🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
گربه‌دم‌پفکی و بادبادک گمشده
🧸 داستان کودک

گربه‌دم‌پفکی و بادبادک گمشده

📖 1 قسمت
👁️ 76 بازدید
🔖 0 ذخیره
4.6 (5 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

صبح غمگین


گربه‌دم‌پفکی صبح از خواب پرید. هوا آفتابی بود. بهترین روز برای بادبادک بازی.

اما بادبادک قرمزش... نبود!

زیر تشک را نگاه کرد. نبود.
توی سبد اسباب‌بازی‌ها را نگاه کرد. نبود.
حتی توی یخچال را نگاه کرد (چون یک بار بادبادک را آنجا گذاشته بود). باز هم نبود.

گربه‌دم‌پفکی دم‌پفکی‌اش را جمع کرد و گفت: «نه... نه... نه!»

دوید پیش مامان. مامان داشت شیر گرم می‌کرد توی آشپزخانه.

«مامان! بادبادک قرمز من گم شده!»

مامان بغلش کرد و گفت: «نگران نباش عزیزم. بیا با هم دنبالش بگردیم.»

دوم – کمک از پرندهٔ نقره‌بال

اول رفتند توی حیاط. گربه‌دم‌پفکی زیر بوته‌ها را نگاه کرد. فقط یک کفشدوزک بود که داشت می‌خوابید.

کفشدوزک گفت: «خخخ... بادبادک؟ نه، من فقط خواب می‌بینم.»

ناگهان یک پرندهٔ درخشان با پرهای نقره‌ای روی شاخه نشست. اسمش «نقره‌بال» بود.

نقره‌بال گفت: «من از آسمان آمدم. بادبادک تو را دیدم. باد آن را برد به سمت دریاچهٔ مهتاب.»

گربه‌دم‌پفکی پرسید: «دریاچهٔ مهتاب کجاست؟»

نقره‌بال گفت: «از آن سه تا سنگ سفید رد شو. بعد از کنار درخت انجیر بگذر. بعد... یک ماهی کوچولو به اسم لالا آنجاست. از او بپرس.»

سوم – راه سخت

گربه‌دم‌پفکی و مامان راه افتادند.

سه تا سنگ سفید را پشت سر گذاشتند.
از کنار درخت انجیر رد شدند.
بعد به یک دریاچهٔ آرام و آبی رسیدند که وسطش یک ماهی طلایی کوچولو بود داشت حباب درست می‌کرد.

گربه‌دم‌پفکی داد زد: «لالا! تو هستی؟»

ماهی کوچولو برگشت و گفت: «بله. می‌شناسمت. بادبادک تو اینجا گیر کرده. باد آن را انداخت توی نی‌لوفرها. بیا، بهت نشان می‌دهم.»

لالا شنا کرد و گربه‌دم‌پفکی از لب دریاچه دنبالش کرد.

آن طرف دریاچه، توی یک بوتهٔ نی‌لوفر بزرگ، بادبادک قرمز افتاده بود، خیس و گل‌آلود.

گربه‌دم‌پفکی خوشحال شد دوید و بادبادک را بغل کرد.

چهارم – به خانه برمی‌گردیم

مامان گفت: «دیدی عزیزم؟ اگر تنها بگردی ممکن است پیدایش نکنی. اما اگر از دیگران کمک بگیری، همیشه راه پیدا می‌شود.»

گربه‌دم‌پفکی بادبادک را به خانه برد. آن را خشک کرد. رنگش کرد. دوباره قرمز و قشنگ شد.

غروب شد. گربه‌دم‌پفکی بادبادک را بغل کرد و نشست کنار پنجره.

به ماه گفت: «ماه مهربان، ممنون که کمک کردی بادبادکم را پیدا کنم.»

بعد رو به مامان کرد و گفت: «مامان، می‌دونی؟ عشق از هر بادی قوی‌تر است.»

سامان مقدم

نویسنده
شادی کودکان زیباترین لحظه زندگیست
8
داستان
43
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!