🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
گربه‌دم‌پفکی و معجون زندگی
🧸 داستان کودک

گربه‌دم‌پفکی و معجون زندگی

📖 1 قسمت
👁️ 77 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.7 (6 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

پادشاه مریض می‌شود

یک روز صبح، نازگلی گریان به سمت گربه‌دم‌پفکی دوید.

«گربه‌دم‌پفکی! پادشاه، پدر من، خیلی مریض شده. هیچ دکتری نمی‌تواند او را خوب کند.»

گربه‌دم‌پفکی دم پفکی‌اش را جمع کرد و گفت: «ناراحت نباش. من می‌روم تا معجون زندگی را پیدا کنم. گفته‌اند آن معجون توی قصر جادویی، آن طرف کوه هفت‌رنگ است.»

نازگلی گفت: «اما راه آنجا پر از چالش‌های سخت است!»

گربه‌دم‌پفکی گفت: «مهم نیست. برای نجات پادشاه، از هر چیزی می‌گذرم.»

دوم – شروع راه و رسیدن به قصر

گربه‌دم‌پفکی روزها و شبها دوید. از کوه هفت‌رنگ بالا رفت. از رودخانهٔ شیر عبور کرد. تا اینکه بالاخره قصر جادویی را دید.

قصر بزرگ بود، با درهای طلایی و پنجره‌های رنگین. اما جلوی در قصر، یک سگ سیاه با دو سر نشسته بود و غر می‌زد.

سگ دوسر گفت: «برای وارد شدن به قصر، باید از شش چالش عبور کنی. اگر یک چالش را نتوانی انجام بدهی، من تو را می‌خورم! هاهاها!»

گربه‌دم‌پفکی لرزید اما عقب ننشست. گفت: «باشه. شروع کن.»

سوم – چالش اول: جمع کردن پتو و تشک‌های ریخته شده

سگ دوسر در قصر را باز کرد. اتاق اول پر بود از پتو و تشک که روی زمین ریخته بودند. همه چیز به هم تاب خورده بود.

سگ دوسر گفت: «قانون: باید همه پتوها و تشک‌ها را مرتب جمع کنی و روی تخت بگذاری. اگر یک دونه باقی بماند، می‌بازی!»

گربه‌دم‌پفکی سریع شروع کرد. با پنجه‌های کوچکش، پتوها را یکی یکی جمع کرد. تشک را صاف کرد. بالش‌ها را روی هم گذاشت.

تنها سه دقیقه طول کشید. اتاق مرتب شد.

سگ دوسر غر زد: «هم... از این شانسی بود. برو به اتاق بعدی!»

چهارم – چالش دوم: جمع کردن قاشق‌های روی زمین

اتاق دوم پر بود از قاشق‌های چوبی و فلزی که روی زمین ریخته بودند. هزاران قاشق! دیوارها هم کج و معوج بودند.

سگ دوسر گفت: «باید همه قاشق‌ها را از روی زمین برداری و به دیوار بچسبانی. دیوارها قبلاً صاف بودند، حالا کج شده‌اند. اول باید دیوارها را صاف کنی بعد قاشق‌ها را بچسبانی!»

گربه‌دم‌پفکی نفس عمیقی کشید. با دم پفکی‌اش دیوارها را هل داد تا صاف شدند. بعد قاشق‌ها را پنجه زد و چید. یکی یکی، قاشق‌ها را به دیوار چسباند.

آخرین قاشق را چسباند. دیوار صاف شد.

سگ دوسر گفت: «هوم... باز هم شد. اما چالش بعدی را نمی‌توانی انجام بدهی!»

پنجم – چالش سوم: رد شدن از روی میله بالای دره

سگ دوسر گربه را برد بالای قصر. آنجا یک میله باریک بود که از یک طرف قصر به طرف دیگر دره می‌رفت. زیر میله، دره عمیقی بود.

سگ دوسر گفت: «باید از روی این میله رد شوی. اگر بیفتی، من تو را... (خندهٔ سگ)»

گربه‌دم‌پفکی به پایین نگاه کرد. دلش ریخت. اما یاد نازگلی و پادشاه مریض افتاد.

چشم‌هایش را بست. دمش را برای تعادل باز کرد. پاهایش را یکی یکی جلو برد.

کند... آرام... قدم به قدم...

وسط میله، باد وزید. دم پفکی‌اش مثل بادبان او را نگه داشت.

بالاخره به آن طرف رسید!

سگ دوسر با ناباوری گفت: «چ... جوری؟!»

ششم – پیدا کردن معجون

اتاق آخر قصر، یک بطری شیشه‌ای کوچک روی یک پایهٔ سنگی بود. درون بطری، مایع طلایی می‌درخشید. معجون زندگی!

گربه‌دم‌پفکی دوید و بطری را برداشت.

اما همان لحظه، سگ دوسر وارد شد و فریاد زد: «آن معجون مال من است! حالا که تو آن را برداشتی، تو را دنبال می‌کنم تا بگیرمت!»

بخش هفتم – فرار هوشمندانه (چالش‌ها پاگیر سگ می‌شوند)

گربه‌دم‌پفکی با بطری در دهان، از قصر بیرون زد. سگ دوسر هم دنبالش کرد.

اول رسیدند به اتاق پتو و تشک. سگ دوسر که دنبال گربه می‌دوید، پایش به یک پتو گیر کرد. زمین خورد و با تشک‌ها قاطی شد. ده دقیقه طول کشید تا از توی پتوها بیرون بیاید.

سگ فریاد زد: «صبر کن!»

بعد رسیدند به اتاق قاشق‌ها. گربه از لای قاشق‌ها پرید بیرون. اما سگ دوسر که روی قاشق‌ها راه رفت، لیز خورد. قاشق‌ها ریختند روی هم و سگ زیر قاشق‌ها ماند. نتوانست بلند شود.

سگ داد زد: «ن.... نه!»

بعد رسیدند به میلهٔ بالای دره. گربه سریع از میله رد شد. اما سگ دوسر که خیلی سنگین بود، روی میله رفت. میله زیر وزنش خم شد.

تلق!

میله شکست و سگ دوسر افتاد توی دره. اما نه خیلی عمیق. فقط گیر کرد توی چاله و نتوانست بیرون بیاید.

گربه‌دم‌پفکی برگشت و به سگ گفت: «ببین! چالش‌ها برای تو خیلی سخت بودند. اما من از هوشم استفاده کردم. حالا خداحافظ!»

هشتم – برگشتن به قصر و نجات پادشاه

گربه‌دم‌پفکی با تمام توان دوید تا به قصر پادشاه رسید.

نازگلی دم در منتظر بود. گریه می‌کرد.

گربه گفت: «گریه نکن! معجون را آوردم.»

نازگلی و گربه رفتند بالای سر پادشاه. گربه‌دم‌پفکی معجون را توی دهان پادشاه ریخت.

یک نفس بعد... پادشاه چشم‌هایش را باز کرد. رنگ به صورتش برگشت. نشست و گفت: «من... من خوب شدم!»

نازگلی پرید توی بغل پدرش. پادشاه رو به گربه‌دم‌پفکی کرد و گفت:

«تو جان من را نجات دادی. از امروز تو فقط یک قهرمان نیستی. تو پسرم هستی.»

نهم – شام بزرگ و پایان خوش

آن شب، تمام شهر گربه‌ها جشن گرفتند. کلی ماهی دودی، شیر گرم و بستنی گربه‌ای خوردند.

گربه‌دم‌پفکی کنار نازگلی نشسته بود و به ماه نگاه می‌کرد.

نازگلی گفت: «آیا باز هم می‌روی ماجراجویی؟»

گربه‌دم‌پفکی گفت: «فقط اگر تو هم بیایی.»

هر دو خندیدند و تا صبح دربارهٔ ماجراجویی بعدی‌شان حرف زدند.

سامان مقدم

نویسنده
شادی کودکان زیباترین لحظه زندگیست
8
داستان
43
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!