🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
داستان ترسناک کوهک سیاه
👻 داستان ترسناک

داستان ترسناک کوهک سیاه

📖 1 قسمت
👁️ 28 بازدید
🔖 1 ذخیره
4.8 (19 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

ورود به کوهک سیاه

کوهک سیاه

داستانی ترسناک و هیجان‌انگیز با نویسندگی سید محمد محسن حسینی

شماره تماس نویسنده: 09197883687 | از شهر کرج | نگاشته شده در خرداد سال 1405

____________________________________________________________________________________________________________________

نام من «آریا» است. عکاسی که لنزِ دوربینش، بیش از آنکه تصویر شکار کند، به دنبالِ کشفِ لایه‌های پنهانِ تاریخِ فراموش‌شده بود. در جستجویِ بکرترین زوایای معماریِ خشتیِ ایران، نامِ «کوهکِ سیاه» را شنیدم؛ دهکده‌ای که در نقشه‌های مدرنِ سازمانِ جغرافیایی، تنها به صورتِ یک نقطه‌ی خاکستری و مبهم دیده می‌شد. محلی‌ها از آنجا به عنوان «محلِ تلاقیِ زمان و خلاء» یاد می‌کردند. من، مسلح به منطقِ علمی و نگاهِ مستندسازی، به عمقِ لوت سفر کردم تا ثابت کنم چیزی به نامِ «طلسم» وجود ندارد.

اما کوهکِ سیاه، تنها یک روستا نبود؛ یک «موجودیتِ زنده» بود که با شن‌های روان و بادگیرهایِ شکسته، نفس می‌کشید. وقتی به «عمارتِ بادگیر» رسیدم، خانه‌ای که گویی قلبِ تپنده‌ی روستا بود، خورشید در حالِ غروب بود. آسمان، رنگِ مسِ اکسید شده به خود گرفته بود. به محض ورود، سکوتی چنان مطلق فضا را در بر گرفت که صدای جریانِ خون در رگ‌هایم را می‌شنیدم. دیوارها، با آجرهایی که به نظر می‌رسید با دستِ انسان‌هایِ قرن‌های گذشته ساخته شده‌اند، سرد بودند. در میانِ بافتِ خشتیِ دیوارهای اتاقِ اصلی، الگوهای هندسیِ عجیبی حک شده بود که وقتی از زاویه‌ای خاص به آن‌ها نگاه می‌کردم، شبیه به صورت‌هایِ در حالِ فریاد بودند.

شب که رسید، ماهِ کامل همچون چشمِ یک خدایِ خشمگین، بر فرازِ ویرانه‌ها درخشید. دوربینم را تنظیم کردم تا تایم‌لپس (Time-lapse) بگیرم. اما وقتی عکس‌ها را روی مانیتور چک کردم، لرزه بر اندامم افتاد. در تک‌تکِ فریم‌ها، سایه‌ای غیرزمینی دیده می‌شد؛ موجودی کشیده با مفاصلِ چندگانه که هیچ‌گونه تناسبِ زیستی با انسان نداشت. او ساکن نبود؛ گویی در هر عکس، یک گام به سمتِ من نزدیک‌تر می‌شد.

تق... تق... تیک‌تاک.
این صدا، تکرارِ یک ساعتِ مکانیکیِ کهنه نبود؛ این صدایِ کوبیدنِ دندان‌ها بر استخوان بود که از اعماقِ چاهِ حیاط به گوش می‌رسید. کنجکاویِ حرفه‌ای‌ام مرا به پشت‌بام کشاند. آنجا، در میانِ نمکِ سیاه که مثل پودرِ زغال در فضا پخش شده بود، سوراخی به قطرِ دایره‌ای درخشان دهان گشوده بود. از درونِ آن، نوری غریب و سرد بیرون می‌زد. موجود، درست در مقابلم بود. صورتش یک آینه‌ی شکسته بود که وحشتِ عمیقِ مرا بازتاب می‌داد. او نجوا کرد: «آریا، تو اینجا نیامدی که عکس بگیری؛ تو اینجا آمدی که بخشی از کلکسیونِ خاطراتِ دفن‌شده‌ی ما باشی. این دیوارها تشنه‌ی روایت‌هایِ جدید هستند.»

در آن لحظه، آدرنالینِ خونم به نقطه‌ی جوش رسید. تمامِ منطقم فرو ریخت. ترس، همچون ماری سرد به دورِ گلویم پیچیده بود. موجودِ سایه‌گون، دستِ بلندش را دراز کرد تا حافظه‌ی مرا ببلعد؛ تا هویتِ مرا در تاریکیِ ابدیِ روستا مستحیل کند. من در چشمانش، هزاران سال تنهایی و حسرت را دیدم. اما ناگهان، چیزی در وجودم بیدار شد. من به یاد آوردم که چرا دوربین به دست گرفتم: برای ثبتِ زیبایی، برایِ ایستادگی در برابرِ زوال.

با خشمِ هوشیارانه‌ای که از قدرتِ اراده‌ام برمی‌خاست، فریاد زدم: «اینجا دیوارهایِ تو نیست؛ اینجا حاصلِ نبوغِ انسانی است که قرن‌ها در برابرِ باد و طوفان ایستاده! من اینجا نیستم که خوراکِ سایه‌های تو شوم؛ من اینجا هستم تا این داستان را روایت کنم.»

من به جای فرار، دوربینم را با تمامِ توان به سمتِ منبعِ نور در سوراخِ چاه هدف گرفتم. فلاشِ دوربین را با دست‌کاریِ مدارهایِ الکترونیکی‌اش به یک فلاشِ ممتدِ لیزری تبدیل کرده بودم. با فشردنِ دکمه، نوری سفید، خالص و شدید، چون انفجارِ یک ستاره در فضایِ کوچکِ پشت‌بام پیچید. آن نور، تجلیِ تمامیِ شجاعت، آرزوها و امیدهایِ من بود. تاریکیِ مطلق، تابِ رویارویی با این «آگاهیِ خودساخته» را نداشت. موجود، ضجه‌ای کشید که گویی صدایِ فرو ریختنِ کوهی از شیشه بود. تکه‌های آینه‌ایِ صورتش به هر سو پرتاب شد و تار و پودِ بدنش که از ترس و دود ساخته شده بود، در هوا محو گشت.

سکوتِ سنگینی که به دنبالِ این اتفاق در روستا حاکم شد، دیگر بویِ مرگ نمی‌داد؛ بویِ بارانِ تازه‌ای را می‌داد که بر خاکِ تشنه نشسته باشد. من تا صبح در آن عمارت ماندم، اما دیگر ترسی نداشتم. خورشید که دمید، کوهکِ سیاه همچون یک روستایِ معمولیِ خشتی به نظر می‌رسید. اثری از نمکِ سیاه نبود. اثری از آن موجود نبود. تنها چیزی که باقی ماند، تجربه‌ای بود که فراتر از هر عکسی که تا آن روز گرفته بودم، ارزش داشت.

وقتی به تهران بازگشتم، زندگیِ عادیِ شهری در نظرم تغییر کرد. مردم درگیرِ دغدغه‌های کوچک بودند، در حالی که من می‌دانستم در تار و پودِ این جهان، لایه‌هایی از ناشناخته‌ها وجود دارد که تنها با «شجاعتِ ذهنی» قابلِ عبورند. هر زمان که در آینه نگاه می‌کنم، هیچ بخشِ ناپدیدی نمی‌بینم. من متوجه شدم که ما اغلب توسطِ «سایه‌هایی» که خودمان از ترس‌هایمان می‌سازیم، محبوس می‌شویم. اما اگر به قدرتِ روحِ خود ایمان بیاوریم، آن سایه‌ها فقط ابزاری برایِ درخشان‌تر نشان دادنِ نوری هستند که از درونِ ما می‌تابد.

کوهکِ سیاه برایِ من پایان نبود؛ یک آغاز بود. فصلی که در آن یاد گرفتم ترس، تنها یک «پیشنهادِ ذهنی» است و ما همیشه می‌توانیم با انتخابِ نور، آن را رد کنیم. امروز، وقتی به عکس‌های آن شب نگاه می‌کنم، موجودی نمی‌بینم؛ تنها تصویری از یک عمارتِ باشکوه در کویر را می‌بینم که گویی در حالِ ادای احترام به انسانی است که از تاریکیِ مطلق، به روشناییِ اراده رسیده است. کتابِ من، روایتی است از آن پیروزی؛ روایتی از مردی که به دلِ تاریکی رفت تا ثابت کند حتی در دورافتاده‌ترین خرابه‌ها، روحِ انسانی، تنها چراغِ روشنِ جهان است. اگر روزی به جاده‌هایِ لوت رسیدید و نامِ کوهکِ سیاه را شنیدید، نترسید؛ چرا که شما هم می‌توانید اربابِ سایه‌های خود باشید. این داستان، گواهی است بر قدرتِ بی‌پایانِ انسان.

سید محمد محسن حسینی

نویسنده
سید محمد محسن حسینی(سید محسن حسینی) صدا پیشه، گرافیست، بازیگر و نویسنده ایرانی متولد 7 شهریور 1385 است.
حسینی در سال 1404 موفق به کسب عنوان برترین گوینده جشنواره خاوران شد.
حسینی در شبکه های مختلف تلویزیونی و رادیویی نظیر شبکه سه سیما، دو سیما، جام جم، البرز، فارس، اردبیل، خراسان جنوبی، اصفهان و... فعالیت نموده است.
1
داستان
30
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!