🌐
ترجمه

🌍 انتخاب زبان

🇮🇷
فارسی
Persian
🇬🇧
English
انگلیسی
🇩🇪
Deutsch
آلمانی
🇮🇹
Italiano
ایتالیایی
🇯🇵
日本語
ژاپنی
🇫🇷
Français
فرانسوی
🇸🇦
العربية
عربی
🇹🇷
Türkçe
ترکی
جزیره‌ی گمشده‌ی ذهن
👻 داستان ترسناک

جزیره‌ی گمشده‌ی ذهن

📖 1 قسمت
👁️ 17 بازدید
🔖 0 ذخیره
5 (2 رأی)

📚 قسمت‌ها 1 از 1

قسمت اول

ساعت 10 صبح بود، که از خواب بیدار شدم، غذایی به کوکو(حیوان خانگی سگ) دادم و سریع اماده شدم تا دیر به سرکار نرسم، عجیب بود امروز خیلی اتوبوس دیر کرد، روشن‌های صبحگاهی بازیِ عجیبی داشتند؛ نوری که از میان شاخ‌وبرگ‌ها عبور کرد، روی سکه‌ای افتاد که درخششِ ناگهانی‌اش، مثل یک جرقه، سکوتِ کسالت‌بارِ ایستگاه را برای لحظه‌ای در هم شکست و توجه من را جلب کرد، خم شدم و سکه را از بین شکافِ ترک‌خورده‌ی پیاده‌رو برداشتم؛ سردیِ فلز به محض لمسِ انگشتانم به استخوانم نفوذ کرد. ناگهان دنیا دور سرم چرخید، انگار که جاذبه برای لحظه‌ای از کار افتاده باشد. زمین زیر پایم دهان باز کرد و تصویر خیابان، اتوبوسِ دیرکرده و حتی خاطره‌ی کوکو در هاله‌ای از دود و نور محو شد.

چشمانم را که گشودم، دیگر نه در ایستگاه بودم و نه صدایِ بوقِ ممتدِ ترافیک را می‌شنیدم. زیر پاهایم به جای آسفالتِ گرم، شن‌های داغ و سفیدرنگی بود که تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت. جزیره‌ای غریب و ساکت؛ جایی که انگار زمان در آن منجمد شده بود. ده‌ها نفر در اطرافم حضور داشتند؛ برخی در لباس‌های تیره‌ی زغالی و برخی در ردای سرخِ خونی. آن‌هایی که سیاه پوشیده بودند، نگاهشان را به خاک دوخته بود و شانه هایشان از غمی بی‌پایان می‌لرزید، و آن‌هایی که سرخ بودند، با مشت‌های گره‌کرده و چهره‌هایی برافروخته، در سکوتی مرگبار قدم می‌زدند.
گلویم از ترس خشک شده بود. خواستم فریاد بزنم، خواستم بپرسم اینجا کجاست، اما انگار حنجره‌ام به سنگ تبدیل شده بود. به سمت مردی که ردای سرخی به تن داشت قدم برداشتم؛ صدایی که از دهانم خارج شد، چیزی شبیه به ناله‌ای خفه بود: «اینجا… اینجا کجاست؟ چرا حرف نمی‌زنید؟»

مرد حتی پلک هم نزد؛ انگار من بخشی از منظره بودم، نه یک انسان. ناامیدانه بازویش را گرفتم. ناگهان تمامِ آن سکوتِ سنگین شکست. چشمانِ مرد، پر از رگ‌های خونی شد و چهره‌اش در کسری از ثانیه به نقابی از جنون بدل گشت. بدون کلامی، ضربه‌ی سنگینِ مشتش به صورتم نشست. ضربه آن‌قدر سهمگین بود که طعم فلزیِ خون را در دهانم حس کردم. دنیا در تاریکی مطلق فرو رفت.

نمی‌دانم چقدر گذشت؛ شاید ثانیه‌ای، شاید قرن‌ها. با سوزشِ شدیدی در صورتم به هوش آمدم. اولین چیزی که حس کردم، گرمای خورشیدی بود که مستقیم بر پوستم می‌تابید. با گیجی چشمانم را باز کردم. صدایِ برخوردِ آرامِ امواج به ساحل می‌آمد. ایستادم و دستم را روی صورتم کشیدم؛ هنوز همان‌جا بودم. به اطراف نگریستم؛ همان افراد، همان لباس‌های سیاه و سرخ، و همان سکوتِ وهم‌آور که مثل طنابی دور گلویم پیچیده بود.

دستم را به جیبم بردم؛ سکه همان‌جا بود، اما حالا داغ‌تر از همیشه. با وحشتی که تمام وجودم را تسخیر کرده بود، فهمیدم که این یک کابوسِ گذرا نیست؛ این یک چرخه‌ی بی‌انتهاست. چطور ممکن بود؟ من دوباره همان‌جا بودم، در همان ثانیه‌ی اول، در همان جزیره‌ی لعنتی، میانِ مردمی که انگار سال‌ها بود منتظرِ رسیدنِ دوباره‌ی من بودند، هم ترسیده و هم متعجب بودم با خودم فکر کردم و گفتم که نمیشه! حتما، حتما یه سرنخی وجود داره به انسان های اطراف گفتم که با من همکاری کنند، اما یادم اومد که حتی کسی نمیتونه اینجا صحبت کنه، اما چندین نفر به من لبخندی زدند فکر میکنم این به این معناست که اونهاهم با من موافق هستند تصمیم گرفتم برم به ان طرف جزیره اما یکی از انها دست من رو گرفت و کشید و چهره ای عصبانی داشت، پرسیدم ورود به آنجا ممنوع هست؟و انها سر تکان دادند، گفتم مشکلی نیست من خودم تنها میروم اما انها جلوی من را گرفتند پس تصمیم گرفتم شب وقتی همگی خواب هستند بروم، شب شده بود همه خواب بودند یواشکی بلند شدم و به ان سمت جزیره راه افتادم اما وسط راه سرم درد گرفت و سرم گیج بود و داشتم بیهوش میشدم اما اینبار فرق داشت،اینبار وقتی داشتم از هوش میرفتم تصویر سکه که رویش کلید داشت را دیدم و تصویر یک زن ترسیده را دیدم که گریه میکرد و می‌گفت نجاتم بده، وقتی چشمانم را باز کردم، خورشیدِ بی‌آزارِ آن جزیره‌ی نفرین‌شده، همچون یک ناظرِ بی‌تفاوت در آسمان می‌درخشید. سکه در مشتم بود؛ سردیِ فلز، حالا با حرارتی که از علامتِ کلیدِ حک شده روی آن ساطع می‌شد، در تضادی عجیب بود. من دیگر آن فردِ وحشت‌زده‌ی دقایقِ قبل نبودم؛ حالا می‌دانستم که این «کلیدِ» کوچک، تنها رشته‌ی اتصال من به واقعیتِ گمشده‌ام است.

زنِ گریان در رؤیا، تنها یک تصویر نبود؛ التماسِ در چشمانش، گویی پیامی از اعماقِ یک سلولِ زندانی در این جزیره بود. باید راهی پیدا می‌کردم. آن شب، وقتی سیاهیِ مطلق بر جزیره سایه افکند و سکوتِ سنگینِ ساکنانش به خوابی مصنوعی بدل شد، با گام‌هایی بی‌صدا، چون سایه‌ای در میانِ رداهای سیاه و سرخ لغزیدم.

به محضِ ورود به حریمِ ممنوعه‌ی جنگل، بوی تندِ رطوبت و خاکِ کهن در مشامم پیچید. اما درست در لحظه‌ای که فکر می‌کردم راهی به آزادی پیدا کرده‌ام، موجی از سرگیجه، تندتر از همیشه، مغزم را در هم کوبید. زانو زدم. چشمانم سیاهی رفت و در همان لحظه‌ی محو شدنِ مرزِ بینِ هوشیاری و سقوط، ناگهان چیزی در ذهنم جرقه زد؛ نه یک فکر، بلکه یک دستورِ ناخودآگاه. انگار دستِ غیبی بر روی پوستِ درختانِ کهنسالِ جنگل، نقشِ آن کلید را ترسیم می‌کرد.

وقتی برای چندمین بار در ساحل به هوش آمدم، دیگر نترسیدم. برافروختگیِ خشم و غم در چهره‌ی ساکنان، برایم رنگ باخته بود. من حالا رازی داشتم. سکه را در دستم فشردم و با تکه‌ای چوبِ نوک‌تیز که از شاخه‌های شکسته‌ی ساحل پیدا کرده بودم، به سمت اولین درختِ لبه‌ی جنگل رفتم. با دستانی لرزان، اما با عزمی که از دلِ ناامیدی جوانه زده بود، شیارِ عمیقی بر تنه‌ی درخت انداختم.هر خراشی که بر چوب می‌نشست، گویی صدایِ ناله‌ای از اعماقِ جزیره برمی‌خواست. وقتی تصویرِ کاملِ کلید روی تنه‌ی درخت نقش بست، اتفاقِ عجیبی افتاد؛ لایه‌ای از پوسته‌ی درختِ قهوه‌ای‌رنگ کنار رفت و نوری مایل به آبی، از دلِ تنه بیرون زد. درخت نه‌تنها یک گیاه نبود، بلکه گویی قفلی زنده در کالبدِ طبیعت بود.حالا امیدوار بودم سریع رفتم به سمت ان موجودات عجیب و متوجه شدم یکی از انها که لباس تیره داشت توانست حرف بزنه، تو موفق شدی؟ درسته؟ اره اما چطور حرف میزنی؟ راستش رو بخوای ما چندین سال هستش که نفرین شدیم اما یکی از ما تونست یک ابزاری رو بسازه که تنها کسی که‌ قدرت این رو داره که ما رو نجات بده اون رو پیدا میکنه، یَیَییعنی من؟اره تو!
خب پس یعنی اینکه ما میتونیم هممون از اینجا خارج بشیم و به زندگی عادیمون برگردیم درسته؟ آره خب پس بزن بریم بقیه نقش ها رو روی درخت ها بکشیم، موافقم!
با هیجانی که در کلماتمان موج می‌زد، به سمت درخت دوم رفتیم. موجودی که لباس تیره به تن داشت، خودش را «سام» معرفی کرد. چشمانش، برعکسِ بقیه، فروغی از زندگی داشت. او به من آموخت که چطور فشارِ دستم را تنظیم کنم تا ریشه‌ی درختان، مانند مدارِ یک ماشینِ پیچیده، انرژیِ ذخیره شده را آزاد کنند. در طولِ روزهایِ متمادی که در چرخه‌ی تکرارِ جزیره سپری کردیم، سام سایه‌به‌سایه‌ی من بود. او برایم از روزهایی گفت که قبل از «نفرینِ سکوت» در شهرهایِ شلوغ زندگی می‌کرد؛ از بویِ قهوه‌ی صبحگاهی و صدایِ خنده‌ی کودکان. پیوندی عمیق میانمان شکل گرفت؛ او حالا نه تنها تنها هم‌صحبتِ من بود، بلکه به تنها تکیه‌گاهم تبدیل شده بود.

گاهی که از خستگیِ بی‌پایانِ تلاش برای حکاکی، در کنارِ ساحل زانو می‌زدم، سام کنارم می‌نشست، شانه‌ام را می‌گرفت و با صدایی گرم می‌گفت: «طاقت بیار. ما به خاطرِ تو از این جهنم خلاص می‌شیم. تو قهرمانِ منی.»

اما یک جای کار می‌لنگید. درست زمانی که هفتمین و آخرین کلید را بر تنه‌ی تنومندِ درختِ وسطِ میدان حک کردم، زمین لرزید. نه یک لرزشِ عادی؛ جزیره گویی داشت پوست می‌انداخت. آسمانِ ابریِ همیشگی، مثل پارچه‌ای کهنه پاره شد و نوری خیره‌کننده و سفید، فضا را درنوردید. همه چیز آماده بود تا طلسم بشکند و ما به خانه‌هایمان برگردیم.

من به سام نگاه کردم، لبخندی از سرِ شوق روی لبانم بود. می‌خواستم اولین کسی باشم که در دنیایِ واقعی در آغوشش می‌گیرم. دستم را به سمتش دراز کردم تا با هم به سمتِ دروازه‌ی نوری که در مرکزِ جنگل باز شده بود، بدویم. اما ناگهان، دستم در هوا خشک شد.سام، آن دوستِ صمیمی و غمخوار، لبخندی عجیب و کریه بر لب داشت. او عقب کشید و با صدایی که دیگر لرزشِ انسانی نداشت، فریاد زد: «بگیرینش!»

تمامِ ساکنانِ جزیره، چه سیاه‌پوشانِ غمگین و چه سرخ‌پوشانِ خشمگین، در کسری از ثانیه تغییرِ وضعیت دادند. چهره‌هایشان از حالتِ انفعال به شکلی از درندگیِ مطلق درآمد. آن‌ها دورِ من حلقه زدند. من با بهت به سام نگاه کردم؛ او دستی به لباسِ تیره‌اش کشید و نشانِ طلاییِ کوچکی که زیرِ یقه‌اش پنهان بود نمایان شد؛ نشانِ «نگهبانِ زندان».

سام با صدایی سرد گفت: «احمق… فکر کردی به همین سادگیه؟ هر چرخه برایِ ما یه شکنجه‌ست، اما برایِ رئیسِ جزیره، این حکاکی‌ها سوختِ زندانِ منه. تو با کشیدنِ اون کلیدها، نه‌تنها ما رو آزاد نکردی، بلکه تمامِ درهایِ فرارِ جزیره رو برایِ همیشه قفل کردی و انرژیِ حیاتِ خودت رو به عنوانِ منبعِ قدرتِ جدید، به جزیره تزریق کردی.»

او جلو آمد و سکه را از دستم قاپید. سکه در دستانِ او به رنگِ سیاهِ مطلق درآمد.

«تو بهترین قربانی بودی؛ اون‌قدر به من اعتماد کردی که حتی متوجه نشدی هر بار که به درخت‌ها دست می‌زدی، بخشی از روحت رو در این خاک دفن می‌کردی. حالا جزیره ابدی شد… و تو؟ تو برای همیشه نگهبانِ جدیدِ این زندانی.»

نورِ سفیدِ دروازه به رنگِ بنفشِ تیره درآمد و فرو ریخت. من در میانِ آن همه موجودِ وحشی تنها ماندم، در حالی که صدایِ خنده‌ی سام در میانِ سکوتِ دوباره‌ی جزیره، مثل پتک بر سرم می‌کوبید. چرخه‌ی تکرار شروع شد؛ ساعت دوباره ۱۰ صبح شد، اما این بار… من دیگر آن فردِ امیدوارِ قبلی نبودم. من دیگر خودم نبودم.من ان موجودی که خیلی دوستش داشتم اما دشمنم بود، سام بودم در اتاقی شیشه ای نمیدانم، نمیدانم اما حتی رفتار هایم هم دست خودم نبود، ناگهان به التماس کردن افتادم خواهش میکنم خواهش میکنم پدر لطفا من را زندانی نکن، هیسسس ساکت باش درد نداره پدر من میترسم پدرررررر، پدر به سمت دکمه رفت و ان را فشار داد انقدر درد داشتم که بدنم انگار داشت متلاشی میشد با خودم گفتم که دیگر میمیرم اما نه، هنوز زنده بودم، پدر چرا من را زندانی میکنی چرا؟ برای اینکه تو باید دنیا رو به دست بگیری دقیقا مثل من! اما من مثل تو نیستم،دقیقا پس خودت جواب سوالت را دادی چون مثل من نیستی تو باید مثل پدرت قدرتمند باشی و همه باید تحت سلطه ی تو باشند، اما پدر این ظلمه! هیسسسسس تو که نمیخوای بیشتر درد بکشی مگه نه؟ نگاهی غمگین کردم و با معصومیت به پدر نگاه کردم، نَ نَ نه! افرین حالا شدی یک پسر خوب پس فکر میکنم بتونم سلطنت رو بدم به تو، بَ بَ بله پدر پوزخندی زد و رفت.
از ان روز به بعد خودم نبودم، یک ادم بدجنس و شرور بودم که به همه آسیب میزد و به کسی رحم نمیکرد، اما روزی عاشق دختری شدم که تصمیم گرفتم به جای اسارت اون رو فراری بدم اما پدرم متوجه شد و اون دختر رو کشت، من خیلی عصبانی شدم و به پدرم آسیب زدم و پدرم را کشتم، اما دنیا دچار طلسمی شد که هیچ کس نمی‌توانست صحبت کنه و همه باید رنج میکشیدند، با خودم فکر میکردم که چه کار کنم که دنیا رو نجات بدهم؟
با دستانی که هنوز به خونِ پدرم آلوده بود، در میانِ سکوتِ مرگبارِ جهان ایستاده بودم. جسدِ او در هاله‌ای از دودِ سیاه محو شد، اما طلسم نه تنها شکسته نشد، بلکه انگار حالا که «ارباب» مرده بود، جزیره و تمامِ جهان، در یک خلأ مطلق گیر کرده بودند. هیچ‌کس نمی‌توانست حرف بزند، هیچ‌کس نمی‌توانست نفسِ راحتی بکشد. بارِ این گناه سنگین‌تر از هر شکنجه‌ای بود که پدرم به من تحمیل کرده بود. با خودم فکر می‌کردم: «چطور نجاتش دهم؟ چطور این نفرینِ بی‌پایان را که با خونِ خودم و پدرم گره خورده، باز کنم؟»

به یادِ آن دختر افتادم که به خاطرِ من قربانی شد. به سمتِ جایی رفتم که آخرین بار او را دیده بودم، یک درختِ پیر و سوخته در مرکزِ جزیره. روی تنه‌ی آن درخت، همان علامتِ کلید را دیدم که خودم در چرخه‌های قبلی حک کرده بودم. اما این بار، چیزی متفاوت بود؛ جایِ حکاکی‌ها، خونِ سیاهِ پدرم در حالِ نفوذ به ریشه‌های درخت بود. ناگهان فهمیدم؛پدرم فقط یک حاکمِ ظالم نبود، او «نگهبانِ درگاه» بود و حالا که کشته شده بود، درگاه برایِ همیشه بسته شده بود.

برایِ شکستنِ این طلسم، راهی جز «بازگشت به آغاز» نبود. من باید به ساعتی برمی‌گشتم که ۱۰ صبح بود، همان لحظه‌ای که سکه را پیدا کرده بودم. اما این بار نه به عنوانِ یک قربانی، بلکه به عنوانِ کسی که تمامِ حقیقت را می‌دانست.

با تمرکزِ تمام، شروع کردم به خواندنِ کلماتِ باستانی که پدرم همیشه زیرِ لب زمزمه می‌کرد. هوا مثلِ شیشه‌ای که ترک بردارد، شکست. ناگهان خودم را در همان ساعت ۱۰ صبح دیدم، در اتاقِ خوابم. کوکو، سگم، داشت به من نگاه می‌کرد. سکه روی میز بود، درخشان و وسوسه‌انگیز.

قلبم به تپش افتاد. این بار متفاوت عمل کردم. به جای اینکه سکه را بردارم، آن را با تمامِ قدرت به زمین کوبیدم و خرد کردم. انتظار داشتم دنیا فرو بپاشد یا آزاد شوم، اما سکه که شکست، زمان ایستاد. نه یک ثانیه، بلکه ابدیت. من در میانِ ثانیه‌ها گیر کردم.

سایه‌ای از میانِ ذراتِ سکه‌ی خرد شده بیرون آمد. سایه‌ای که کاملاً شبیه به من بود، اما نه منِ هیولا، و نه منِ قربانی؛ او خودِ «سام» اصلی بود، همان کسی که قبل از تمامِ این چرخه‌ها وجود داشت. او به من نگاه کرد و گفت: «تو فکر کردی با کشتنِ پدرت یا شکستنِ سکه آزادی؟ سام… ما هر دو زندانی هستیم. پدرمان تو را نساخت، او فقط یک “نسخه‌ی شکست‌خورده” از تو بود که سعی داشت تو را به شکلی که خودش بود درآورد.»

او دستش را به سمتِ من دراز کرد و گفت: «دنیا نه با کشتنِ دشمن، نه با تغییرِ خود، نجات پیدا نمی‌کند. دنیا تنها زمانی نجات پیدا می‌کند که “بازی” تمام شود. برایِ پایانِ بازی، باید کسی باشد که بگوید: من دیگر بازی نمی‌کنم.»

او من را به سمتِ خلأیی که در هوا باز شده بود هل داد. سقوط کردم… اما نه به جزیره، نه به اتاقِ شیشه‌ای. به فضایی کاملاً سفید و بی‌انتها. آنجا، نه پدرم بود، نه ساکنانِ جزیره، و نه عشقم. فقط یک آینه بود.

در آینه نگاه کردم. هیچ تصویری ندیدم. آینه خالی بود.

ناگهان متوجه شدم؛ تمامِ این مدت، جزیره، پدرم، آن دختر و آن همه رنج، فقط «یک فکر» در ذهنِ من بود. من در کما بودم، بعد از یک تصادفِ شدید در همان ساعت ۱۰ صبحِ سال‌ها پیش. تمامِ این سال‌ها، مغزِ من در حالِ ساختنِ این دنیایِ پیچیده و سیاه بود تا بتواند با دردِ تنهایی و فقدانِ قدرت کنار بیاید.

حقیقتی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت این بود:هیچ دنیایی در کار نبود. تمامِ آن مردم، تمامِ آن طلسم‌ها، حتی خودِ «سام»، ساخته‌یِ ضمیرِ ناخودآگاهِ من برایِ فرار از واقعیتِ تلخِ بیداری بودند.

دکترها بالایِ سرم بودند. صدایِ بوقِ ممتدِ دستگاهِ ضربان‌سنج، همان صدایِ «سکوتِ جزیره» بود. من چشمانم را باز کردم. نوری سفید و خالص چشمانم را زد. پرستاری با تعجب گفت: «باورم نمیشه… بعد از ده سال کما، بیدار شد.»

من به دست‌هایم نگاه کردم. نه علامتی از کلید بود، نه زخمی از پدرم. اما وقتی به چشمانِ پرستار نگاه کردم، در عمقِ مردمکِ چشمش، برایِ یک لحظه، علامتِ کوچکِ «کلید» را دیدم.

لبخندی تلخ زدم. بازی تمام نشده بود. من فقط از یک زندان به زندانی بزرگ‌تر به نامِ «واقعیت»منتقل شده بودم. و در همان لحظه، در ذهنِ پرستار، شنیدم که با صدایی شبیه به صدایِ پدرم گفت: «خوش اومدی به دنیایِ اصلی، حالا… وقتِ سلطنت کردنه.»

و من فهمیدم که این بار، هیچ راهِ فراری وجود ندارد، چون این بار، خودم هم بخشی از سیستم بودم. چشم‌هایم را دوباره بستم، اما این بار نه از خستگی، بلکه از وحشت، چون می‌دانستم چرخه‌یِ بعدی، از همین لحظه شروع شده است.
پایان.

ارتمیس مشکی

نویسنده
داستان های کوتاه و بلند و رمان💅💖
1
داستان
17
بازدید

داستان‌های پیشنهادی

شاید از خواندن این داستان‌ها هم لذت ببرید

💬 نظرات 0

💭

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر می‌دهید!