و گفت: «تو بزرگترین قهرمان منی، پسرکم.»

گربهدمپفکی خمیازه کشید، دم پفکیاش را زیر سرش گذاشت و مثل یک توپ نرم خوابید.

سامان مقدم

نویسنده
شادی کودکان زیباترین لحظه زندگیست
8
داستان
43
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!