🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
گربه‌دم‌پفکی و دختر پادشاه گربه‌ها
🧸 داستان کودک

گربه‌دم‌پفکی و دختر پادشاه گربه‌ها

📖 1 قسمت
👁️ 70 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.7 (3 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

گربه‌دم‌پفکی

اول – یک روز معمولی در خانه

گربه‌دم‌پفکی توی خانه‌اش نشسته بود و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. خسته بود. هر روز فقط بازی، غذا و خواب.

گفت: «مامان، من می‌خواهم بروم بیرون. می‌خواهم یک قهرمان بزرگ بشوم!»

مامان خندید و گفت: «برو عزیزم. اما یادت باشد، قهرمانی یعنی کمک به دیگران.»

گربه‌دم‌پفکی دم پفکی‌اش را تکان داد و از در بیرون زد.

دوم – شنیدن خبر بد

توی شهر گربه‌ها، همه ناراحت بودند. گربه‌دم‌پفکی یک گربه پیر را دید که نشسته بود و گریه می‌کرد.

گربه‌دم‌پفکی پرسید: «چرا گریه می‌کنی؟»

گربه پیر گفت: «نمی‌دانی؟ سگ سیاه بزرگ، دختر پادشاه گربه‌ها را دزدیده. او را برده بالای کوه تاریک. پادشاه گفته هر کسی بتواند نازگلی را نجات بدهد، تا آخر عمر هم‌بازی او می‌شود.»

گربه‌دم‌پفکی دمش را محکم کرد و گفت: «من می‌روم!»

سوم – راه کوه تاریک

گربه‌دم‌پفکی به سمت کوه تاریک راه افتاد. هوا داشت سرد می‌شد. از کنار یک رودخانه رد شد. از لای بوته‌های تیغی رد شد.

وسط راه، یک جغد کوچولو از بالای درخت گفت: «هی گربه کوچولو! کجا می‌روی؟ کوه تاریک خیلی خطرناک است.»

گربه‌دم‌پفکی گفت: «می‌خواهم نازگلی را نجات بدهم.»

جغد گفت: «خیلی شجاعی. یک راه کوتاه به تو نشان می‌دهم. از آن سه تا سنگ سفید رد شو، بعد به غار می‌رسی.»

گربه‌دم‌پفکی تشکر کرد و دوید.

چهارم – مبارزه با سگ سیاه (بدون خشونت)

رسید به غار. صدای هار هار سگ سیاه بزرگ می‌آمد.

گربه‌دم‌پفکی آرام وارد غار شد. دید نازگلی، دختر پادشاه، گوشه غار نشسته بود و می‌لرزید. سگ سیاه بزرگ جلوی در ایستاده بود.

گربه‌دم‌پفکی جیغ نکشید. عطسه هم نکرد. یک ایده به ذهنش رسید.

یک کاسه شیر از توی کیف کوچکش درآورد (همیشه همراهش بود). کاسه شیر را گذاشت زمین و گفت: «هی سگ بزرگ! این شیر مال تو. فقط یک جرعه بنوش، خسته شدی از بس غر زدی.»

سگ سیاه بزرگ بو کرد. شیر بوی خوشی داشت. آمد جلو تا شیر را بخورد.

همان لحظه، گربه‌دم‌پفکی دست نازگلی را گرفت و از پشت سر سگ، بیرون دویدند.

سگ وقتی برگشت، دیگر کسی نبود!

پنجم – برگشتن به قصر پادشاه

گربه‌دم‌پفکی و نازگلی تا رسیدن به قصر دویدند. نازگلی خندید و گفت: «تو خیلی شجاع بودی! فکر می‌کردم می‌ترسی.»

گربه‌دم‌پفکی گفت: «ترسیدم، اما دوست نداشتم تو تنها باشی.»

رسیدند به قصر. پادشاه گربه‌ها آنقدر خوشحال شد که از روی تختش پرید.

نازگلی دوید بازوی پدرش را بغل کرد. پادشاه رو به گربه‌دم‌پفکی کرد و گفت:

«قول دادم. تو نازگلی را نجات دادی. از امروز تا همیشه، تو بهترین دوست و هم‌بازی نازگلی هستی. بیا توی قصر زندگی کن.»

گربه‌دم‌پفکی دم پفکی‌اش را بالا گرفت و گفت: «پس من واقعاً قهرمان شدم؟»

نازگلی گفت: «بله. تو قهرمان منی.»

ششم – شام بزرگ و خواب خوش

آن شب، پادشاه یک شام بزرگ با کلی ماهی و شیر گرم درست کرد. گربه‌دم‌پفکی و نازگلی کنار هم نشستند و از ته دل خوردند.

بعد از شام، نازگلی یک بالشت نرم قرمز به گربه‌دم‌پفکی داد و گفت: «این مال تو. از امشب خانۀ تو همین جاست.»

گربه‌دم‌پفکی چشم‌هایش را بست و با خیال راحت خوابید. فردا صبح، قرار بود دوباره با هم بادبادک بازی کنند.

سامان مقدم

نویسنده
شادی کودکان زیباترین لحظه زندگیست
8
داستان
44
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!