🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
خواب کوچولو
🧸 داستان کودک

خواب کوچولو

📖 1 قسمت
👁️ 15 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (1 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

ماهی کوچولو و نور درونش


ته دریا، توی یک غار کوچک نرم و روشن، یک ماهی قشنگ به اسم «پولک» زندگی می‌کرد.

پولک هر شب قبل از خواب، توی آب شنا می‌کرد و به ستاره‌های بالای سرش نگاه می‌کرد.

اما امشب، پولک کمی دلش گرفته بود. به مامانش گفت: «مامان، هوا خیلی تاریکه. من کمی می‌ترسم.»

مامان پولک آمد و او را بغل کرد. مامان گفت: «می‌دانی پولک جان؟ توی سینهٔ تو یک نور قشنگ کوچولو هست. اسمش عشق است.»

پولک پرسید: «عشق؟!»

مامان گفت: «بله. هر وقت کسی تو را دوست دارد، آن نور بزرگ‌تر می‌شود. من تو را دوست دارم. بابا تو را دوست دارد. حتی ماه ستاره‌ها هم تو را دوست دارند.»

پولک چشم‌هایش را بست. حس کرد توی سینه‌اش یک جای گرم دارد می‌تپد. آن نور، تاریکی را کنار زد.

پولک لبخند زد و گفت: «مامان... عشق از تاریکی قوی‌تر است؟»

مامان گفت: «بله عزیزم. عشق همیشه از همه چیز قوی‌تر است. حتی از شب.»

پولک خمیازه‌ای کشید. سرش را روی بالشت نرم مرجانی گذاشت و زمزمه کرد: «پس من همیشه نورش را دارم...»

مامان پیشانی پولک را بوسید. پولک آرام آرام خوابش برد. توی خواب، ماهی کوچولو روی ابرهای آبی شنا می‌کرد و تمام دریا از نور عشقش روشن بود.

خوابت آروم، فرشته کوچولو.

سامان مقدم

نویسنده
شادی کودکان زیباترین لحظه زندگیست
8
داستان
44
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!