🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
عروسک
🧸 داستان کودک

عروسک

📖 1 قسمت
👁️ 74 بازدید
🔖 2 ذخیره
3.6 (10 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

عروسک کجا رفته بود؟


شب شده بود. من آمادهٔ خواب بودم.
اما عروسکم... نبود!

به مامان گفتم: «مامان! عروسکم گم شده!»
مامان گفت: «نگران نباش، با هم پیدایش می‌کنیم.»

رفتم زیر تخت را نگاه کنم.
آنجا فقط یک توپ بود. عروسک نبود.

رفتم توی کمد را نگاه کنم.
آنجا فقط کفش‌ها بودند. عروسک نبود.

رفتم توی دستشویی را نگاه کنم.
آنجا فقط صابون بود. عروسک نبود.

کمی ناراحت شدم.
گفتم: «مامان... عروسک من خیلی دلم براش تنگ شده.»

مامان بغلم کرد و گفت:
«بیا یک جای دیگر را هم نگاه کنیم. توی تختت.»

رفتم توی تخت. زیر پتو را کنار زدم...

وای! عروسک من، همان جا خوابیده بود!
زیر بالش من قایم شده بود!

عروسکم را بغل کردم و محکم بوسیدم.
گفتم: «دیگر هیچ وقت گم نشو، عزیزم.»

مامان گفت: «می‌بینی؟ عروسک همیشه نزدیک تو بوده.»
چشم‌هایم را بستم و عروسکم را توی بغلم گرفتم.

همان جا، با خیال راحت، خوابم برد.

قصهٔ شب ما تمام شد. شب بخیر، فرشته کوچولو.

سامان مقدم

نویسنده
شادی کودکان زیباترین لحظه زندگیست
8
داستان
43
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 2

ص
صدف مرتضی علی
2026/03/14 - 11:10
داست خوبی میشه ادامه بده
ش
شبنم
2026/03/14 - 13:52
این داستان ادامه داره ؟