🌐
🛒 0
تسخیر عروسکِ لیلی
👻 داستان ترسناک

تسخیر عروسکِ لیلی

📖 1 قسمت
👁️ 18 بازدید
🔖 0 ذخیره
★ ★ ★ ★ ★
5 (2 رأی)
★ ★ ★ ★ ★

📚 قسمت‌ها 1 از 1

دخترک و عروسک

16
2.0

سال ۱۳۴۲، در یک خانهی قدیمی و بزرگ در حومهی تهران، دختری به نام مینا زندگی میکرد. مینا ده ساله بود و تنها فرزند خانواده. پدرش تاجر فرش بود و مادرش، خانم عصمت، زنی سختگیر و اهل خرافات.

در روز تولد دهسالگی مینا، پدرش از سفر تجاریاش به اروپا برگشت و یک عروسکِ چینیِ فوقالعاده زیبا برایش آورد. عروسک موهای بلندِ بلوند داشت، چشمهای آبیِ شیشهای که با کشیدنِ یک نخ، باز و بسته میشدند، لباسی مخملیِ قرمز پوشیده بود و کفشهای چرمیِ کوچکی به پا داشت. زیرِ لباسش، روی سینه، یک قلبِ چوبیِ کوچک حکاکی شده بود که رویش نوشته بود: \"Lily\".

«اسمش لیلی هست،» پدر با لبخند گفت. «از یک مغازهی عتیقهفروشی در پاریس خریدمش. فروشنده گفت این عروسکِ یک شاهزادهخانمِ فرانسوی بوده که صد سال پیش مرده.»

مینا از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. همان شب، عروسک را توی رختخوابش گذاشت و تا صبح با او حرف زد. «لیلی، تو بهترین دوست منی. قول میدم همیشه مراقبت باشم.»

اولین نشانهها
چند هفته بعد، اتفاقات عجیب شروع شد. اولین بار، مادر مینا بود که متوجه شد. یک روز صبح، وقتی برای بیدار کردن مینا به اتاقش رفت، دید که عروسک لیلی، روی صندلیِ کنار تخت نشسته است، نه در آغوشِ مینا. و عجیبتر اینکه، لباس عروسک عوض شده بود. به جای لباس مخملیِ قرمز، لباسی سفید و بلند مثل لباسِ عروس پوشیده بود.

«مینا! این لباس رو کی به عروسک پوشوندی؟» مادر پرسید.

مینا با چشمانی خوابآلود نگاه کرد. «مادر، من که لباس ندارمش. خودش عوض کرده.»

مادر خندید، اما ته دلتش یک نگرانیِ مبهم نشست. «بچهها خیالپردازن،» به خودش گفت.

اما چند روز بعد، مینا با کبودیِ بزرگی روی مچ دستش از مدرسه برگشت. وقتی مادرش پرسید چه شده، مینا گفت: «لیلی ناراحت بود که من رفتم مدرسه. وقتی برگشتم، دستمو گرفت که دیگه نرم.»

مادر فکر کرد مینا در حیاط مدرسه زمین خورده و دروغ میگوید تا تنبیه نشود. اما شب، وقتی رفت تا مینا را بپوشاند، درِ اتاقش را قفلشده پیدا کرد. تا صبح هر چه کوبید، مینا در را باز نکرد. صبح که بالاخره با کمک پدر در را شکستند، مینا را دیدند که در گوشهی اتاق نشسته بود، چشمانش گریان و لرزان بود و عروسک لیلی، روی پاهایش، با همان لبخندِ چینیاش، به آنها نگاه میکرد.

«دیگه نمیذاره برم مدرسه،» مینا زمزمه کرد. «میگه اگه برم، کسی رو که دوستم داره میفرسته پیشش.»

پدر عصبانی شد. عروسک را از دستِ مینا قاپید و انداخت توی سطل آشغال. مینا یک هفته کامل گریه کرد و حرف نزد. تا این که یک شب، پدر از خواب پرید. صدای قدمهای کوچکی توی راهرو شنیده بود. چراغ را روشن کرد و رفت جلو. درِ اتاق مینا باز بود. مینا در رختخوابش آرام خوابیده بود. اما روی صندلیِ کنار تخت، عروسک لیلی نشسته بود، با همان لباسِ مخملیِ قرمز، و چشمهای شیشهایاش نیمهباز بود. پدر یخ کرد. او خودش عروسک را انداخته بود توی سطلِ بیرونِ حیاط. چطور برگشته بود؟

خون
مینا روزبهروز رنگپریدهتر میشد. زیر چشمهایش گود افتاده بود. با هیچکس حرف نمیزد، جز با عروسک. مادرش بارها خواست عروسک را دور بیندازد، اما هر بار، عروسک به شکلِ عجیبی برمیگشت. گاهی روی پشتبام پیدا میشد، گاهی توی طاقچهی آشپزخانه، گاهی زیرِ بالشِ خودِ مادر.

تا این که یک شب، مادرِ مینا صدای ناهنجاری از اتاق مینا شنید. صدای خنده. اما خندهای که مالِ مینا نبود. خندهی یک زنِ بالغ، ناهنجار و جیغمانند. با ترس، در را باز کرد. مینا روی تخت نشسته بود و عروسک را توی بغل گرفته بود. عروسک… عروسک داشت میخندید. لبهای چینیاش حرکت میکردند و صدای خنده از گلویش بیرون میآمد.

«بهش گفتم مامانمو ببره،» مینا با چشمانی خالی نگاه کرد. «چون مامان میخواست تو رو دور بندازه. لیلی گفت باشه.»

مادر عقبعقب رفت و پدر را صدا کرد. اما وقتی پدر رسید، عروسک بیحرکت بود و مینا داشت گریه میکرد. پدر عروسک را گرفت و توی حیاط، توی یک بشکهی نفت، آتش زد. تا صبح، عروسک سوخت. فقط یک مشت خاکسترِ سفیدِ چینی باقی ماند.

صبحِ روز بعد، مادر مینا را در رختخوابش مرده پیدا کرد. صورتی سفید و بیخون، مثل خودِ عروسک. چشمهایش باز بود و لبخندی مرموز بر لب داشت. روی سینهاش، یک قلبِ چوبیِ کوچک قرار داشت که رویش نوشته بود: \"Lily\".

پدر دیوانهوار خاکسترهای عروسک را گشت، اما چیزی پیدا نکرد. شبِ همان روز، مادرِ مینا روی پشتبام خودش را از دار قالی آویزان کرد. بازپرس پرونده را خودکشیِ مادر پس از مرگ فرزند ثبت کرد. اما همسایهها قسم میخوردند که شبِ مرگِ مادر، صدای خندهی یک زن را از پشتبام شنیده بودند.

پدرِ مینا آن خانه را فروخت و به شهر دیگری رفت. اما قبل از رفتن، توی زیرزمینِ خانه، یک عروسکِ چینیِ دیگر پیدا کرد. همان عروسکِ سوخته، اما تازه و سالم، با همان لباس مخملیِ قرمز. روی قلبِ چوبیاش نوشته بود: «منتظرِ یک دخترِ جدید هستم.»

پدر آن شب از ترس جان داد و با همان عروسک، در همان زیرزمین، با سکتهی قلبی روی زمین افتاد.

اسارتِ عروسکِ نفرینشده
خانهی عروسکها، سالها متروکه ماند. تا این که در دههی ۱۳۷۰، یک گروه از روحانیون و طلبههای جوان، از روستاهای اطراف خبرِ خانه را شنیدند. چند نفر از مردم محلی گفته بودند که شبها از آن خانه، نور میآید و صدای خندهی کودکانه و زنانه به گوش میرسد.

یک روحانیِ مسن به نامِ آیتالله هاشمی، همراه با سه نفر از شاگردانش، به آن خانه رفتند. آنها یک شبِ کامل در آنجا ماندند. شاگردانش گفتند که عروسکها را دیدهاند که حرکت میکنند، حرف میزنند، میخندند. یکی از شاگردان، نزدیک بود دیوانه شود. اما آیتالله هاشمی، یک جعبهی چوبیِ مُهرشده همراه داشت. او از همان اول میدانست که این یک روحِ سرکش است که در عروسکها حلول کرده. جنی که از زمانِ شاهزادهخانمِ فرانسوی، به عروسک چسبیده بود.

آن شب، عروسکِ اصلی، یعنی همان لیلی، به سراغ آیتالله هاشمی آمد. عروسک روی زمینِ اتاق نشیمن، نشسته بود و با صدایی که از هیچجا نمیآمد، گفت: «این خانه مالِ منه. من و دخترکها اینجا زندگی میکنیم. برو.»

آیتالله هاشمی، بدون هیچ ترسی، آیاتِ سورهی جن و معوذات را با صدای بلند خواند. عروسک شروع به لرزیدن کرد. چشمهای آبیِ شیشهایاش ترک خورد. صدای جیغِ زنی در فضا پیچید. اما روحانی دستش را روی قلبِ چوبیِ عروسک گذاشت و گفت: «به نامِ خدا، به این کالبد پناه میبرم. تو را به ذاتِ اقدسِ الهی، به بند میکشم.»

او عروسک را در جعبهی چوبی گذاشت و روی جعبه را با پارچهای که با خطاطیِ آیاتِ قرآن پوشانده شده بود، پوشاند. جعبه را مُهر کرد و به همراه شاگردانش، به مسجدِ جامعِ شهرِ خودشان بردند. آنجا، زیرِ محراب، در یک اتاقِ کوچک که هیچکس به آن دسترسی نداشت، جعبه را دفن کردند.

اما آیتالله هاشمی، قبل از مرگش، به یکی از نزدیکترین شاگردانش گفت: «این عروسک را اسیر کردیم، نه نابود. اگر کسی جعبه را باز کند، دوباره آزاد خواهد شد. نسلبهنسل، مراقب باشید.»

و حالا، سالهاست که آن جعبهی مُهرشده، زیرِ محرابِ مسجد جامع، در یک اتاقکِ تاریک، دفن شده است. اما بعضی از شبها، وقتی کسی در مسجد بیدار میماند، میگوید صدای خراشِ چوب را از زیرِ زمین شنیده است. و گاهی، در میانِ خلوتِ مسجد، بویِ گِل و چوبِ کهنه، توی هوا میپیچد. بویِ عروسکی که منتظر است، تا روزی که یک دخترِ کوچک، دوباره او را پیدا کند.


روزها گذشت، نسلها عوض شدند. مسجد بزرگتر شد و ساختمانِ جدیدی روی آن ساختند. اتاقکِ زیرِ محراب، کاملاً فراموش شد. تا یک روز، در یک صبحِ بارانیِ پاییزی، دختری به نام آوا، همراه با خانوادهاش به زیارتِ مسجد آمد. آوا کنجکاو بود. گوشهوکنارِ مسجدِ قدیمی را گشت. درِ چوبیِ پوسیدهای را پیدا کرد که به زیرزمین میرفت. با چراغِ تلفنِ همراه، پلهها را پایین رفت.

در اتاقک، یک جعبهی چوبیِ مُهرشده را دید. مُهرها پوسیده و ریخته بود. پارچهی روی جعبه، فرسوده و پاره. با دستِ لرزان، درِ جعبه را باز کرد.

داخلِ جعبه، عروسکی چینی با موهایِ بلوند و لباسِ مخملیِ قرمز، به او خیره شد. چشمهایِ آبیِ شیشهایاش، توی تاریکی، برق زدند. عروسک لبخند زد.

«سلام،» صدایی در گوشِ آوا زمزمه کرد. «من لیلیام. آماده ای دوستم باشی؟»

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
8
داستان
117
بازدید

✨ داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 2

ص
صدف جواهری
2026/08/23 - 19:57
عالی بود
آ
آرین
2026/09/14 - 05:04
خیلی حال کردم
📱
✕
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
←
جدید!