🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
فراموشخانه
👻 داستان ترسناک

فراموشخانه

📖 1 قسمت
👁️ 2 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (1 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

فراموشخانه

هر شب، دقیقاً ساعت سه و بیست و سه دقیقه بیدار می‌شدم. نه آلارمی بود، نه صدایی. فقط یک حس عجیب در قفسه سینه، انگار توی خواب دارم از جایی بلند فرود می‌آیم.

شب هفتم بود که تصمیم گرفتم تقویم را وارسی کنم. تقویم دیواری توی آشپزخانه، همان مدل کاغذی پیرمردی که هر روز برگش را کندم. اما وقتی چراغ را زدم، دیدم سه برگ تقویم یک‌جا کنده شده است: بیست و یک، بیست و دو، بیست و سوم.

هیچکدام را به خاطر نداشتم.

شب هشتم، از ترس نخوابیدم. اما چشم که بر هم زدم، ساعت سه و بیست و سه بود. روی مچ دست چپم خراشی بود؛ مثل حرف \"ن\". با خودکار نوشته شده بود.

شب نهم، دوربین مداربسته قدیمی لپ‌تاپ را روشن گذاشتم. صبح که فیلم را چک کردم، سیاهی مطلق بود تا دقیقه سه و بیست و سه. بعد تصویر برگشت: من نشسته بودم روی لبه تخت، داشتم توی دفتر یادداشت چیزی می‌نوشتم، بعد دفتر را قایم کردم و برگشتم خوابیدم.

دفتر را پیدا کردم زیر تشک. هفت صفحه پر از یک جمله تکراری: \"نفر سوم را دیدم. چشم نداشت.\"

صفحه هشتم خط خطی بود و تهش نوشته بود: \"اسم من را به کسی نگو. وگرنه تو را فراموش می‌کنم.\"

لبخند زدم. چون اسمی در کار نبود. من اسم ندارم. توی قرنطینه زاده شدم، پرونده‌ام کد بود. وقتی بهم گفتند \"انتخاب کن\"، گفتم \"هیچ\". حالا شاید این تنها چیزی بود که از من مانده بود: هیچ بودن.

اما همان شب، ساعت سه و بیست و سه، انگشتانم خودشان شروع به نوشتن کردند. یک اسم. یک اسم واقعی.

من نمی‌خواستم بنویسم. اما بدنم دیگر مال من نبود.

صبح با صورت توی آینه زل زدم. دهانم خون بود. و زیر لب داشتم نجوا می‌کردم: \"مرا صدا کن. لطفاً یک بار هم که شده، مرا با همان اسم قدیم صدا کن.\"

اما هیچکس نبود. چون خانه فقط مال من بود. تنها فراموشخانه‌ی دنیا.

و جالب اینجاست که... الان که دارم این را برای شما تعریف می‌کنم، یک لحظه یادم رفت اسمم چیست. ببینم... اصلاً اسم داشتم؟ نه... نه، فکر نکنم.

فقط یک چیز را خوب به خاطر دارم: سه و بیست و سه. و اینکه شما هم نباید امشب آن موقع بیدار شوید. نه به خاطر من. به خاطر چیزی که پشت پلک‌هایتان قایم شده. چیزی که اسم دارد. و خیلی وقت است کسی آن را صدا نزده.

سپیده شمع گستر

نویسنده
داستان نویس برتر
7
داستان
113
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!

📱
دانلود اپلیکیشن نسخه اندروید | رایگان
جدید!