🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
مترسک کشاورز
👻 داستان ترسناک

مترسک کشاورز

📖 1 قسمت
👁️ 152 بازدید
🔖 2 ذخیره
4.8 (16 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

نفس های عمیق و مه‌آلود صبح

نفس های عمیق و مه‌آلود صبح، مثل ارواح خسته روی شیشه های ماشین می‌نشست. سعید خمیازه‌ای کشید و مشتش را روی داشبورد کوبید تا گرمای بخاری به صورتش بزند. جاده خاکی روستا پیچ و خم عجیبی داشت، انگار راهی به ناکجا. نقشه روی موبایلش قفل کرده بود و او فقط مسیر را بر اساس تابلوهای زنگ‌زده و کهنه دنبال می‌کرد.
سه روز بود که از شهر زده بود بیرون. از شلوغی، از بوق ماشین‌ها، از همهمه آدم‌هایی که مدام حرف می‌زدند و کاری به کار هم نداشتند. اینجا اما... اینجا همه چیز ساکت بود. سکوتی سنگین و مرطوب که توی استخوان‌هایش نفوذ می‌کرد.

ماشین را کنار جاده نگه داشت. جلوتر، در دل مه غلیظ، زمینی لم‌یارع دیده می‌شد. کلش های گندم، زرد و خیس، تا بی‌نهایت ادامه داشتند. و درست در وسط این زردیِ مرده، یک مترسک بود.

سعید چند ثانیه به آن خیره شد. چیز عجیبی بود. قدی بلند و نامتناسب داشت، با لباس‌های پاره‌ای که باد تکه‌هایشان را تکان می‌داد. به جای سر، یک گونی کهنه روی چوبی کج افتاده بود. توی مه، بیشتر شبیه یک غولِ خسته به نظر می‌رسید تا یک وسیله ساده برای ترساندن کلاغ‌ها.

خنده‌ای زیر لب کرد. «چه مترسک مسخره‌ای...» با خودش گفت. «کشاورز اینجا دیگه کلا ولش کرده.»
دورتر، پشت آن زمین، یک خانه چوبی کوچک دیده می‌شد. سقف شیروانی‌اش با ورق‌های فلزی پوسیده پوشیده شده بود و دودکشی کج از آن بیرون زده بود. همان جایی بود که دنبالش می‌گشت. کلبه‌ای برای اجاره، در دل طبیعت. آرامش محض.

چمدانش را از صندوق عقب برداشت و راهی شد. هوا آنقدر سرد بود که نفسش بخار می‌شد. زمین زیر پایش نرم بود و رد کفش‌هایش را تا خود کلبه نگه می‌داشت. وقتی به ایوان رسید، کلید را از توی جیبش درآورد. صاحبخانه که پیرمردی لاغر و ساکت بود، روز قبل توی روستای بعدی کلید را به他的手 داده بود و فقط گفته بود: «مواظب خودت باش. شب‌ها اونورها نرو.» سعید حرفش را جدی نگرفته بود. حرف‌های عادی روستایی‌ها.
داخل کلبه گرم و دنج بود. یک بخاری نفتی، یک تخت، یک میز و چند قفسه. سعید وسایلش را گذاشت و رفت پشت پنجره. از آنجا، درست از لای درخت‌های تنک، می‌توانست دوباره مترسک را ببیند. همان جا بود، سر جایش. فقط این بار انگار... نه، خیال کرد. شاید باد لباس‌هایش را این طرف و آن طرف برده بود، اما برای لحظه‌ای به نظرش رسید که دست مترسک بالاتر از قبل است، انگار که دارد اشاره می‌کند... به سمت کلبه.
تا غروب، سعید کتاب خواند، چای دم کرد و به صدای باد گوش داد. اما یک چیزی توی ذهنش می‌خارید. مترسک. هر از گاهی ناخودآگاه نگاهش به سمت پنجره می‌رفت. مه غلیظ‌تر شده بود و دیگر آن را نمی‌دید. فقط تیره‌ای مبهم در افق، آن هم اگر خوب نگاه می‌کردی.
شب که شد، باد شدت گرفت. صدای ورق‌های شیروانی میلرزید و گاهی ضربه‌ای محکم به دیواره‌های چوبی می‌کوبید. سعید چراغ را خاموش کرد و توی تاریکی دراز کشید. چشمانش به سقف دوخته شده بود و به فکر فرو رفته بود. صدای باد برایش عذاب‌آور نبود، بلکه مثل لالایی‌ای آشنا بود.

ناگهان، صدایی متفاوت از لای زوزه‌های باد برید. صدای قدم. نه قدم‌های عادی، بلکه صدای کشیده شدن چیزی سنگین روی زمین شنی. شلپ... شلپ... شلپ...

سعید نفسش را حبس کرد. سرش را به سمت در چرخاند. قفل در محکم بود. پنجره را هم چک کرده بود. اما صدا نزدیک‌تر می‌شد. حالا دیگر دقیقاً بیرون ایوان بود. صدای خرخر چوب روی چوب. کسی داشت از پله‌های ایوان بالا می‌آمد.
عرق سردی روی پیشانی‌اش نشست. می‌خواست فریاد بزند، اما صدایی از گلویش خارج نمی‌شد. دستش را به آرامی به سمت چراغ کنار تخت برد. کلید چراغ را فشار داد. نور زرد و ضعیفی اتاق را روشن کرد. به سمت پنجره نگاه کرد. صورتش را روی شیشه چسباند و به ایوان نگاه کرد.
هیچکس نبود. فقط باد و مه. آهی کشید و به خودش خندید. «خیالاتیه دیگه سعید... توی این خلوت، آدم به هر چیزی فکر می‌کنه.»

چراغ را خاموش کرد و دوباره دراز کشید. اما صدای قدم‌ها قطع نشده بود. حالا از پشت کلبه می‌آمد. پشت دیواری که تختش به آن تکیه داشت. ضربه‌های آرام و یکنواخت. تَپ... تَپ... تَپ... مثل انگشت‌هایی که روی چوب می‌کوبیدند.
سعید بی‌حرکت ماند. چشم دوخته بود به تاریکی. صدای ضربه‌ها چند دقیقه ادامه داشت و بعد ناگهان قطع شد. سکوت سنگینی برقرار شد، سنگین‌تر از قبل. آنقدر سنگین که گوش‌هایش زنگ می‌زد.

صبح روز بعد، آفتاب کم‌رنگی از لای مه می‌تابید. سعید با چشم‌هایی قرمز و خسته از خواب بیدار شد. شب را نخوابیده بود. تا صبح به همان ضربه‌ها گوش داده بود، هرچند دیگر تکرار نشدند.
برای اینکه ذهنش را مشغول کند، تصمیم گرفت دور و بر را بگردد. کتری را روی اجاق گذاشت و رفت بیرون. هوای سرد، صورتش را نوازش داد. راه افتاد به سمت زمین گندم. کلش‌ها زیر پایش خرد می‌شدند. مه کمکم داشت بالا می‌آمد و افق را باز می‌کرد. به سمت مترسک رفت.
نزدیک‌تر که شد، قلبش تندی زد. مترسک... جابه‌جا شده بود. چند متر از جایی که دیروز بود، جلوتر آمده بود. نزدیک‌تر به خانه. حالا دیگر آن گونی کهنه روی چوب، دیگر خیلی هم بی‌حالت نبود. دو سوراخ روی گونی، مثل چشم، درست به سمت او بود.

سعید محکم ایستاد. «این غیرممکنه... باد... باد جابه‌جاش کرده...» با خودش گفت. اما چوبی که مترسک به آن بسته شده بود، کج و کوله توی زمین فرو رفته بود. برای اینکه جابه‌جا شود، باید کنده می‌شد. باد این کار را نمی‌کند.

قدمی جلوتر رفت. حالا دیگر می‌توانست جزئیات را ببیند. لباس‌ها یک کت و شلوار قدیمی و پوسیده بود. شلوارش پاره بود و پاهای چوبی‌اش از زیرش معلوم. دستکش‌های کهنه‌ای به جای دست‌های چوبی به کار رفته بود. اما یک چیز دیگر توجهش را جلب کرد. روی سینه‌اش، یک تکه کاغذ زرد و مچاله شده سنجاق شده بود.
با تردید دستش را دراز کرد و کاغذ را برداشت. خط‌هایی روی آن بود، با خطی ناآشنا و لرزان: «از من دور شو. هنوز فرصت داری. برو.»

سعید کاغذ را محکم توی مشتش فشرد. پایش سست شد. یک شوخی بود؟ صاحبخانه این کار را کرده بود؟ اما چرا؟ برای اینکه او را بترساند؟ برگشت و به سمت خانه دوید.
تا ظهر توی کلبه ماند و به در و پنجره خیره شد. دیگر میل به گشت و گذار نداشت. مترسک را از پشت پنجره دید. انگار که کمی دیگر هم نزدیک‌تر شده بود. حالا دیگر فاصله‌اش با کلبه کمتر از پنجاه متر بود. سعید سعی کرد با خودش منطقی باشد. «باد بوده... حتماً باد بوده... و اون کاغذ رو قبلاً اونجا بوده...» اما ته دلش می‌دانست که دروغ می‌گوید.
عصر که شد، مه دوباره برگشت. غلیظ‌تر از شب قبل. سعید دیگر طاقت نیاورد. تصمیم گرفت ماشین را روشن کند و از آنجا برود. اما وقتی به سمت ماشین رفت، دید باتری ماشین خالی شده است. انگار کسی سیم‌ها را قطع کرده باشد. وحشت وجودش را گرفت. توی این سرما و مه، تنها و بدون ماشین.

تاریک شد. سعید چراغ را روشن کرد و توی گوشه اتاق نشست. چاقوی شکاری‌اش را از توی کوله‌اش درآورد و کنار دستش گذاشت. به زور سعی می‌کرد چشم‌هایش را باز نگه دارد. صدای باد شروع شد. اول آرام، بعد تندتر. و بعد دوباره همان صداها. شلپ... شلپ... شلپ... صدای کشیده شدن روی زمین شنی. نزدیک و نزدیک‌تر.
این بار صدا تا ایوان آمد. و بعد، ضربه‌ای به در. محکم. سعید از جا پرید. چراغ را خاموش کرد و به سمت تاریک‌ترین گوشه اتاق رفت. ضربه بعدی محکم‌تر بود. انگار با چیزی سنگین به در می‌کوبیدند. در لرزید، اما مقاومت کرد.

ناگهان ضربه‌ها قطع شد. سکوت. سعید نفسش را حبس کرده بود. چند دقیقه گذشت. هیچ صدا. آرام‌آرام به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد. مه آنقدر غلیظ بود که چیزی نمی‌دید. فقط چند متر جلوتر را.
و بعد، صورت را دید. همان صورت گونی‌ای، با دو سوراخ به جای چشم. چسبیده به شیشه پنجره. آنقدر نزدیک که می‌توانست بافت خیس و پوسیده گونی را ببیند. از لای الیاف گونی، چیزی سیاه و لغزنده بیرون زده بود که شبیه چشم بود. نه چشم انسان، چشم چیزی مرده و خالی.
سعید جیغی کشید و به عقب پرید. صورت از پنجره دور شد. صداهای کشیده شدن از دور شنیده می‌شد. داشت می‌رفت سمت پشت خانه. سعید دیوانه‌وار به اطراف نگاه کرد. تنها راه، در بود. اما اگر برود بیرون، توی تاریکی، توی مه، آن موجود منتظرش است.

صدای شکستن شیشه از پنجره پشتی آمد. مترسک از آنجا داشت وارد می‌شد. سعید چاقو را محکم گرفت و به سمت در دوید. قفل را باز کرد و خود را به بیرون پرت کرد. توی ایوان، مه غلیظ و تاریکی همه جا را پوشانده بود. بدون هدف، فقط دوید.
دوید توی زمین گندم. کلش‌ها پاهایش را می‌بریدند. می‌دوید و می‌دوید تا اینکه رسید به جایی که مترسک بود. اما این بار، مترسک نبود. فقط یک چوب کج و کوله توی زمین بود، با تکه‌های پارچه پاره. لباس‌های پوسیده روی زمین پخش بود. گونی پاره شده و افتاده بود کنار چوب.
سعید نفس‌زنان ایستاد و به اطراف نگاه کرد. «تموم شد... تموم شد...» با خودش گفت. خم شد تا نفسی تازه کند. دستش را روی زانویش گذاشت.

و بعد صدایی از پشت سرش آمد. همان صدای کشیده شدن. شلپ... شلپ... شلپ... نزدیک. و بعد، دستی سرد و چوبی روی شانه‌اش گذاشته شد. دستی که جای دستکش نبود، بلکه چوبی خیس و لغزنده بود.

سعید جیغ زد و برگشت. اما دیگر دیر شده بود. در مه غلیظ، دو چشم خالی از توی تاریکی به او خیره شدند. و بعد، تاریکی مطلق.
صبح روز بعد، آفتاب کم‌رنگی زمین را پوشاند. یک کشاورز محلی که از آن حوالی رد می‌شد، ماشین را کنار جاده دید. کلبه خالی بود و در باز. با تعجب به سمت زمین گندم رفت. روی چوبی کج و کوله، یک مترسک جدید دید. لباس‌های نو و تمیزی پوشیده بود. یک کاپشن شهری، شلوار جین، کفش‌های کوهنوردی. و روی سرش، به جای گونی، یک کلاه کوهنوردی بود.

کشاورز کمی جلوتر رفت. توی زمین، یک کوله پشتی پاره و یک چاقوی شکاری افتاده بود. برش داشت و دوباره به مترسک نگاه کرد. مه آرام‌آرام داشت پس‌روی می‌کرد. به نظرش آمد که مترسک کمی سرش را کج کرد، انگار که به او نگاه می‌کند.
کشاورز پیر دیگر به آن سمت نرفت. برگشت و با عجله به سمت روستا دوید. و پشت سرش، در سکوت سنگین صبح، مترسک تنها، نگهبان همیشگی مزرعه، منتظر ماند. منتظر مسافر بعدی که برای آرامش به این خلوت پناه بیاورد.

مهناز اکبری

نویسنده
این نویسنده تاکنون بیوگرافی خود را وارد نکرده است.
2
داستان
59
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 3

ص
صدف جعفری
2026/03/04 - 19:16
خیلی باحال بود منم دلم خواست برم اسنپ کار کنم 😃
س
سپیده
2026/03/14 - 13:49
داستان جالبی بود انگار داشتم مانگا میخوندم 😅
م
مهدی صارمی
2026/03/28 - 11:59
دلم میخواست با راننده اسنپ باشم